دانلود رمان در برابر باد

    دانلود رمان در برابر باد با قلم خوش فرزانه تقدیری


    اسم رمان : در برابر باد

    نویسنده رمان : فرزانه تقدیری

    مترجم یا ویراستار :ندارد

    تعداد صفحات : 326

    ژانر : عاشقانه ، اجتماعی

    منبع رمان : mahroman.ir


    ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ 1951 بازدید بدون نظر

    دانلود رمان در برابر باد با قلم خوش فرزانه تقدیری

    خلاصه رمان :

    یک روز وقتی وارد کلاس شدم دیدم سولماز گوشه ای نشسته و به نقطه ای نامعلوم خیره شده.

    تا به حال سولماز را این گونه ندیده بودم. لبخند زنان کنارش نشستم و گفتم: سلام.

    سولماز توجهی نکرد. با تعجب دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:

    -سولماز خانم نمی خوایی با من حرف بزنی! چی شده؟

    دانلود رمان در برابر باد

    بسم الله الرحن الرحیم
    در برابر باد…
    نویسنده: فرزانه تقدیری
    در برابر باد در مجله ی خانه و خانواده به صورت داستان دنباله دار چاپ شده است.
    فصل اول
    یک روز وقتی وارد کلاس شدم دیدم سولماز گوشه ای نشسته و به نقطه ای نامعلوم خیره
    شده. تا به حال سولماز را این گونه ندیده بودم. لبخند زنان کنارش نشستم و گفتم: سلام.
    سولماز توجهی نکرد. با تعجب دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
    -سولماز خانم نمی خوایی با من حرف بزنی! چی شده؟
    زمزمه وار گفت:-چی بگم.
    -خب از اون چیزی که ناراحتت کرده. زود باش بگو… بگو دیگه.
    سولماز سر بلند کرد و قطره اشکی از چشمانش پایین چکید و گفت:
    -پدرام باهام قهر کرده.
    -خب به جهنم

    ابروهای سولماز در هم گره خورد و سپس سرزنش آلود گفت:
    -اگه برات مهم نیست پس چرا این قدر اصرار داشتی تا بفهمی درد من چی بود!
    -تو دوست منی. خب نمی خوام ناراحت باشی.

    دانلود رمان در برابر باد

    -آره حق داری. این وسط منم که باید ناراحت باشم چون من پدرام رو در حد مرگ دوست
    دارم و حاضرم براش بمیرم اما تو چی!
    با دلخوری از جا بلند شد و به حالت قهر رفت. ناراحت شدم و وسایلم را برداشتم و به
    دنبالش راه افتادم.
    -صبر کن سولماز.
    در حالی که به سرعت قدم هایش می افزود گفت:
    -حوصله ندارم سوگل ولم کن.
    تند تند قدم برداشتم و بازویش را گرفتم و گفتم:
    -سولماز صبر کن. تو دوست من هستی.
    ایستاد و چشم در چشم من گفت:
    -دوست اونه که موقع غم و ناراحتی پشت دوستشو خالی نکنه نه فقط زمان شادی ها بگه و
    بخنده.

    دانلود رمان در برابر باد

    این جمله را گفت و تنهایم گذاشت. از دست سولماز ناراحت شدم او نباید این طور در مورد
    من قضاوت می کرد. دوستش داشتم و نمی خواستم دوستی مان خاتمه یابد. آن روز تمام
    فکر و ذکرم پیش سولماز بود و وقتی به خانه برگشتم. مادرم داشت با تلفن حرف می زد. با
    ناراحتی رفتم توی اتاقم و کیفم را گوشه ای گذاشتم و نشستم. مادر بعد از پایان تماس آمد
    و گفت:-سوگل، چی شده؟
    -هیچی مامان.
    -بگو ببینم از چی ناراحتی؟
    -با سولماز حرفم شده.
    مادر پوزخندی زد و گفت:
    -گفتم حالا چی شده! هزار بار بهت گفتم این مدت رو بچسب به درس و مشقت تا دانشگاه
    قبول بشی.
    -چشم. مامان. راستی تلفن کی بود؟

    دانلود رمان در برابر باد

    -خاله ات بود باز هم حال مادربزرگ بد شده. مثل این که باید پاشم برم همدان. این طوری
    فایده ای نداره.

    این جمله را گفت و رفت. خانواده ای چهارنفری صمیمی داشتیم. پدرم کارمند بازنشسته ی
    آموزش و پرورش بود و در حال حاضر در یک نمایشگاه فرش کار می کرد و مادرم خانه دار.
    من و طناز هم حاصل ازدواج آن دو بودیم. طناز دوم دبیرستان بود. پدر و مادرم به درس و
    دانشگاه اهمیت زیادی می دادند و من برای قبولی در دانشگاه به کلاس می رفتم.
    بعد از خوردن ناهار کتابم را برداشتم تا به آن نگاهی بیندازم اما نمی توانستم فکرم همه
    اش مشغول سولماز بود. تلفن را برداشتم و با تلفن خانه اشان تماس گرفتم.
    صدای مغموم و دل شکسته ی سولماز آمد:
    -الو…
    -سلام سولماز خوبی؟
    سرد و بی روح گفت:-ممنون. خوبم.
    -سولماز خواهش می کنم این قدر سرد با من رفتار نکن. خب چرا از پدرام ناراحتی دق دلی
    اش رو سر من خالی می کنی.
    -سوگل، کاش برام واسطه می شدی تا من و پدرام آشتی کنیم.
    با تعجب گفتم: چی!
    -خواهش می کنم این کار رو برام انجام بده.

    دانلود رمان در برابر باد

    -آخه…
    -آخه و اما نداره. ببین یه چیز ازت خواستم. حالا اگه واسطه بشی که دو نفر با هم آشتی
    کنن چی می شه! مگه منو دوست نداری!
    -من دوستت دارم و حاضرم برات هر کاری کنم اما…
    -پس من به کی بگم! هیچ کس جز تو این موضوع رو نمی دونه. برم به خواهرم بگم تا
    بعدش همه چی رو بذاره کف دست مامانم. تازه از خودشم یه مشت قصه های دیگه در بیاره

    دانلود رمان در برابر باد

    و بگه! تو تنها دوست منی که بهش اطمینان دارم.
    جمله ی آخرش میان گریه گم شد. دلم برایش سوخت و با ناراحتی گفتم:
    -گریه نکن سولماز اعصابمو خراب کردی. باشه.
    سولماز با شادی گفت: -قربونت برم سوگل جان. خیلی برام عزیزی…
    -خیل خب، بسه! حالا بگو ببینم سر چی دعواتون شده؟
    -نمی دونم سر هر چیز کوچیکی بهونه می گیره و دعوا راه می اندازه. شماره ی پدرام رو
    بهت می دم به کسی ندی ها.
    -این حرف ها چیه می زنی!


    بر چسب ها :

    ثبت دیدگاه

      • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
      • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
      • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید