دانلود رمان ایست قلبی
    دانلود رمان ایست قلبی

    اسم رمان : ایست قلبی

    نویسنده رمان : مرینا

    مترجم رمان : ندارد

    تعداد صفحات : انلاین

    ژانر : عاشقانه ظاهرا

    منبع رمان : شیک وب


    02 آوریل 2018 26956 بازدید بدون نظر

    دانلود رمان ایست قلبی

     

    به نام خداوندی که عشق را آفرید

    ایست قلبی

    #قسمت_اول
    بخش یک

    «دزد!»
    صدای شکستن چیزی از طبقه پایین به گوشم رسید. کسی توی خونه نیست.

    همه رفتن خونه عمو رحمان تا چاره ای برای دروغ من پیدا کنن. یکی داره توی خونه راه میره. می تونم حضورش رو حس کنم.
    پابرهنه به سمت راهرو رفتم. مجسمه برنزی گرون قیمتی که مامانم از مسکو خریده بود و نماد تزار بود برداشتم.

    تنها وسیله محکم دم دستم بود. تو سر هر کی بزنم مرده. مطمئنم یکی داره مثل خودم پاورچین توی خونه قدم می زنه.

    آخرین پله رو که رد کردم سایه ای توی نوری که از چراغ خواب پذیرایی به نشیمن تابیده بود دیدم.

    از ترس دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و به دیوار پشت سرم تکیه زدم. موبایلم بالاست. باید یه کاری بکنم.

    از طرز ایستادنش معلومه دزده.
    داشت از راهرویی که کنارمن بود به سمت نشیمن می اومد.

    با ترس عقب عقب رفتم و از در دیگه ای که به پذیرایی راه داشت وارد شدم.

    با برخورد کمرم به بدن کسی جیغ بلندش کشیدم و مجسمه از دستم پرت شد.

    دانلود رمان ایست قلبی

    اونم مثل دخترا جیغ کشید و هرچی توی دستش بود روی زمین ریخت. سریع برش داشت و جلوم ایستاد.

    من از ترس مثل عنکبوت به دیوار چسبیده بودم.
    تاریک بود. هیبت مرد قد بلندی که سرتاپا مشکی پوشیده بود و روی صورتش ماسکی کشیده بود و بجز چشمها و لبهاش چیزی دیده نمی شد وحشتی به دلم انداخت که همه کتک های امشب پای سفره عقد از یادم رفت.
    با انگشت اشاره اش که جلوی صورتش گرفت بهم فهموند باید ساکت بمونم.

    اولین بار بود بی حجاب جلوی مردی ایستاده بودم. ترس همه وجودم رو به لرزه انداخته بود.

    حتی از اون لحظه که جلوی همه فامیل گفتم جوابم منفیه و می دونستم بعدش قراره کتک مفصلی از بابام و بقیه بخورم بیشتر ترسیده بودم.

    نکنه بخواد بهم تعرض کنه یا فکرای پلیدی توی مغزش باشه. فقط سری تکون دادم که بفهمه جیکم در نمیاد.
    توی دستش چاقوی ضامن داری بود که برقش داشت جونم رو می گرفت.

    با چاقوی توی دستش بهم اشاره کرد دور بزنم و پشتم رو بهش بکنم.
    با ترس برگشتم. صدای مردونه پر طنینش چهار ستون بدنم رو لرزوند.
    – دستاتو بگیر پشتت.
    بی معطلی اطاعت کردم. حس می کردم با اون بلیز وشلوار سرهمی که روی کلاهش عروسک داره شبیه یه احمق به نظر میام.

    خدا رو شکر دستکش دستشه. از تصور اینکه مردی می خواد دستهامو لمس می کنه دارم دیوونه میشم.

    گرچه با دستکش و بی دستکش بالاخره داره بهم دست میزنه و فرقی نداره.

    دانلود رمان ایست قلبی

    دستهامو با پارچه از پشت بست. بدبخت شدی مینا حالا هر کاری بخواد می تونه باهات بکنه.
    – برگرد!
    برگشتم سمتش و سعی می کردم تکونی اضافه نخورم نکنه اون چاقوی تیز توی تنم بره.

    کی بود که امروز می خواست خودشو بکشه ولی زن سپند نشه؟ کی بود که اینهمه کتک خورد جلوی همه فامیلاش ولی دم نزد؟

    جون آدمیزاد عجب چیز دوست داشتنی می تونه باشه؟

    حالا برام از همه چیز حفظش مهمتر شده در حالیکه امروز صبح داشتم به خودکشی فکر می کردم.
    – تنهایی؟
    – اوهوم.
    – بقیه کجان؟
    – خونه عموم.
    – کی میان؟
    – نمی دونم. هر لحظه ممکنه بیان.
    – چرا انقدر در به داغونی؟ سرو صورتت کبوده!
    – مگه مهمه؟
    – نه خوب بمن چه؟ چقدرم طلا بهت آویزونه؟

    صاف وایستا درش بیارم. فکر احمقانه نکن که دلم نمی خواد خونت بیافته گردنم.
    – باشه هیچ کاری نمی کنم همه شو بردار.
    – برگرد گردنبندتو باز کنم.
    چرخی زدم تا بتونه سه تا گردنبند سنگین طلا رو که مثلا مامان و بابا و مونا برای راضی کردنم به عقد بهم رشوه داده بودن باز کنه.

    موهای بلندم مزاحمش شده بود.

    دانلود رمان ایست قلبی

    – اه، چرا انقدر موهات مزاحمه؟ با چی جمعشون کنم؟
    – نمی دونم تو دستم چیزی ندارم.

    داری موهامو می کنی. عرضه نداری بازشون کنی؟

    میشه یه چیزی بگم؟
    – بگو. انقدرم غر نزن باز نمیشه.
    – از خدامه اینا رو بدزدی.

    حالم ازشون بهم می خوره.

    میشه دستامو باز کنی خودم بهت بدمشون؟
    – فکر کردی احمقم؟ اولین بارم نیست اومدم دزدی.
    – نگفتم احمقی. ولی قبول کن خیلی بی عرضه ای!

    اینا رو امروز بهم رشوه داده بودن تا قبول کنم زن پسرعموم بشم.
    – هه، اینو باش! شما بچه پولدارا باید کیلو کیلو طلا رشوه بگیرید تا بله بگید؟

    تازه ناراحتم هستی؟
    – آره بعدشم اگر نه بگیم کتک می خوریم. ب

    چه پولدار بودن انقدرم که فکر می کنی شیرین نیست.
    – تو چقدر حرف میزنی؟ اوه اوه نیگا چیکارش کردن؟

    دستتو باز می کنم این باز نمیشه ولی غلط اضافه بکنی رحم ندارما گفته باشم.

    پشتت تیزی گذاشتم تکون نمی خوری.
    – باشه قول می دم.

    دانلود رمان ایست قلبی

    #مرینا


    بر چسب ها :

    ثبت دیدگاه

      • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
      • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
      • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید