آخرین کیفر
    دانلود رمان آخرین کیفر

    اسم رمان : آخرین کیفر

    نویسنده رمان : مژگان رضایی راد کاربر برتر انجمن رمان فوریو

    مترجم رمان : ندارد

    تعداد صفحات : 410

    ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

    منبع رمان : roman4u.ir


    ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ 29433 بازدید بدون نظر

    دانلود رمان آخرین کیفر

    عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود

    و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
    آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
    زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
    و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…

    دانلود رمان آخرین کیفر

    میان دست و پا زدن های زندگی عطر وجود خاطرات، لذت شیرینی های گذشته را زیر زبانت زنده می کند.

    اما افسوس که تلخی، شیرینی زندگیات را مکیده است.

    و این تلخ می کند کامت را بر هم می زند باور هایت را و از بین می برد رویاهایت را…!

    “بسم تعالی” آیه آخر را خواندم. _وقت داره میگذره افسون.

    ب*و*سهای بر کلامالله مجید زدم و بر روی طاقچه کوچک خانه گذاشتمش.

    نگاهم به ساعت دیواری کشیده شد، تیک تاک عقربههای ثانیه شمار، هماهنگ با تکان خوردن پاندول بود.

    از هماهنگی ساعت اخمهایم در هم فرو رفتند و استرس سر تا پایم را فرا گرفت.

    آخرین کیفر به این قسمت ماجرا فکر نکرده بودم، مثل همیشه رعشه به جانم افتاده بود.

    اما باز هم طبق این مدت، صدای پدرم بود که مرا تشویق به انجام کارم می کرد.

    _نکنه پشیمون شدی؟ سر برگرداندم و با تردید به چهرهی مردانهای که موهای جو گندمی احاطهاش کرده بودند چشم دوختم.

    _می ترسم بابا، از عاقبت این کار میترسم. گامهای استوارش به سویم برداشته شدند و دست نوازشگر و پر محبت پدرانهاش،

    بر روی شانهام نشست. _گرفتن حق ترس نداره! از حق نداشتهام سرم تیر کشید،

    کانال رمان آخرین کیفر | لینک رمان آخرین کیفر

    پلکهایم را بر هم فشردم و افکارم را پس زدم، افکاری که پیله کرده بودند در ذهنم و قصد پروانه شدن هم نداشتند،

    آنقدر میماندند که یا من بشکنم، یا زندگیام! زندگی که با دستهای خودم به فاجعهای عظیم تبدیلش کرده بودم. دستی روی شکمم کشیدم،

    حسش نمیکردم. نگاهم روی انگشت نشانم خشک شد،

    آب دهانم را به سختی قورت دادم، کاش زمان به عقب بر میگشت،

    کاش توان گفتن اشتباهاتم را داشتم، کاش زندگی آنقدر بی رحم نبود.

    خاطرات در ذهنم جان گرفتند و یاد و خاطرم را بالاجبار به گذشتهها کشاندند. ※※※※※※

    از شوق زیاد روی پا بند نبودم. برای خاطره سازی مفصلی برنامه چیدم،

    یک خاطرهای که تا عمر داریم نه از افکارمان و نه از زندگیمان پاک نشود. خاطرهای پر از لذت، پر از آرامش، پر از شادی و زندگی!

    نگاهی به ساعت مچیام انداختم، دو دقیقه دیر کردن که به جایی بر نمیخورد.

    کانال رمان آخرین کیفر

    هر لحظه قدمهایم تند تر، نفسهایم بلندتر و خندههایم وسیعتر می شدند.

    خوشی قسمت کوچکی از تعریف حالات من بود. لذتی که سراسر وجودم را غرق در آرامش کرده بود را نمیشد

    با یک عصر پاییزی دل انگیز، با آواز خوش پرندگان عاشقی که کنسرت بر گزار کرده بودند

    بر روی شاخهها و خش خش برگهای زردی که زیر قدمهایم موزیکال وار تکه تکه می شدند توصیف کرد.

    حال من بهتر از آنی بود که بتوانم توصیفی برایش پیدا کنم.

    از دور شانههای ستبرش را دیدم. نیمکت چوبی، همانند قاب عکسی، محبوب من را در بر گرفته بود؛

    لینک رمان آخرین کیفر

    خندهام گرفت از توصیف قاب عکس، قاب عکسی که وسعت خوبی برای جا دادن در خود ندارد و شانه بیرون از کادر ،

    م را در نمایش چشمان من َردَ های م چوبیاش برجای گذاشته بود. قدمهایم را آهستهتر کردم تا صدای پایم را نشنود،

    دستهی کیفم را کمی جابهجا کردم و پشت سرش قرار گرفتم.
    ۷ آخرین کیفر دو طرف شالم را گرفتم و روی چشمهایش گذاشتم و ریز خندیدم.

    انگشتان مردانهاش روی شالم قرار گرفت و بلند شد.

    لبهایم را مانند بچهها آویزان کردم و با اخمی تصنعی به اجزای صورت کشیدهاش دقیق شدم. ه*و*س دست کشیدن روی ته ریشش ته دلم را قلقلک می داد.

    _سلام نکنی؟ با ناز چشم گرداندم و نیمکت را دور زده مقابلش ایستادم.

    _اگه یک بار تو اول سلام کنی خورشید قهر می کنه میره کهکشان دیگهای؟

    طبق عادتش ابروی راستش بالا پرید و موشکافانه با لبخند خبیثی کنج لبش به چشم هایم نگاه کرد.

    _چطور کسی که برای سلام کردن زبون باز نکرده،

    تیکه انداختن بلد؟ با حرص لبهایم را بر هم فشردم، قدمی نزدیکتر شد و صورتش را با فاصله مقابل صورتم گرفت و ادامه داد:

    _آ کن عمو زبونت رو ببینه. به آنی چشمانم گرد شدند،

    لینک رمان آخرین کیفر

    لبخندش که به قهقه تبدیل شد، به سویش حمله ور شدم.

    . ری خواندن کردم ُ جیغی کشیدم و شروع به ک ، پا به فرار گذاشت

    _مگه این که دستم بهت نر . مَنَ پوستت رو می ک ، سه گامهایش بلندتر از من بود و فاصلهاش لحظه به لحظه زیادتر میشد،

    ناامید از گرفتنش جیغ بلندی کشیدم.

    _جرأت داری وایسا. از صدای جیغم سر جا میخکوب شد،

    خوشحال از ایستادنش قدمهایم تندتر شدند. به سویم چرخید،

    سرعتم را کمتر کردم و مقابلش ایستادم. لبخند از لبم پر کشید. ابروان پهنش چنان در هم تنیده بودند که خنده را از یاد و خاطرم بردند.

    _پارک جای جیغ جیغ کردنه؟ نمیگی صدات رو چندتا غریبه میشنون؟ سر پایین انداخته با مظلوم نمایی انگشتانم را در هم گره زدم.

    _اما پارک که خلوته. _چهار بالی صدای ناموسم رو ُ پنج نفر کافی نیستن؟

    مهم نیست چندتا لاا بشنون؟

     

    ته دلم غنج رفت از لفظ ناموس، ردیف دندانهایم را به نمایش گذاشتم و با ناز دستی به شالم کشیدم

    و طرهای از موهای بیرون افتادهام را زیر شال پنهان کردم. _از این فاصله ا بالی بودن ونها رو تشخیص دادی؟ ُ

    دور چطور لاا کلافه دستی بر ته ریشش کشید، به سمت ماشینش که کنار خیابان پارک شده بود اشاره کرد.

    _باید باهات حرف بزنم، توی پارک چهره خوبی نداره. سری تکان دادم و دوشادوشش،

    با رعایت فاصله به سمت ماشین رفتم. _سورپرایزم رو خراب کردی.


    ثبت دیدگاه

      • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
      • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
      • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید