دانلود رمان برزخ اما

    دانلود رمان برزخ اما ( جلد دوم آدم و حوا )


    اسم رمان : برزخ اما..جلد دوم آدم وحوا

    نویسنده رمان : گیسو پاییز

    تعداد صفحات : ۴۳۴

    ژانر : عاشقانه کمدی هیجانی

    منبع رمان : mahroman.ir


    ۱۷ خرداد ۱۳۹۷ 1686 بازدید بدون نظر

    دانلود رمان برزخ اما ( جلد دوم آدم و حوا )

     

    تویی که از شگرف ترین آسمانها عروج کردی تا بودنت رو، ارزونی تنهاییم کنی…

    تویی که من

    رو از تاریک ترین ژرفای این دریای همیشه طوفانی، تا حقیقت شیرین نور و گرما بالا

    آوردی…و زورق سرگردانی م رو، از اسارت جوش و خروش های سر به هوا نجات

    دادی…این روزها اگر بغضی ترک می خوره….

    اگر غمی جدید زائیده می شه…

    همه برای

    توئه…برای تویی که نمی دونم روزی می رسه که چشمام رو با ردّ نگاهت، متبرک کنی ?

    و

    من چشم انتظار اون لحظه، هر وفت که بارون بباره، صدات می زنم…

    نه با نوای زبانم …که با

    نوای دل…چرا که تو درون منی…و دیگه نیازی به آوا و کلام نیست.…

    دانلود رمان برزخ اما

    قسمتی از متن رمان:
    وارد بیمارستان که شدم یه نفس عمیق کشیدم . انگار می خواستم ریه م رو پر
    کنم از هوایی که
    توش امیرمهدی نفس می کشید.
    هواش برام نا آشنا نبود . روزی سه بار تو همون هوا نفس می کشیدم . روزی سه
    بار می رفتم و
    امیرمهدیم رو می دیدم و باز هم تموم وقت دلتنگش بودم.
    وارد راهروی منتهی به اتاق امیرمهدی با دکتر پورمند چشم تو چشم شدم.
    گذشت روزها مثل قبل بود . سخت و دور از توان.
    با این تفاوت که اینبار همون کورسوی امید که برای چشم باز کردن امیرمهدی
    داشتیم به
    ناچیزترین حد رسیده بود . چرا که همون روز که ایست قلبی کرد سطح
    هوشیاریش دوباره به
    پایین ترین حد ممکن رسید و دکترش آب پاکی رو ریخت روی دستمون که احتمال
    چشم باز
    کردنش شده یک صدم درصد .و من چند روز با خودم درگیر شدم … که چرا باز
    هم برگشتیم
    سر خونه ی اول؟
    ******************************************
    نفس کشیدن سخت می شه ، وقتی دنیات جلوی چشمات رو به پایان باشه
    انگار حجم عظیمی از هوا تو گلوت گیر کرده و بالا نمیاد. بعد تو هی تلاش می کنی
    تا اون حجم رو یا به

    ریه بکشی و یا به بیرون پرت کنی تا بتونی امیدی به زندگی داشته باشی. اما به
    جای اینکه تلاشت به جایی
    برسه اوضاع بدتر می شه. اون حجم بزرگ و بزرگتر می شه و می فهمی لحظه به
    لحظه داری ناتوان تر می
    شی . من اینجوری بودم. همین حال رو داشتم. داشتم جون می دادم . همون موقع
    که امیرمهدی پرت شد
    جلوی پاهام و نیمی از صورتش مماس شد با اسفالت خیابون . همون موقع که
    لبخند روی لبهاش به خاطر
    کوبیده شدن به زمین کج و کوله شد. همون لحظه که سفیدی چشماش بی فروغ
    شد و پلکاش بسته.
    همون موقع که صدای جیغی شبیه به صدای نرگس از کنار گوشم بلند شد . همون
    موقع که آدم های داخل
    خیابون به سمتمون هجوم آوردن و ماشین های عبوری ایستادن و سرنشینانشون
    پیاده شدن . همون موقع
    که لبخند پیروزمند پویا از داخل ماشینش سر احساسم رو گوش تا گوش برید و
    چشم من ناباور به گوشه

    دانلود رمان برزخ اما

    ی ماشینش که چند قطره خون بهش پاشیده بود مات موند . تا کنار کفش های
    پاشنه دارم رسید. کفش
    هایی که با دیدنش صدای ، همون موقع که خونی که از زیر بدن امیرمهدی روون
    بود امیرمهدی تو گوشم
    اکو شد که ” من نمی دونم چرا شما خانوما انقدر به کفش پاشنه بلند علاقه دارین
    !بقیه ی کفشا کفش

    نیست ؟ ” صداهای گنگی میون بهت به گوشم می رسید ولی هیچکدوم رو واضح
    نمی شنیدم. چشمام می
    دید و من تمرکزی روی دیدم نداشتم . می دیدم افرادی به سمت پویا هجوم بردن
    و دیدم که کسی با
    مشت به صورتش می کوبید. و چقدر اون شخص شبیه مهرداد بود . می دیدم که
    رضا کنار امیرمهدی
    نشسته. و نمی فهمیدم چطور ماشین به امیرمهدی خورد و به رضا نخورد ! می
    دیدم که نرگس داره
    خودکشی می کنه و رضوان و از استیصال دور خودش می چرخه و من هنوز روی
    پاهام ایستاده بودم.
    سرمایی بود که از نوک انگشتام وارد بدنم شده بود و به سرعت به داخل بدنم
    رسوخ می کرد ، تنها چیزی
    که به خوبی حس می کردم. و من تو آخرین روز مرداد حس می کردم چقدر
    زمستون زود به شهرمون
    رسیده. و بعد فهمیدم زمستون به زندگی من زده که مردم این شهر بزرگ هنوز
    هم با گرمای تابستون
    دست و پنجه نرم می کنن.
    وقتی با فشار دست هایی به زور سوار ماشین شدم و پشت آمبولانس فوریت های
    پزشکی راه افتادیم هیچ
    حسی نداشتم . انگار در عین بیدار بودن به خواب عمیقی فرو رفته بودم که من رو
    از دنیای اطرافم جدا
    کرده بود . من رو به دنبالش کشید. پاهام به ، نیروی جاذبه ی شخص خوابیده
    روی تخت متحرک ،
    وقتی باز هم به زور از ماشین پیاده شدم هوای اون نیرو شروع کرد به حرکت. اما
    اون تخت سریع تر
    پیش می رفت و بقیه هم دنبالش می دویدن . چیزی رو تو چشما و بدن امیرمهدی
    چک می کردن و ،

    دانلود رمان برزخ اما

    روپوش های سفید برای دقایقی تخت رو نگه داشتن ، روپوش های سرمه ای من
    به دنبال اون نیرو پیش
    می رفتم که شاید بهش برسم. اما باز هم قبل از رسیدن من تخت با سرعت
    بیشتری روون شد و من باز
    هم عقب موندم . زودتر از من درهایی رو به کنار زد و وارد جایی شد که روی
    درهاش علامت ورود ممنوع
    اعصاب آدم رو متشنج می کرد . همونجا ایستادن و من خیلی عقب تر نیروم تحلیل
    رفت. هیچ کس
    حواسش به من ، بچه ها خیره به درهای بسته شده پشت سر تخت نبود که داشتم
    جون می دادم وقتی
    دیدم دنیام رو روی اون تخت بردن و نمی دونستم قراره چه بلایی سرش بیارن .
    تمرکز نداشتم. توان
    فکریم به شدت پایین اومده بود. و نمی فهمیدم داره چی پیش میاد ! فقط نظاره
    گر آدم ها بودم.
    سراسیمه و نگران. و دیگری از اون درها بیرون می زد در حالی که اخمی روی ،
    یکی با لباس سفید به
    سمت اون در می دوید پیشونیش بود . با، از درها عبور می کرد و یکی دیگه حین
    رفت و آمد به افراد

    دانلود رمان برزخ اما

    دیگه دستوراتی می داد ، یکی عکس بزرگی به دست به حالت دو صدای بلند . و
    من همچنان کنار دیواری
    زانو به بغل گرفته فقط نگاه می کردم . هیچکس جواب درستی به سوال های
    مهرداد و رضا نمی داد. همه


    بر چسب ها :

    ثبت دیدگاه

      • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
      • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
      • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید