دانلود رمان عروس دره

    دانلود رمان عروس دره


    اسم رمان : عروس درّه

    نویسنده رمان : فریبرز یدالهی

    تعداد صفحات : 145

    ژانر : عاشقانه ، اجتماعی

    منبع رمان : mahroman.ir


    ۱۶ خرداد ۱۳۹۷ 2342 بازدید دیدگاه‌ها برای دانلود رمان عروس دره بسته هستند

    خلاصه رمان عروس دره :

    کودکان دوست ندارند
    کبوتر بنشیند به زمین
    برسر سفره خاک
    آسمانی است بلند
    وشکوهی است در آن اوج و صعود
    می‌رمانند به سنگ
    تا که پرواز کنند
    تا حساب خود از این خاک نشینان زمین بازکنن

    عروس درّه
    فریبرز یدالهی
    تقدیم به آنانکه با مهر پیوند جاودانه دارند.
    یک یک-
    کودکان دوست ندارند
    کبوتر بنشیند به زمین

    بر سر سفره خاک
    آسمانی است بلند
    و شکوهی است در آن اوج و صعود
    می رمانند به سنگ
    تا که پرواز کنند
    تا حساب خود از این خاک نشینان زمین باز کنند.

    دانلود رمان عروس دره

    پیش از این او را دیده بود .سالیان قبل درمکتب خانه ملاعثمان، آنجاکه
    دختران نزد خواهر استاد قرآن می خواندند .

    ازگوشه چارقد چند تار موی
    طلایی همیشه بیرون بود .

    چشمانی سبز و درشت که بهاران را به تماشا
    گذارده بود .لبهایی چون گل سرخ داشت که به غایت زیبا وظریف بود .نه
    سال گذشته بود ولی هنوز آن روزها را بخاطر داشت .

    هفت ساله بود که
    جذبه مهر را حس کرد .آنزمان چه می دانست عشق چیست،

    ولی زیبایی
    دختر چنان مجذوبش می کرد که نمی توانست مژه برهم زند.
    ملا عثمان که خدایش بیامرزاد شروع و خاتمه کلاسش را چنان انتظام داده
    بود که باکلاس خاله کوکب همزمان نباشد .

    ولی گهگاه که کلاس به طول
    می انجامید و یا به سهو درنگی می کرد دیداری تازه می شد.
    چشم نمی توانست از دختر بردارد .

    چه زود زیبایی را فهمیده و کشش
    عشق را سنجیده بود .سرد و گرم روزگار نچشیده بود تا بداند همیشه مکتب
    خانه نیست تا دیداری دوباره تازه شود.

    دانلود رمان عروس دره
    بعد از نه سال امروز بار دیگر نگاهش درچشمان خمار دختری افتاد که
    سالیانی بود از او خبر نداشت .

    چه می دانست که فراق چنین طولانی خواهد
    شد .در اتاق تاریک و نمور ملا عثمان تنها شوق دیدن دختر بود که آمدن

    به مکتب خانه را آسان می کرد .

    شاید تنها کودکی بود که از مکتب گریزان
    نبود وگرنه وصف فلک کردن کودکان نافرمان در مکتب خانه زهره
    می ترکاند .ترکه اناری که ملا عثمان همیشه بدست داشت،

    تلخ تر خاطره
    ای بود که از یاد هیچ کودکی نمی رفت .

    اندک بودند دخترانی که به مکتب
    خانه می آمدند .پوریا از همه گزیده تر بود و محجوب تر .شرمینه بود و
    چشمانش را بر زمین می دوخت .

    خردتر از آن بود که به فراست یافته باشد
    اولین شیوه دلبری شرم رویی است، که حیا از فطرت داشت.
    تمام لحظات حضور در مکتب خانه از پیش چشمانش گذشت .

    آنروز که
    ملاعثمان به نزد خاله کوکبش فرستاده بود تا رحل مصحف بگیرد .

    خواهر

    دانلود رمان عروس دره

    ملا عثمان پوریا را فرستاد تا از پستو رحل مصحف بیاورد .هنوز به یاد
    داشت، روشن تر از هر خاطره ای انگار همین امروز بود .سحر چشمانش
    جادویی بود جاودانه .آیینه ای بود به روشنای مهر و به خنکای صبح .هنگام
    گرفتن رحل دست پوریا را لمس کرد .چه کوتاه بود ولی گرمایی داشت
    چون آفتاب .ناخودآگاه بود .چنین تقدیر رقم خورده بود .انگار میثاقی بسته
    شده بود یا که عهدی را به یاد آورده بود .چون فرشته ای که از آسمان آمده
    بود تا عهد الست را یادآور شود .چنان آشنا می نمود که حس می کرد
    قسمتی از وجودش را یافته است.
    زنان و دختران را به نام برادر یا فرزند می خواندند تا نامشان را نامحرمان
    ندانند .مسلم بود که نام برادرش، پوریاست .نامش را همان روز که خاله
    کوکب صدایش کرد تا رحل بیاورد دانسته بود .پرهیز داشت ملاعثمان و
    خواهرش که نام دختران را پسرهای مکتب خانه بدانند که خردان امروز
    جوانان فردا بودند.

    دانلود رمان عروس دره

    بعد سالها، تنها نبود .با دو دختر دیگر به آب انبارآمده بود .کوزه در دست و

    حریر برصورت افکنده، ولی چشمان سبز رنگش درخششی بیشتر یافته بود.
    مژگانی که همانند خنجر آبدیده تا عمق جان رسوخ می کرد .قد کشیده
    بود ولی همچنان به قامت متوسط بود.
    بهار بود و گرما رو به تشدید .زیاد بودند آنانکه برای آوردن آب آمده بودند.
    بر پله های آب انبار بهتر دانست کمی صبر کند .تعللی به بهانه پر کردن
    کوزه، تا فرصت بیشتری بیابد و او را سیر ببیند .دوباره سحر شده بود.
    احساس می کرد که زبانش خشک شده و نفسش به شماره افتاده است.
    امروز به اکراه برای آوردن آب آمده بود .در خانه خوت  بود برای مواقع
    ضرور .اهل منزل آب آب انبار را ترجیح می دادند .مخزن بزرگتر و عمیق تر
    خوت = آب انبار کوچک خانگی
    رمان عروس دره
    آب انبار آب را خنک تر نگاه می داشت .خوت خانه را خوت خونی
    می نامیدند، چرا که پیش از این دو کودک در آن افتاده بودند و تا بزرگترها
    مطلع شوند غرق شدند .یکی برادر بزرگتر خودش که در شش سالگی درون
    خوت افتاده بود و دیگری برادرزاده کریم دامادشان، که پیش ازعروسی به
    خوت افتاد .همین بودکه ازآغاز می گفتند ازدواج کریم و مرصع باشگون
    نیست.
    پدر با دنیا آمدن هر کودک درختی نشانده بود ولی تنها درخت هوشنگ را،
    در حیاط خانه کاشت .پس از تولد هوشنگ در خانه درخت مثمر کاشته
    بود .همیشه سرو می کاشت تا آزاد باشند و سایه بخشند هر رهگذاری را،
    ولی به یاد هوشنگ درخانه انجیر کاشته بود .پدر می گفت :سرو همیشه
    بیدار است، اکنون زمان خواب نیست .ولی پدر بزرگ می گفت :بدتر از
    خوابیدن خود را به خواب زدن است

    دانلود رمان عروس دره دانلود رمان عروس دره دانلود رمان عروس دره دانلود رمان عروس دره دانلود رمان عروس درهدانلود رمان عروس درهدانلود رمان عروس درهدانلود رمان عروس دره


    بر چسب ها :

    دیدگاهها بسته است.

    به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید