دانلود رمان فریاد اختصاصی دی ال رمان ( قسمت اول )

    24 می 2016 1276 بازدید بدون نظر

    دانلود رمان فریاد اختصاصی دی ال رمان ( قسمت اول )

    دانلود رمان فریاد اختصاصی دی ال رمان ( قسمت اول )

    دانلود رمان فریاد اثر رقیه نصرالله پور
    1.gif نام کتاب رمان : فریاد

    1.gif نام نویسنده : رقیه نصرالله پور ( ستاره )
    1.gif رمان قسمت : اول

    1.gifخلاصه داستان رمان فریاد :

    سپیده کارش رو زودتر تموم کرده بود و داشت استراحت میکرد دستام دیگه نای نوشتن نداشت ولی مجبور بودم. خانم مهدوی منشی رئیس شرکت در رو باز کرد . بهم پوزخندی زد:
    – خانم نادری آقای ذولفقاری شما رو خواستن…

    دانلود رمان جدید

    رمان جدید از رقیه نصرالله پور ( ستاره ) فریاد

    دانلود رمان جدید

    1.gif

    سپیده کارش رو زودتر تموم کرده بود و داشت استراحت میکرد دستام دیگه نای نوشتن نداشت ولی مجبور بودم. خانم مهدوی منشی رئیس شرکت در رو باز کرد . بهم پوزخندی زد:
    – خانم نادری آقای ذولفقاری شما رو خواستن.
    با بستن در سرم رو بلند کردم و به سپیده نگاه کردم و نفسم رو بیرون دادم. انگار اذیت وآزارهای این مرد تمومی نداشت:
    – وای خدای من دیگه چی میخواد بگه؟
    سپیده نگاه مظلومانه ای بهم کرد:
    – بیچاره…دست از سرت بر نمیداره نگین.یه فکری بکن.
    بلند شدم و مقنعه ام رو راست کردم:
    – دیگه چکار باید بکنم که نکردم..من سعیمو میکنم ولی خودت میبینی که نمیشه.
    در رو باز کردم و رفتم بیرون. وقتی از بین بقیه کارمندا رد میشدم همه منو زیر چشمی نگاه میکردن. بعضی ها هم بهم پوزخند میزدن. صدای پچ پچشون آزارم میداد. دیگه همه فهمیده بودن رئیس بهم به یه چشم دیگه ای نگاه میکنه… دیگه نگاه و حرفای دیگرون برام عادی شده بود. حاضر بودم هر خفت و خواری رو تحمل کنم ولی این مرد ازم دست بکشه. در اتاق رو زدم و وارد شدم.
    آقای ذولفقاری انتهای اتاقش روی صندلیش لم داده بود و چرخ میخورد.نگاه کردن به این مرد منفور برام عذاب بود:
    – سلام نگین خانوووم.
    سرم رو پایین انداختم و دستهامو بهم قفل کردم:
    – بله آقای ذولفقاری امری داشتین.
    آقای ذولفقاری از کشوی میزش چندتا برگه در آورد:
    – اینا سفارشای جدیده. روشون فکر کن ببین میتونیم بسازیمشون.ببینم چکار میکنی . از آقای محبی هم کمک بگیر

    ذولفقاری هم کارخونه ی ساخت لوازم یدکی ماشین داشت و هم شرکت. توی شرکت سفارش میگرفت و تجزیه و تحلیلش میکرد و اونوقت توی کارخونه میساخت.
    برگه هارو ازش گرفتم و خواستم برم بیرون که دوباره صدام کرد:
    – نگین ! میدونی که فقط یه هفته از مهلتت مونده.
    سرم رو پایین انداختم و آب دهنم رو قورت دادم. میدونستم… برای همین داشتم شبانه روز جون میکندم.
    – آخه دختر چرا لجبازی میکنی؟ چرا به پیشنهادم فکر نمیکنی؟
    سرم رو بالا آوردم به چشمای زشتش که همیشه خیس بود نگاه کردم. میخواستم بگم آخه تو پیری، چشم چرونی ، گناهکاری ولی من جوونم، پاکم…نمیخوام زنت بشم.
    – آقای ذولفقاری… هر طور شده پولتون رو جور میکنم و بهتون میدم.
    راهمو کج کردم و از اتاق اومدم بیرون. منشی نگاه طلبکارانه ای بهم کرد. میدونستم دلیل این بد اخلا قی هاش چیه؟ چون با ذولفقاری رابطه داشت، همه میدونستن. به خاطر همین حقوقش با مهندسای کارخونه برابری میکرد.
    سرم به تنم سنگینی میکرد… نمیدونستم چیکار باید بکنم. نمیدونستم کدوم در رو بکوبم تا یکی بیاد دستم رو بگیره… دوباره با دیدن من، همه شروع کردن به پچ پچ کردن. از سپیده شنیده بودم که خیلی از کارمندای مرد شرکت روم شرط بندی کرده بودن که آیا من تسلیم ذولفقاری میشم یا نه؟ شده بودم اسب مسابقه اسب دوانی که همه روم شرط میبندن.
    وارد اتاق شدم و در رو بستم. سپیده سرش رو بلند کرد و منو نگاه کرد. منتظر موند تا چیزی بگم اما این غم جاش تو دلم بود:
    – امروز چی گفت؟
    دستم رو مشت کردم آروم روی پیشونیم گذاشتم:
    – مهلتم رو یاد آوری کرد. سپیده این چرا ازدواج نمیکنه با این سنش؟
    – برای اینکه نمیخواد گرفتار بشه. حالا که مجرده میتونه با هر زنی رابطه داشته باشه وقتی ازدواج کنه زنش ممکنه جلوش رو بگیره.
    – خاک بر سر اون زنی بخواد با این کفتر پیر رابطه داشته باشه.
    – اونقدر هم که تو میگی پیر نیست؟
    – پنجاه سال کمه؟ حداقل واسه من که بیست و پنج سالمه، پیره

    به سختی خودم رو پشت میز رسوندم. دیگه طاقت کار کردن نداشتم. اعصابم از خودم خورد بود. سپیده به طرفم برگشت و سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد:
    – بخدا نگین اگه پول داشتم بهت میدادم… خودت میدونیــــ…
    – نه عزیزم من از تو توقعی ندارم. من خودم اضافه کار وامیستم بازم ندارم. حالا چه برسه به تو…
    سپیده به صفحه کامپیوترش نگاه کرد. دختر خوبی بود. حدود سی و خورده ای سن داشت که ازدواج نکرده بود. برام مثل خواهر نداشته ام بود. خیلی به فکرم بود. از وقتی که توی شرکت استخدام شده بودم با سپیده هم اتاق بودم.
    همه رفته بودن. این روزا تنها من بودم که اضافه کار وامیستادم. انگار فقط من به این پول نیاز داشتم. انگار همه دوران خوشی شون سر رسیده بود جز من. کربلایی در رو باز کرد و نگاه ناراحت کننده ای بهم کرد:
    – دخترم نمیخوای بری؟ داره شب میشه…
    به ساعتم نگاه کردم. راست میگفت. اینقدر مشغول کار بودم که گذر زمان رو فراموش کرده بودم. دستم رو تکیه سرم دادم.
    – ممنون کربلایی که گفتین… حواسم نبود، الان میرم.
    کیف و چادرم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم:
    – راستی کربلایی فردا زودتر در رو باز کن. میخوام زودتر بیام.
    – به چشم دخترم. ولی اینقدر به خودت فشار نیار…
    برگشتم و چادرم رو روی سرم گذاشتم:
    – من به این پول نیاز دارم …
    کربلایی سرش رو تکون داد و در رو به روم بست. سریع از پله ها پایین اومدم و روبه روی آپارتمان ایستادم تا تاکسی بیاد. این وقت روز برای یه دختر مناسب نبود تا با تاکسی بره ولی من پول نداشتم تا آژانس بگیرم. داشتم ولی بهش نیاز داشتم.
    همیشه باید کنار خیابون می ایستادم و راننده ها رو توی چند ثانیه روانشناسی میکردم. ولی امروز حوصله ی این کارها رو نداشتم. اولین ماشینی که ایستاد سوار شدم

    یه مردی جلو نشسته بود که تا نیمه های راه پیاده شد. نگاه های مرموز راننده رو از آینه وسط به خودم حس میکردم ولی خیلی مونده بود تا خونه. دوست نداشتم پیاده بشم و بقیه راه رو پیاده برم. خودم رو زدم به نفهمیدن.
    – کجا میری خانووم؟
    – بعد چهارراه پیاده میشم.
    – جای دیگه هم خواستی میبرمت !
    نگاه تندی به راننده کردم. راننده لبخندی زد و گفت:
    – پس میبرم… سکوت علامتــ…
    – ممنون آقا پیاده میشم.
    – بذار برسونمت.
    دستم رو گذاشتم روی دستگیره در.
    – واستا…
    ماشین رو نگه داشت و پیاده شدم. راننده سرش رو بیرون آورد و گفت:
    – بدبخت…
    خواستم داد بزنم و بگم بدبخت خودتی ولی نای حرف زدن نداشتم.
    دستم رو توی جیبم فرو کردم  و پول هامو توی مشتم گرفتم. راه زیادی نمونده بود. میتونستم پیاده برم. چادرم رو جمع کردم وراه افتادم. دوباره مثل همیشه بدبختی هام باهام هم قدم شدن. راننده حق داشت من بدبخت بودم. دختری که از زمین و زمون براش بدبختی میبارید. دو سال با چه آرزوهایی از پرورشگاه زدم بیرون… با خودم میگفتم با فوق دیپلمی که دارم میرم سر کار ویه خونه میگیرم. یه ماه بیشتر از سر کار رفتنم نمیگذشت که از ذولفقاری درخواست وام کردم تا خونه کرایه کنم. گفت شرکت پولی برای وام نداره ولی وقتی وضعم رو براش گفتم، گفت خودش میتونه بهم قرض بده. وقتی به سپیده گفتم خیلی تعجب کرد. سپیده میگفت ذولفقاری یه هزاری به هیچ کس نمیده اونوقت چطور پنج میلیون بهت قرض داده؟
    بعضی از کارمندای شرکت بهم میگفتن ازش قرض نگیر اون آدم درست و حسابی نیست ولی من گوش ندادم… منشی آقای ذولفقاری از همون روزا باهام بد افتاد. خلاصه ازم سفته گرفت و من شدم بدهکار.
    توی همین فکرا بودم که رسیدم به خونه و کلید رو توی در چرخوندم که عباس آقا، صاحبخونه ام که میوه فروشی داشت، منو صدا کرد. به طرفش رفتم:
    – سلام عباس آقا خوبین؟
    – ممنون دخترم. چرا دوباره پیاده اومدی؟
    – هیچی عباس آقا. ماشین خراب شد. منم ماشین دیگه ای نگرفتم.
    عباس آقا که انگار میدونست دارم دروغ میگم سرش رو تکون داد. حتما دخترش فرناز بهش گفته بود که برام چه مشکلاتی پیش میاد. عباس آقا مثل پدرم بود. همیشه میگفت اگه فرناز ازدواج نمیکرد و برای جهازش پول لازم نداشت هرگز ازم پول نمیگرفت.
    ازش خداحافظی کردم و رفتم داخل خونه. عباس آقا بالا نشسته بودن و پارکینگ شون رو دو قسمت کرده بودن. یه قسمت رو اجاره میدادن و یه قسمت دیگه رو میوه فروشی باز کرده بودن.خونه ی من یه اتاق دوازده متری بود که وقتی در رو باز میکردی یه راهروی یک در سه کنارت بود که به دستشویی میخورد و توی دستشویی یه دوش وصل بود که میشه گفت حموم و دستشوییش بود. در اتاقم رو باز کردم و لامپ رو روشن کردم. من این خونه رو با وسایلش پنج میلیون رهن کرده بودم. اولین چیزی که به چشمم خورد قاب های خالی روی پنجره بود که به یاد پدر و مادر ندیده ام گذاشته بودم و وقتی دلم میگرفت باهاشون حرف میزدم. راستش گاهی هم بهشون فحش میدادم که چرا منو توی یه راهپیمایی کنار خیابون گذاشتن و رفتن. ولی بعضی موقع دلم میگفت شاید منو گم کرده باشن آخه میگفتن وقتی منو پیدا کردن توی یه کالسکه ی گرون قیمت بودم. آخه همیشه آدم های فقیر بچه هاشونو میذارن سر خیابون مگه میشه یه پولدار بچه شو نخواد؟ ولی اگه منو گم کرده باشن، پیدا کردن یه بچه زیاد نمیتونه سخت باشه اگه از پلیس و پرورشگاه ها میپرسیدن راحت پیدام میکردن.
    چادرم رو برداشتم و روی میخ کنار آینه آویزون کردم. دستی به صورتم کشیدم و خودمو توی اینه نگاه کردم. صورت سفیدی که چشمای سیاهی رو توی خودش جای داده بود و ابروهایی کمونی و دست نخورده که دختر بودنم رو به رخ میکشید… هیچی از خوشگلی کم نداشتم تنها چیزی که منوبه این وضع انداخته بود بی پدر و مادر بودنمه. اگه منم مثل فرناز پدر و مادر داشتم حتما مرتضی پسر همسایه رو به رومون منو انتخاب میکرد ولی خب فرناز هم دختر خوبی بود، حقش بود که یه شوهر خوب گیرش بیاد… به خاطر همینه که بهش حسودی نمیکنم.
    وقتی به این فکر کردم که باید زن ذولفقاری که اندازه ی پدرمه بشم چشمام خیس شد. حتی فکر کردن به این موضوع آزارم میداد. به طرف یخچال کوچیکی که گوشه ی اتاق بود رفتم. درش رو باز کردم فقط یه بطری آب بود و یه ظرف خالی…
    خنده ام گرفته بود. وقتی توی پرورشگاه بودم فکر میکردم اینجور زندگی ها فقط توی فیلم هاست ولی حالا خودم بهش گرفتار شده بودم زیر لب به خودم گفتم آخه توی پرورشگاه نونت کم بود آبت کم بود که زدی بیرون؟
    بالشی رو برداشتم و دراز کشیدم . کار دیگه ای نمیتونستم بکنم. جز اینکه گریه کنم ولی با گریه کردن چیزی درست نمیشد. دراز کشیدم و به آینده ام فکر کردم به اینکه چه بلایی به سرم میاد… دو سال پیش وقتی میخواستم خونه رهن کنم گفتم بیرون از شهر نگیرم که رفت و آمدم سخت بشه. این خونه رو گرفتم تا کمتر پول کرایه ماشین بدم. یه سال گذشت و من نتونستم پول رو جور کنم تا به ذولفقاری بدم. واسه همین ازش خواستم بهم مهلت بده اونم گفت به شرطی که سال دیگه شش میلیون بهم بدی. منم چاره ی دیگه ای نداشتم. قبول کردم و دوباره همین خونه رو از عباس آقا رهن کردم. گفتم امسال پول رهن رو از عباس آقا میگیرمو میدم به ذولفقاری اما فرناز امسال ازدواج کرد و عباس آقا بهم گفت من پول ندارم برای فرناز جهاز بگیرم. تو یه سال دیگه بشین اونوقت من شش میلیون بهت پس میدم.
    اما من به این پول الان نیاز داشتم ولی فرناز دوستم بود. نمیخواستم پیش شوهرش سر افکنده بشه. از طرفی هم فرناز میدونست که من به ذولفقاری بده کارم و اگه ندم باید زنش بشم. حتما فرناز به باباش نگفته بود. فرناز نمیدونست که پدرش داره پول جهازش رو از من میگیره و گرنه نمیذاشت. عباس آقا گفته بود به فرناز چیزی نگم. من توی این دو سال با تموم پس اندازم حدودا سه میلیون جمع کرده بودم. ولی ذولفقاری هفته ی دیگه شش میلیون ازم میخواست. از کجا باید میاوردم؟ به قاب عکس خالی پدرم نگاه کردم. باز خواستم ازش گله کنم ولی دلم نیومد. چشمام رو بستم تا همه چیز از یادم بره ولی …
    صبح زود بیدار شدم. طبق روال گذشته بدون صبحونه زدم بیرون. نمیدونم دلیلم از این همه تلاش چی بود. من که نمیتونستم توی این سه هفته سه میلیون دیگه جور کنم. پس چرا این همه کار میکنم. صبح ها از ساعت هفت تا غروب ساعت هفت کار میکنم که چی بشه؟ که فردا برم پیش ذولفقاری بگم چند منه؟
    حساب کردم در سال اگه هیچی نخورم و هیچی نپوشم و هر روز پیاده برم و بیام ، دو میلیون و پونصد تومن در میارم. ولی میدونم که نمیشه کم کمش در سال نزدیک به پونصد تومن  خرج میکنم ولی بازم یخچالم خالیه… و شب ها گشنه میخوابم… مخصوصا که امسال مریض شدم و کلی برای دوا و درمون خرج کردم.
    اینقدر فکر وخیالم زیاد بود که نفهمیدم کی رسیدم. پله ها رو دو تا یکی کردم و خودمو به پشت در رسوندم. کربلایی هنوز در رو باز نکرده بود. در زدم، صدای غرغر های کربلایی از پشت در میومد:
    – چیه دخترم بازم زودتر اومدی؟
    – دیروز گفتم که زودتر میام.
    – گفتی ولی فکر کردم با اون خستگی که تو داری امروز رو خواب میمونی.
    نگاهی به کربلایی انداختم:
    – اونقدر مشکل دارم که شب ها خوابم نمیبره.
    – چرا آخه دختر خودتو توی این مخمصه انداختی: چند بار بهت گفتمــ…
    – کربلایی کلید اتاقم رو بده.
    – خودم باز میکنم. جوونا اونقدر کله شق اند که نگو…
    – به خدا سیرم از این همه نصیحت. شب ها تا صبح خودمو نصیحت میکنم.
    کربلایی در رو باز کرد و با سرعت وارد اتاق شدم. نمیدونستم از کجا باید شروع کنم.
    کربلایی اومد داخل:
    – چرا کارتت رو نزدی؟
    – وای یادم رفت. شما میزنین؟
    کربلایی سرش رو تکون داد و رفت. نوک انگشتام درد میکرد. احساس میکردم ترک برداشتن. پارسال خانوم وحیدی همین احساس رو داشت رفت دکتر. دکتر بهش گفت استخون نوک انگشتاش ترک برداشته تا چند ماه نباید چیزی تایپ کنه ولی من تموم زندگیم روی نوک انگشتام بود. اینا بودن که زندگیم رو دگرگون میکردن… باید کار کنم… کار…
    – سلام.
    سرم رو بالا آوردم. سپیده بود. اصلا نفهمیدم کی اومد.
    – سلام سپیده خوبی؟
    – من آره ولی تو…
    – سپیده فقط سه چهار روز دیگه موندهـــ…
    – خب میخوای توی این چند روز چند تومن در بیاری؟
    سرم رو بین دستام گرفتم:
    – نمیدونم… بخدا نمیدونم… تو بگو چیکار کنم؟
    سپیده روی صندلیش نشست و شونه هاش رو بالا انداخت:
    – به نظر من پولت رو از عباس آقا بگیر.
    – نمیتونم سپیده. اگه من پولم رو بگیرم ممکنه زندگی فرناز بهم بخـــ…
    – خب بخوره… تو داری زندگی خودت رو خراب میکنی تا زندگی یکی دیگه رو نجات بدی.
    – کاش یه راه حل دیگه جلو پام میذاشتی… یه راهی که بتونم…
    – میتونی فقط باید اراده کنی. اصلا میخوای من…
    – نه سپیده… فرناز مثل خواهر منه. شاید دیگه فرصتی براش پیش نیاد تا خوشبخت بشه.
    – فکر میکنی برای تو پیش میاد. آخه دیوونه اگه پول رو ندی باید زن ذولفقاری بشی…
    – بس کن سپیده اینقدر اسم اون رو پیشم نبر…
    – باشه من بس میکنم ولی اون بس نمیکنه…
    سپیده راست میگفت نهایتش چقدر دیگه میتونستم کار کنم. اینطوری نمیشد. باید یه فکر دیگه بکنم. یه فکری که عملی بشه.
    سپیده بسم الله گرفت و شروع به کار شد. منم دوباره تند تند شروع به کار کردم. نمیدونم ساعت چند بود که کربلایی منو صدا کرد:
    – دختر چاییت سرد شده که.
    سرم رو بالا آوردم به ریش سفید کربلایی نگاه کردم:
    – کی آوردی من حواسم نبود؟
    کربلایی فنجون رو توی سینی گذاشت و سرش رو تکون داد:
    – تو کی حواست هست. خدا عاقبتت رو به خیر کنه. سپیده اروم زیر لب گفت انشاالله.
    – دوباره برات میارم.
    به سپیده نگاه کردم. داشت بی دغدغه کاراش رو انجام میداد. به این همه آرامشش حسودیم میشد. بلند شدم و رفتم دستشویی به صورتم آب بزنم. اینقدر به صفحه مانیتور نگاه کردم چشمام میسوخت. از حدقه داشت میزد بیرون.
    ساعت هفت بود که از شرکت رفتم بیرون. کنار خیابون ایستادم تا ماشین بگیرم که سمند نقره ای رنگی کنارم ایستاد:
    – نگین خانوم بفرمایید؟
    سرم رو پایین بردم و داخل ماشین رو نگاه کردم. آقای وفایی بود. از کارمندای شرکت. یه بار ازم خواستگاری کرد اما…
    در جلو رو باز کردم و نشستم:
    – سلام. شما هم اضافه کار وامیستید؟
    – نه نگین خانوم. امروز اومدم برسونمتون. راستش یه خورده باهاتون حرف داشتم.
    به رو به رو نگاه کردم:
    – لابد شما هم مثل بقیه یا میخواین نصیحتم کنین یا سر کوفت بزنین.
    – نه نه … سر کوفت چرا؟ من میدونم شما به اون پول نیاز داشتین. قبلابهم گفته بودین.
    – پس نکنه اومدین تشویقم کنین تا بازم از این کارا بکنم…
    به صورتش نگاه کردم و چشمام رو باز کردم:
    – یا نکنه اومدین بگین با ذولفقاری ازدواجــ…
    – نه به خدا… یه خورده بهم مهلت بدین حرفام رو بزنم.
    سکوت کردم و به رو به رو خیره شدم. میدونستم چی میخواد بگه. همون حرف های همیشگی
     چقدر پول کم دارین. من میتونم یه خورده بهتون بدم نزدیک یه میلیون. آخه میدونین که تازه ازدواج کردم. چند هفته دیگه جشن عروسیمه. پول لازمم و گرنه بیشــ…
    – ممنون آقای وفایی… من ازتون درخواست پول نکردم. با یه میلیونم کارم راه نمیوفته.
    چشماش رو باز کرد و بهم خیره شد:
    – راه نمی افته؟ مگه شما چقدر دارین؟ نکنه پولی ندارین؟
    سرم رو پایین انداختم و گفتم:
    – نه ندارم… نتونستم پولش رو جور کنم.
    نفسش رو بیرون داد و دستش رو روی سرش گذاشت و بیرون رو نگاه کرد:
    – یعنی… یعنی میخوای زن ذولـ… وای نه!
    آقای وفایی جلوی دهنش رو گرفت و زیر لب گفت:
    – آخه چرا؟ نگین چرا؟
    سرم رو بالا آوردم و آب دهنم رو قورت دادم.
    – چون من بدبختم… چون پدر و مادر ندارم…
    صداش رو کمی بالا برد و به فرمون ماشین مشت زد:
    – آخه چرا باهام ازدواج نکردی؟ چرا گفتی نه؟
    منم کمی صدام رو بالا بردم و بهش نگاه کردم:
    – برای اینکه مادرت وقتی فهمید من پرورشگاهی ام داشت با نگاهش منو میخورد. احسان من قبول دارم پرورشگاهی ام و به همه میگم ولی تحمل نگاه های سنگین دیگرون رو ندارم…
    یادته وقتی اومدین خونه ام. بابات چطور داشت با چشماش اتاقم رو وجب میزد. یادته مادرت پرسید “پدر مادرتون خونه نیستن؟” و تو سرت رو پایین انداختی و گفتی نگین پدر ومادر نداره. احسان تو خودتم شرم داشتی.
    ماشین رو نگه داشت و بهم نگاه کرد:
    – آخه من بهشون نگفته بودم.
    – چرا نگفتی. مگه من نگفته بودم وقتی داری میای به خانوادت بگو و تو گفتی من همه چیز رو گفتم.
    – اگه میگفتم هرگز پاشون رو نمیذاشتن توی خونه ات.
    – فکر کردی اینطورب من پامو توی خونه ات میذارم؟
    احسان سرش رو تکون داد:
    – فکر میکردم اونقدر دوستم داری که باهام بیای. حتی اگه خانوادم راضی نباشن.
    – به چه قیمتی؟ به اینکه تو از خانوادت بزنی؟ تو رو بدبخت کنم تا خودم خوشبخت بشم؟ من نمیتونستم.
    – ولی من با تو خوشبخت میشدم.
    – همه اول همینو میگن ولی اگه یه مشکلی پیش میومد اولین کسی که منو مقصر میدونست خود تو بودی. باور کن احسان.
    – نمیکنم برام سخته که باور کنم

    آب دهنم رو قورت دادم و به بیرون نگاه کردم. برگشتم و لبخندی زدم:
    – تو الان ازدواج کردی. چرا میخوای بهم کمک کنی؟ برو به زندگیت برس.
    – فکر و خیال تو نمیذاره که بخوابم… همش خواب میبینم به ذولفقاری سر سفره ی عقد نشستی.
    نزدیک خونه مون بودیم در رو باز کردم:
    – ممنون که منو رسوندی؟
    – بشین برسونمت.
    رفتم بیرون و در رو بستم. احسان هم پیاده شد و کتش رو درست کرد:
    – من نمیذارم زن اون چشم چرون بی غیرت بشی. نگین! میخوام باهات حرف بزنم.
    – حرفای تو فقط از گذشته است. راه حلی برای من نداری.
    – راه حلت اینه که فرار کنی.
    برگشتم و بهش نگاه کردم:
    – از کی؟ از ذولفقاری؟ هرجابرم پیدام میکنه.
    – نمیتونه. من کمکت میکنم.
    برگشتم و براش دست تکون دادم.
    – نگین به حرفام فکر کن… وقت زیادی نداری…
    عباس آقا بیرون مغازه ایستاده بود. وقتی بهش رسیدم بهم گفت کارم داره. رفتم داخل مغازه:
    – دخترم…  مشکلی نداری؟ از وقتی فرناز رفته باهامون غریبی میکنی… دیگه نمیای بالا!
    – ممنون عباس آقا… این روزا خیلی سرم شلوغه… میبینین که آفتاب در نیومده میرم و آفتاب غروب کرده میام…
    عباس آقا پلاستیکی برداشت و از میوه های مختلف برداشت:
    – خلاصه بگم ما همه جوره در خدمتیم دختر. این کاری که تو در حقم کردی فامیل در حق آدم نمیکنه چه برسه به غریبه.
    پلاستیک رو به دستم داد:
    – امشب شام بیا بالا.
    – ممنون… چرا زحمت کشیدین؟
    – قابل تو رو نداره دخترم. شام میای؟
    – نه ممنون از راضیه خانوم تشکر کنین.
    از مغازه بیرون اومدم و رفتم داخل خونه.خیلی وقت بود که میوه نخورده بودم. چادرم رو روی میخ آویزون کردم و میوه ها رو توی یخچال گذاشتم که زنگ به صدا در اومد. راضیه خانوم بود با یه بشقاب برنج که روش خورشت قیمه ریخته بود.
    – ممنون راضیه خانوم. چرا زحمت کشیدین؟
    – به عباس آقا گفتم اصرار کنه بیای بالا. چرا نیومدی؟
    – ممنون از فرناز چه خبر؟
    – هی… امروز زنگ زد. میگفت مرتضی گفته مادرش خیلی از جهازش خوشش اومده.
    لبخندی زدم و به چشمای پر محبت راضیه خانوم نگاه کردم:
    – خوشبخت بشن الهی… سلام برسونین بهشون.
    – تو هم خوشبخت شی. الهی همین روزا خواستگار برات پیدا شه.
    در رو باز کردم و کنار رفتم:
    – بیاین داخل؟
    – نه ممنون سفره رو انداختم. فرهاد رفته بود بازی تمام لباسش خاکی بود گفتم تا تو بری یه دوش بگیری من میرم از پایین میام.
    لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم:
    – بازم دستتون درد نکنه

    راضیه خانوم خداحافظی کرد و رفت. بشقاب برنج رو روی زمین گذاشتم. عطرش دیوونه ام کرده بود. عباس آقا یه فامیلی تو گیلان داشت که همیشه براشون برنج اصیل شمال میاورد. دستم رو شستم و قاشق برداشتم. یه هفته ای بود که برنج نخورده بودم. هفته ی پیش هم که فرناز اومده بود برام برنج آورده بودن. قبل اون دیگه یادم نیست کی خورده بودم. در کل یه چند ماهی بود که برنج خودم تموم شده بود. اونم چه برنجی! به فول راضیه خانوم برنج خارجی که برای مرغ ها میریزن. برای من کیفیت و رنگ و بو مهم نبود فقط ارزونی ملاک اصلی من بود.
    اونقدر پرخوری کرده بودم که نمی تونستم بخوابم. نمیدونم چه ساعتی خوابم برد فقط اونقدر میدونم کم خوابیدم چون صبح چشمام میسوخت.
    وقتی رسیدم یکی دوتا از کارمندا اومده بودن. ولی سپیده هنوز نیومده بود. چادرم رو روی آویز گذاشتم و شروع به کار کردم.
    سپیده اومد داخل:
    – سلام نگین!
    سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم:
    – سلام سپیده خوبی؟
    – ممنون.
    – نگین دیروز با وفایی بودی؟
    نگاهم رو تیز کردم. کی بهش گفته بود؟ موقعیکه میرفتیم کسی نبود:
    – کی بهت گفت؟
    – خودش. الان روی پله ها دیدمش. گفت بهت بگم به حرفاش فکر کردی؟
    با این حرفش تازه به یاد حرفاش افتادم.
    – نه… اصلا یادم نبود. میدونی اصلا قابل فکر کردن نیست.
    سپیده کیفش رو روی میز گذاشت و بهم خیره شد:
    – وفایی خیلی به فکرته… خیلی دوستت دارهـــ…
    – اون ازدواج کرده سپیده… دیگه نمیخوام بیادم بیاری که چه اشتباهی کردم.
    – خوبه خودت میدونی… چی شد؟ اون روزا یه چیز دیگه میگفتی.
    نفسم رو بیرون دادم و دستم روی پیشونیم گذاشتم:
    – اگه ذولفقاری بهم این پیشنهاد رو نمیداد هرگز فکر نمیکردم که اشتباه کردم. میدونی زندگی با کسی که خانوادش روزی هزار مرتبه بی پدر ومادر بودنت رو به رخت بکشن خیلی بهتره از زندگی با یه مرد چشم چرون کثیفه. مردی که همسن پدرته.
    سپیده روی میزش نشست و نگاه مهربونش رو بهم داد:
    – تسلیم شدی؟
    به چشمای سپیده نگاه کردم و چیزی نگفتم. سپیده فهمید که وضعیت خوبی ندارم به خاطر همین نگاهش رو ازم گرفت. همیشه منو درک میکرد.
    – یادت باشه خدا از تنها چیزی که خیلی بدش میاد ناامید شدن بنده هاش از رحمتشه.
    – خودت میگی بنده هاش.
    سپیده دوباره نگاهم کرد و ابروهاشو در هم کشید:
    –  تا اونجایی که من میدونم هیچوقت نمازت قضا نشده. تو بنده اش نباشی کی باشه؟ نگران نباش خدابزرگه.
    حرف های سپیده بهم امیدواری داده بود. انگار که یکسال به مهلتم اضافه شده بود. به صفحه کامپیوترم نگاه کردم و شروع به کار کردم. ساعت حدود 11 بود که خواستم برم دستشویی. همین که بلند شدم احساس کردم سرم سنگین شده. چشمام باز بود اما همه جا تاریک بود. طعم ملسی رو زیر دندونم احساس کردم. فقط صدای جیغ سپیده رو شنیدم.
    چشمم رو که باز کردم سپیده رو دیدم که کنارتختم نشسته. به اطرافم نگاهی کردم. انگار توی بیمارستان بودم.
    – سپیده من کجام؟
    – بیمارستان. آروم باش.
    – بیمارستان برای چی؟
    بلند که شدی سرت رو گرفتی و افتادی. نگین یه خورده مواظب خودت باش.
    – تو منو آوردی؟ ذولفقاری میدونه؟
    – آقای وفایی و من آوردیمت. ذولفقاری گفت وفایی بیاد شرکت و من پیشت بمونم.
    سرم رو روی بالشت تکونی دادم و بادستم شقیقه ام رو مالوندم.
    – نگین…
    به سپیده نگاه کردم. نگاه مهربون و نگران کننده ای داشت:
    – نمیدونی آقای وفایی چه غصه ای میخورد. مطمئن بودم اگه من نبودم میزد زیر گریه… بیچاره نمیدونی با چه حالی از اینجا رفت
    سپیده بلند شد. حتی نذاشت به حرفاش فکر کنم تا بخوام جوابش رو بدم. خودش میدونست با این حرف ها بیشتر عذاب وجدانم زیاد میشه. بیشتر به غم هام اضافه میشه ولی انگاری به گردن وفایی دینی داشت که باید ادا میکرد.. انگار حتما باید بهم میفهموند که احسان چه حسی نسبت بهم داره.
    – من میرم صندوق… سرمت داره تموم میشه… باید بریم.
    – سپیده من حساب میکنم…
    – نه… ذولفقاری گفت من حساب کنم و براش فاکتور ببرم تا بهم بده.
    سپیده رفت و منو تو دریای از فکر انداخت.
    بیچاره احسان اگه بشنوه با ذولفقاری ازدواج کردم. خودشو میکشه… ولی این یه حقیقته… باید بهش عادت کنم. همه باید بهش عادت کنن. دلم به حال کسایی میسوخت که روم شرط بسته بودن. کلی ها رو بدهکار کردم.
    از بیمارستان رفتم خونه. سپیده میگفت ذولفقاری گفته نذاره دوباره برم شرکت.
    نزدیک های خونه بودم که پیاده شدم. اما اینبار نه به خاطر مزاحمت های راننده، فقط میخواستم کمی پیاده برم. کمی فکر کنم چون آخرین روزای آزادی مو داشتم میگذروندم. میخواستم کمی با احساس دختر بودنم تنها باشم و درد دل کنم چون به زودی از دستش میدادم. میخواستم ازش عذرخواهی کنم که نتونستم حفظش کنم… میخواستم بگم تمام سعیمو کردم ولی…
    کمی که راه رفتم یهو احساس کردم انگشت بزرگ پام میسوزه. سرم رو پایین آوردم دیدم انگشتم از کفش زده بیرون و روی آسفالت کشیده شده بود.
    سرم رو بالا آوردم و چشمم به کفش قروشی روبه روم افتاد. رفتم جلو تا کفش های توی ویترین رو نگاه کنم. همه کفش های پاشنه بلند و خفن. اصلا تا حالا از این کفش ها نپوشیده بودم. حتی زمانی که دانشگاه میرفتم. همیشه کفش های اسپرت میپوشیدم. نگاهی به کفش های زنایی که از کنارم رد میشدند کردم. همه شون پاشنه بلند میپوشیدند. دو روز دیگه بیشتر نمونده بود. یعنی چقدر دیگه میتونستم پول جور کنم؟ دلمو زدم به دریا و رفتم داخل مغازه…
    یه کفش مشکی با پاشنه سه سانتی گرفتم. وقتی از مغازه اومدم بیرون احساس کردم همه دارن بهم نگاه میکنن. انگار همه میدونستن خیلی وقت بود که کفش نخریده بودم. با اولین قدم هایی که برداشتم میشد گفت اونقدر بد راه رفتم که همه فهمیدند تا حالا پاشنه بلند نپوشیدم. عینهو معلول ها راه میرفتم. خنده ام گرفته بود. با خودم گفتم الانه که یکی بیاد یه پولی بذاره کف دستم.
    هر جوری بود خودمو به خونه رسوندم وقتی خواستم برم تو عباس آقا صدام زد:
    – نگین دخترم بیا، یکی پشت خطه، تا حالا صد بار زنگ زده.
    تند تند خودمو به تلفن رسوندم. انگار راه رفتن یادم رفته بود. عباس آقا یه جوری نگاهم میکرد انگار فهمیده بود کفش تازه خریدم.
    – الو…
    – الو نگین کجایی پس؟
    – سپیده تویی؟ تازه رسیدم.
    – کجا بودی مردم از دلشوره. گفتم نکنه بازم حالت بد شده…
    – نه بابا… من یه سگ جونیم که…
    گوشی رو به دهنم چسبوندم و تن صدامو پایین آوردم. کمی از عباس آقا دور شدم:
    – رفته بودم کفش بخرم.
    سپیده خنده ی بلندی کرد:
    – مبارکه… خبریه؟
    از خنده ی سپیده دلخور شدم. فکر نمیکردم سپیده هم بی پولیمو به رخم بکشه.
    – چیه؟ بهم نمیاد چیزای نو داشته باشم.
    – نه دختر… واسه این نیست. خب حالا چی شده پول خرج کردی. خبریه؟
    – نه بابا… گفتم حالا که دارم میرم خونه ی ذولفقاری با ریخت و لباس کهنه نرم
    سپیده خنده ی بلندی کرد:
    – تو که اینقدر ناامید نبودی. چی شده؟
    – این حقیقت وجود داشت این من بودم که نمیخواستم باورش کنم.
    – وای الان تورو توی خونه ی ذولفقاری تصور میکنم.
    – بس کن تو دیگه بدبختیم رو به یادم نیار.
    – بدبختی چیه؟ تو از الان خوشبخت ترین زن دنیایی…
    سرم رو برگردوندم و به عباس آقا نگاه کردم که داشت به زنی میوه میداد.
    – اگه زندگی با ذئلفقاری خوشبختیه میخوام تا قیامت بدبخت بمونم.
    – زندگی با اونو که نمیگم دختر…
    – منظورت چیه؟
    – البته همه چیز به تصمیم تو بستگی داره هااااا.
    – میخوای بگی چی توی کله ات هست؟
    – یه راه حل خوب برات دارم. دیگه نیازی نیست به ذولفقاری فکر کنی.
    – چی؟
    – الان مهمون داریم فردا بهت میگم.
    – خب تو که میخواستی نگی، چرا الان زنگ زدی؟
    – فقط میخواستم خیالت رو راحت کنم تا امشب رو راحت بخوابی.
    دماغم رو بالا کشیدم و اهسته گفتم:
    – من که امیدی ندارم.
    – چی گفتی؟
    – هیچی.
    – خب کاری نداری؟ تا فردا خداحافظ.-
    – خدانگهدار
    گوشی رو گذاشتم و به طرف عباس آقا  رفتم.
    – ممنون عباس آقا…
    سرم رو پایین آـوردم و خواستم برم خونه که عباس آقا صدام کرد:
    – مشکلی پیش اومده؟
    برگشتم و سرم رو تکون دادم.
    – نه… نه…
    – چند روزه خیلی تو خودتی.
    – حالم خوب نیست…
    عباس آقا سرش رو تکون داد. انگار میدونست دارم دروغ میگم ولی چیزی نگفت.
    از میوه هایی که عباس آقا داده بود شستم. رو به روی تلویزیون نشستم اما دوست نداشتم روشنش کنم. دیگه حوصله ی کسی یا چیزی رو ندارم. به سپیده فکر میکردم. به اینکه چه راه حلی داره. فکر کنم با وفایی صحبت کرده تا منو راضی کنه فرار کنم. ولی من نمیخواستم فرار کنم. دوست نداشتم از اینی که هست آواره تر بشم. نمیخواستم یه عمر با دلشوره و ترس زندگی کنم. نمیخواستم فراری بشم.
    دوباره نگاهم به قاب های روی طاقچه طلاقی پیدا کرد. چشمام خیس شده بود. اینبار میخواستم یه دل سیر گریه کنم. میخواستم از خدا گله کنم… گله کنم که چرا اینقدر بد میارم. نمیخوام بگم بدبختم چون بدبخت تر از منم وجود داره… فقط یکی بگه چرا اینقدر بد میارم.
    مثل همیشه پله ها رو دوتا یکی کردم و خودمو به در رسوندم. کربلایی مثل همیشه تو اتاقکش نشسته بود:
    – سلام کربلایی
    – سلام دخترم. خوبی؟ دیروز چی شد؟
    – مرسی خوبم…
    – کربلایی نزدیک تر اومد و به اطرافش نگاه کرد:
    – چقدر لازم داری تا کارت درست بشه؟
    – ممنون کربلایی…
    – من تا پونصد تومن میتونم کمکت کنم. میدونی که پسرم تصادف کرده بود همه پولم رو خرجش کردم و گرنه بیشـــ…
    – ممنون. نمیخوام توی زحمت بیافتین. انشاالله درست میشه.
    کربلایی سرش رو تکون داد وروی صندلیش نشست:
    – هر جور خودت میخوای. اونقدر کله شقی که نمیخوای از کسی کمک بگیری.
    – یه بار کمک گرفتم… یه عمر باید تاوانش رو بدم… دیگه به هر دستی که جلوم دراز میشه تا کمکم کنه شک دارم
    مثل همیشه ریشش رو لای دندوناش جویید و سرش رو تکون داد و چیزی زیر لب گفت. مطمئنم برام دعای عاقبت به خیری کرد.
    ازش تشکر کردم و به اتاقم رفتم. سپیده هنوز نیومده بود. چادرم رو روی آویز گذاشتم. خواستم بشینم که در اتاق باز شد. احسان بود:
    – سلام نگین…
    – سلام آقای وفایی…
    – حالت خوبه؟ دیروز خیلی نگرانت شدم.
    – ممنون که حالم رو میپرسید الان بهترم.
    احسان چشماش رو کوچیک کرد و دستش رو روی میز گذاشت:
    – اینقدر با من رسمی حرف نزن.
    سرم رو پایین انداختم.
    – ببین نگین من خوبی تو میخوام… به حرف هام فکر کردی؟
    چیزی نگفتم فقط سکوت کردم…
    – به خدا نگین اگه با ذولفقاری ازدواج کنی. هم خودمو میکشم هم اون کثافت رو.
    – بس کن احسان… تا کی میخوای ادامه بدی من قبول کردم.
    احسان یه قدم جلو اومد و نگاهش رو تیز کرد:
    – تو غلط میکنی که قبول کنی.
    – اما احسان…
    – همین که گفتم… حق نداری باهاش ازدواج کنی…
    در باز شد . کربلایی با سینی چای اومد داخل. احسان با عصبانیت رفت بیرون. منم چشمام رو بستم و آروم روی صندلی نشستم. کربلایی چای رو روی میز گذاشت:
    – چیزی شده دخترم؟
    – نه کربلایی… فقط این روزا همه نگران من شدن.
    کربلایی برگشت تا از اتاق بره بیرون. با صدای آهسته ای گفت:
    – خب آخه حیفی یه دختر زیبایی مثل تو زن اون…
    کربلایی از اتاق بیرون رفت و ادامه ی حرفاش رو نشنیدم. دل همه به حالم میسوخت… حتی کربلایی.
    داشت ظهر میشد که سپیده هنوز نیومده بود. بیچاره سپیده اونم میخواد یه جوری از غمم کم کنه. الکی گفت راه حلی برات دارم تا به قول خودش این شبهای آخر رو راحت بخوابم.
    ظهر بود که سپیده با عجله اومد:
    – سلام نگین…
    بلند شدم و به صورت هراسون سپیده نگاه کردم:
    – سلام سپیده چرا صبح نیومدی؟
    سپیده نفس بلندی کشید و دستش رو روی سینه اش گذاشت:
    – گفتم دیروز مهمون داشتیم، کلی کار توی خونه مون ریخته بود. مادرم هم زیاد حالش خوب نبود. مجبور شدم بمونم. نمیخواستم بیام. فقط به خاطر تو اومدم.
    – خب بیا بشین نفسی تازه کن.
    سپیده نگاهی به ساعتش انداخت:
    – موقع نهاره بیا بریم تو سلف.
    یه خورده میز رو جمع و جور کردم و با سپیده رفتم.
    منو سپیده رو به روی هم نشسته بودیم:
    – خب حالا چه کاری داری که نتونستی پشت تلفن بگی؟
    – گفتم مهمون داشتیم.
    – نکنه به مهموناتون ربط داره؟
    لبخندی زد:
    – هوشت زیاد شده ها! شب ها میری خونه ماهی میخوری؟
    – بوی دودش از طبقه بالا به مشامم میرسه.
    خنده روی لبش خشکید. دلش به حالم سوخت. نمیخواستم سکوتش ادامه دار بشه.
    – نکنه خواستگار برام پیدا کردی؟
    – یه جورایی..
    نگاهم رو تیز کردم:
    – شوخی نکن لطفا جدی حرفــ…
    – جدی دارم میگم. فقط قول بده خوب به حرفام گوش کنی و عصبانی نشی
    دیروز بابام اتفاقی یکی از دوستای هم خدمتیش رو دیده بود. با خانومش اومده بود تهران. شیراز زندگی میکنن. بابا با اصرار زیاد شام آوردشون خونه. دو تا بچه دارن. دختر بزرگشون ازدواج کرده رفته خارج. پسرشم توی تهرون داره فوق لیسانس میخونه. سر کار هم میره. یعنی خودش شرکت داره.
    – خب اینا چه ربطی به من داره؟
    – اونا خیلی پولدارن. پسره اسمش پرهام هست. ترم سومه… وقتی فوق لیسانس تهران قبول میشه میفرستنش خوابگاه. ار اونجایی که آقا پرهام درس خونه، نتونست توی خوابگاه بمونه. برای همین ترم دوم براش یه آپارتمان گرفتن. یه مدت که گذشت رفتارهای مشکوکی از پرهام دیدن. دوستای ناباب و هزار جور چیز دیگه. برای همین خواستن براش زن بگیرن تا به فساد کشیده نشه…
    ولی پرهام مخالف ازدواجه. میگه زوده… برای همین مامان و باباش فکر کردن اگه زنی توی خونه اش نباشه ممکنه پای زن های خیابونی به خونه اش باز بشه به خاطر  همین اونا میخوان برای پرهام زن…
    سپیده مکثی کرد و سرش رو پایین آورد:
    – خب چی؟ چرا واستادی؟
    – میخوان برای پرهام زن صیغه کنن تا یه سال پیش پرهام بمونه. وفتی درسش تموم شد پرهام ازدواج کنه.
    سرم گیج میرفت. سپیده چی میگفت؟ منظورش از این حرف ها چی بود؟ یعنی میخواست من… وای خدای من…
    – چی میخوای بگی سپیده؟
    – بخدا گناه نمیکنی. اونا میخوان شرعی بهش محرم بشی. بهت پول هم میدن.
    – خفه شو سپیده… چی فکر کردی؟ فکر میکنی من اینقدر کثیف شدم که…
    – کی چی؟ فکر کن با یکی نامزد میکنی. بعد یه سال بهم میخوره. هر وقت هم خواستی ازدواج کنی به شوهرت بگو نامزدت آدم درستی نبود. مطمئن باش به خاطر دختر نبودنت بهت گیر نمیده.
    – دیگه نمیخوام حرفی بشنوم. تو چطور منو بهشون پیشنهاد کردی؟
    – نگین. این بهترین فرصته هم میتونی پوا ذولفقاری رو بهش بدی هم برای یه سال هم که شده زندگی خوبی داشته باشی و هم…
    – و هم حالی کرده باشم… آره؟ منظورت همین بود؟
    سپیده سرش رو پایین انداخت.
    – چرا خودت زنش نمیشی؟ چرا به من میگی؟
    سپیده نگاهش رو روی من انداخت:
    – به خاطر اینکه من به این پول نیازی ندارم. به خاطر اینکه من گرفتاری ندارم و اگه داشته باشم پدرم هست که گرفتاریم رو حل کنه.
    – همه این حرف ها رو زدی که بگی من بی پدر ومادرم. میدونم سپیده… میدونم که هرچی بدی برام میاد به خاطر بی پدر مادریمه..اگه ذولفقاری جرئت میکنه بهم یه جور دیگه نگاه کنه به خاطر اینه که پدر ندارم اگه تو بهم این پیشنهاد رو میدی به خاطر اینه که پــ…
    – بس کن نگین. من فقط خوبی تورو میخوام. خودت فکر کن. زندگی با ذولفقاری بهتره یا پرهام؟ در ضمن تو گناهی نمیکنی چرا میترسی؟

    بلند شدم و بی اعتنا به حرف سپیده رفتم توی اتاقم. سپیده دیگه دنبالم نیومد و از همونجا رفت خونه. سرم درد میکرد… دیگه طاقت این همه کارو نداشتم. به خدا اگه ترس از خدا نبود تا حالا خودکشی کرده بودم. زمان مثل برق و باد میگذشت. باز هوا تاریک بود که رسیدم خونه. حرف های سپیده تمام ذهنمو مشغول کرده بود و اجازه نمیداد به چیز دیگه ای فکرکنم. خدای من چیکار باید میکردم؟ از طرفی نمیخواستم زن ذولفقاری بشم و از طرفی این رابطه با پرهام رو نمیخواستم. خدای من چی میشد تمام مشکلاتم حل میشد. چی میشد کسی باشه تا دست به سرم بکشه. کاش مادرم بود… نه اینکه کمکم کنه، فقط به خاطر اینکه سرم رو روی زانوهاش بذارم و گریه کنم… اونم دستای مهربونش رو روی موهام بکشه و اشکام رو پاک کنه…
    دماغم رو بالا کشیدم و بلند شدم. اعصابم از همه خورد بود. دستم رو روی طاقچه کشیدم و هر دوتا قاب رو روی زمین انداختم. هر دوشون ترک برداشتن و شکستن. بعد کنارشون نشستم و گریه کردم:
    – مامان میدونین چه بلایی سرم آوردین؟ میدونین دارم تو چه منجلابی فرو میرم؟ کاش میدونستین.
    بلند شدم وبرق رو خاموش کردم. تحمل نگاه های قاب عکس هارو نداشتم. میدونستم الان هردوشون دارن نگاهم میکنن.
    صبح شده بود باز باید میرفتم. این آخرین روزی بود که توی خونه خودم بودم و شبی که گذشت.
    عباس آقا هنوز کرکره رو بالا نزده بود. کفش های تازه ام رو پوشیدم. میخواستم تا سر خیابون رو قدم بزنم و درو دیوارهای کوچه نگاه کنم و چیز هایی رو که تا حالا ندیده بودم رو ببینم. چادرم رو جمع کردم و نفس بلندی کشیدم…
    وقتی میخواستم از پله ها برم بالا ذولفقاری که پشتم بود صدام کرد. برگشتم و نگاهش کردم:
    – واستا!
    ذولفقاری شلوارش رو بالا کشید و سرعتش رو زیاد کرد. چه اندام زشتی داشت. شکمی برامده و هیکلی درشت با موهای جوگندمی… حتما از اون مردهایی بود که شب ها خروپف میکرد… وقتی بهم رسید نفسش داشت بند میومدو معلوم بود هرگز پیاده روی نمیکنه.
    – خوبی نگین؟
    – ممنون آقای ذولفقاری.
    – علی… علی صدام کن.
    آب دهنم رو قورت دادم و ابروهام رو در هم کشیدم:
    – برای چی آقای ذولفقاری؟ مگه اتفاقی افتاده؟
    – مثل اینکه یادت رفته فردا روز آخره.
    – خب باشه. این که دلیل نمیشه.
    – یعنی میخوای بگی پولت رو جور کردی؟
    – به خودم ربط داره در ضمن من ترجیح میدم بابا صداتون کنم…
    قدم هام رو تند کردم و ازش دور شدم. بوی عرقش توی دماغم رو پر کرده بود.
    – نگین برای اطمینان فردا شناسنامه ات رو بیار… یهو دیدی توی راه پولت رو زدن.
    بی اعتنا به حرفاش ازش دور شدم. وقتی رسیدم به اتاقم زدم زیر گریه

    سپیده خلاف عادتش امروز زودتر از من اومده بود. وقتی دید دارم گریه میکنم بلند شد و به طرفم اومد:
    – چی شده نگین؟
    – اون بیشعور به من میگه منو علی صدا کن.
    – خب بیا بشین.
    جلوی دهنم رو گرفتم و روی زمین نشستم:
    – نمیخوام… سپیده من میخوام فرار کنم… میخوام برم جایی که دستش بهم نرسه… میخوام برم.
    – کجا میخوای بری دیوونه… اون کفتار اونقدر تشنته که هر جای دنیا بری دنبالت میاد.
    – چیکار کنم سپیده؟ تو بگو چیکار کنم.
    سپیده منو بلند کرد و روی صندلی نشوند:
    – تو فقط یه راه حل داری. اینکه با پرهــــ…
    – چی؟ صیغه ی اون پسره هوسران بشم.
    – هوسران کدومه. بخدا مامانش میگفت به زور قبول کرده یکی رو صیغه اش کنیم.
    – نمیدونم سپیده. این رو ازم نخواه…
    سپیده ازم دور شد و کنار پنجره ایستاد:
    – چی کار میخوای بکنی؟ دختر تو به آخر خط رسیدی… میفهمی یعنی چی؟
    اشکام بی اختیار از چشمام میریخت. سپیده راست میگفت، من به آخر خط رسیده بودم… آخر خط یعنی ازدواج با ذولفقارری.
    سپیده بهم نزدیک شد و دستاش رو روی میز گذاشت:
    – به خدا کار سختی نیست…

    اشکام رو پاک کردم و سرم رو پایین انداختم:
    – من فقط میخوام پول ذولفقاری رو بدم.
    – اونا حاضرن بیشتر از این بهت بدن. فقط باید براشون ناز کنی. اونا خوشگل تر از تو نمیتونن پیدا کنن. اگه ببیننت دست از سرت بر نمیدارن.
    نگاهم رو به سپیده دادم:
    – چقدر میدن؟
    – نمیدونم ولی خیلی میدن.
    – زنگ بزنم واسه امروز قرار بذارم؟
    – نه… نه سپیده من میترسم.
    – ترس نداره… تو باید امروز حرف هاتو بزنی تا فردا پس فردا پولت رو بهت بدن.
    سپیده به طرف کیفش رفت و موبایلش رو بیرون آورد:
    – کجا قرار بذارم؟ خونه ات خوبه؟
    برگشتم و به سپیده نگاه کردم:
    – نه… نمیخوام بدونن کجا و چه طور زندگی میکنم.
    – اره راست میگی. اگه بدونن به پول نیاز داری سر کیسه رو شل نمیکنن.
    از لحن سپیده بدم اومده بود. یه جوری حرف میزد انگار داره شلغم معامله میکنه. حالم از خودم بهم میخورد. نمیخواستم دیگه اونجا باشم. بلند شدم و خواستم برم دستشویی تا به صورتم آب بزنم.
    وقتی اومد سپیده خندید و گفت:
    – امروز ساعت 4. پارک جمشیدیه. خوبه؟
    لبخندی از سر اجبار زدم. سر میزم نشستم. سپیده بهم چسبیده بود و وراجی میکرد. میگفت وقتی ذولفقاری بفهمه ازدواج کردی قیافش دیدنیه. میگفت خوشبختی به سراغم اومده و دیگه از سر کار اومدن راحت شدم میگفت

    ساعت 3:30 بود. باید میرفتم تا سرنوشتم رو عوض کنم. توی این بیست و پنج سال زندگی هیچ وقت فکر نمیکردم همچین سرنوشتی داشته باشم. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بخوام زن صیغه ای کسی بشم. مانتوی ساده مشکی پوشیدم و به صورتم آبی زدم و شال مشکی رو سر کردم. جلوی آینه ایستادم. سفیدی صورتم توی قاب مشکی شال بیشتر خودنمایی میکرد. دستی به صورت زیبام کشیدم. هیچ وقت هیچ آرایشی رو به خودش نگرفته بود.چادرم رو برداشتم و سرم کردم. چقدر با چادر خانوم شده بودم ولی با این کاری که میخوام بکنم چادرم تحقیر میشه. اگه ازم پرسیدن ” تو که چادری هستی چرا تن به این کار دادی؟” چی باید بگم؟ با یه حرکت چادر رو از سرم برداشتم و روی میخ آویزون کردم. دستی به شالم کشیدم و رفتم بیرون.
    خیلی به ساعت 4 نمونده بود. قدم هام رو تند تر کردم و از پله های پارک پایین رفتم. زن ومردی رو دیدم که پایین پله ها روی نیمکت سنگی نشسته بودن. نفس عمیقی کشیدم و خودمو بهشون رسوندم:
    – آقا و خانوم وحدتی؟
    زن نگاهی به سر تا پام انداخت و سرش رو تکون داد. مرد هم بهم اشاره ای کرد تا بشینم. رو به روی اونها روی نیمکت نشستم و کیفم رو روی میز گذاشتم.
    – من نگین هستم.
    مرد دستاش رو به هم قلاب کرد و روی میز گذاشت.
    – نمیدونم سپیده جان چقدر در مورد ما باهات حرف زده و لی اینو میدونی که برای چه کاری اینجا هستی؟
    سرم رو تکون دادم. به زنش که میخواست صحبت کنه نگاه کردم.
    – ببین دختر نمیدونم برای چی راضی به این کار شدی. هیچ وقت هم نمیخوام بدونم. چون برای ما مهم نیست. چیزی که برای ما مهمه زندگی تو با پرهامه. البته معمای چندان سختی نیست. شماها فقط به خاطر پول این کارهارو میکنین. طمع پول دارین…
    زن قیافه ی طلبکارانه ای به خودش گرفته بود و یکسره داشت بهم کنایه میزد. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. البته باید فکر این جاهاش رو هم میکردم.
    – ببین خانوم… من به این پول نیاز دارم و گرنه هرگز تن به این خفت نمیدادم.
    – همه همین رو میگن ولی آخرش یه چیز دیگه میشه…
    انگار شوهرش هم از این همه توهین های زنش خسته شده بود. نگاه تندی به زنش کرد:
    – بس کن زن… برای چند ساعت نمیتونی جلوی زبون نیش دارت رو بگیری؟
    زن چشم غره ای به شوهرش رفت و سرش رو برگردوند. آقای وحدتی نگاه خسته ای بهم کرد:
    – چقدر میخوای؟
    زنش نگاه تندی به شوهرش کرد:
    – چقدر میخوای چیه؟ بگو چقدر میدی؟
    آقای وحدتی بی اعتنا به حرف زنش با اشاره بهم گفت حرفم رو بزنم.
    – بیست میلیون…
    زن چشماش رو باز کرد و تن صداش رو بالا برد:
    – بیست میلیون؟ چه خبره؟ تو تا حالا این همه پول رو با هم یه جا دیدی؟ ببینم شبی چند حساب کردی دختره ی هرزه؟
    – ببین خانوم قیمت خودمو خودم حساب میکنم. چیزی که زیاده زن هرزه. چرا دنبال اونا نرفتین؟ چرا اومدین دنبال کسی که تا حالا همبستری نداشته؟ خانوم من بهای دختر بودنم رو دارم میگیرم. هرچند بیست تومنم خیلی براش کمه.
    زن نفسش رو بیرون داد و پوزخندی زد:
    – تو گفتی منم باور کردم. تو مزه ی این پولا زیر دندونته که اینجا اومدی. اونوقت میگی دختری؟ من پونزده بیشتر نمیدم.
    از توهین هاش خسته شده بودم. پونزده میلیون هم پول خوبی بود ولی نمیخواستم کم بیارم. سپیده میگفت باید براشون ناز کنم تا بیشتر گیرم بیاد. کیفم رو برداشتم و ازشون دور شدم. هر قدمی که برمیداشتم ضربان قلبم کندتر میشد. چرا کسی صدا نمیکرد تا برگردم… یعنی داشتم از دستشون میدادم؟ وای نه… کاش میشد برگردم… فقط کافیه صدام کنن تا برگردم.
    چند متر ازشون دور شده بودم که آقای وحدتی صدام کرد:
    – نه حرف تو نه حرف این. هفده و پونصد…
    نفس بلندی کشیدم و آروم برگشتم. بالاخره زیباییم یه جا به دردم خورد. مطمئنم زیباییم آقای وحدتی رو طلسم کرده بود چون میدیدم که نگاهش رو از رو صورتم برنمیداره.
    وقتی نشستم، زن داشت خرخره شوهرش رو میجویید:
    – هفده تومن بده.
    – خانوم تو میدونیاین پونصد تومن نه ما رو فقیر میکنه نه این خانوم رو ثروتمند.
    جای قبلیم نشستم و کیفم رو روی زانو هام گذاشتم. زن دوباره شروع کرد به وراجی:
    – ببین وقتی وارد زندگی پسرم شدی، دلبری ممنوع… اگه بفهمم پسرم بهت دل بسته خودم با این دستام میکشمت.
    ناخداگاه نگاهم رو به دستای زن دادم. ناخن هایی بلند با لاک قرمز. یه لحظه احساس کردم خونم داره از انگشتاش میریزه.
    – اون به تو به چشم شریک زندگیش نگاه نمیکنه. تو فقط براش زنگ تفریحی. کسی که اوقات فراقتش رو براش پر کنه. اگه روزی بفهمم پرهام به زن های توی کوچه خیابون رو آورده…
    آقای وحدتی نفسش رو بیرون داد:
    – بس کن زن… این دختر خوبیه… از ظاهرش معلومه.
    زن نیم نگاهی به شوهرش کرد:
    – از کجا فهمیدی؟ از صورت اصلاح نکردش؟ این هم یه جور کلکشونه… این جور زن ها تمام تفریحشون رو میکنن و وقتی سن ازدواجشون میرسه تریپ مذهبی میان تا یه شوهر خوب و ساده گیرشون بیاد و باور کنه که دختر پاکیه…
    حرف هاشون داشت آزارم میداد. کیفم رو برداشتم و ایستادم:
    – آقای وحدتی کی و کجا شمارو ببینم؟
    آقای وحدتی بلند شد و روبه روم ایستاد:
    – فردا ساعت چهار بعدازظهر بیا به این محضری که ادرسش رو بهت میدم.
    بعد کارتی رو از جیبش در آورد و به من داد.
    – ممنون آقا. خدانگهدار.
    خواستم برم که زنش منو صدا کرد:
    – واستا.
    برگشتم. زن دوتا تراول صد تومانی در اورد و بهم داد:
    – بیا بگیر. برو یه دست لباس بگیر. نمیخوام هیچی از زندگی خودت رو وارد زندگی پسرم کنی.
    دوست داشتم بگم کجای کاری خانوم من هیچی از زندگیم ندارم. فقط یه دست لباس و چندتا کتاب و دوتا قاب که الان شکسته شده.
    – د بیا دختر… نترس از پول هات کم نمیشه. این از پول خودمه.
    دستم رو دراز کردم و پول رو ازش گرفتم. خداحافظی کردم و ازشون دور شدم
    توی راه رفتم یه دست لباس سفید خریدم و یه دست مانتو شلوار. از لباس فروشی که اومدم بیرون چشمم به آرایشگاه زنانه ای افتاد که اونطرف خیابون بود. ناخداگاه دستم رو به صورتم نزدیک کردم. باید میرفتم و در خودم تغییراتی ایجاد میکردم. من دیگه اون نگین سابق نبودم پس نباید مثل دختر ها میبودم. وقتی وارد آرایشگاه شدم زن چاقی رو دیدم که داشت زنی رو اصلاح میکرد. با تعارف یکی از شاگرداش روی مبل نشستم. یکی از شاگرداش به طرفم اومد:
    – برای کوتاه کردن مو اومدید؟
    – نه اصلاح صورت.
    زن آرایشگر برگشت و به صورتم نگاه کرد.
    – ازدواج کردی یا همینطوری میخوای برداری؟
    نگاهم رو به زنی دادم که زیر دست آرایشگر نشسته بود و از توی آینه داشت منو نگاه میکرد:
    – فردا عقد کنانمه.
    – مبارکه… اقا داماد میاد دنبالت یا مادرشوهرت؟
    میخواستم بگم تا حالا شوهرم رو ندیدم و قراره برای اولین بار توی محضر ببینم. جایی که کار تمومه. یعنی حق انتخاب ندارم.
    – هیچ کدوم.
    – چرا؟ نکنه عروس فراری هستی؟
    – نه…
    – پس شیرینی منو کی میده؟
    – شیرینی چی؟
    – ازدواجت!
    – اها… خودم میدم… البته مادر شوهرم قبلا بهم داده. چون سرشون شلوغ بود خودم تنها اومدم.
    زن دوباره مشغول کارش شد حتما فهمیده بود دارم دروغ میگم. به این فکر میکردم که اگه خانوم وحدتی مادرشوهرم بود چقدر تحملش سخت بود.
    بعد از چند دقیقه که کار آرایشگر تمام شد صدام کرد تا روی صندلی بشینم. هر دونه از ابروهام رو که برمیداشت انگار ابروم داشت میرفت… ابرویی که تا بیست و پنج سال حفظش کرده بودم… آبرویی که اگه میرفت دیگه قابل بازگشت نبود.بعد از نیم ساعت کار آرایشگر تمام شد. وقتی چشمام رو باز کردم کسی رو توی آینه دیدم که از نگینی که میشناختم زیبا تر بود. چون ابروهای پرپشتی نداشتم زیاد تغییر نکرده بودم اما زیباتر شده بودم. سفیدی صورتم بیشتر به رخ میزد. ابروهام، کمونی زیبا رو روی صورتم انداخته بود. سرم رو به آینه نزدیک تر کردم تا خودمو بهتر ببینم.
    بلند شدم و پول آرایشگر با شیرینی که خواسته بود رو بهش دادم. وقتی از آرایشگاه بیرون اومدم احساس میکردم همه دارن منو نگاه میکنن. احساس میکردم دنیا داره روم خراب میشه. نگین داری چی کار میکنی؟ داری دستی دستی خودتو توی چه هچلی میندازی. همه ی مردم تو رو به همون چشمی میبینن مه خانوم وحدتی دید. هیچکس نمیدونه چقدر برات سخته که وارد خونه پرهام بشی. فکر میکنی پرهام چه نظری بهت داره. اونم صد در صد مثل مادرش فکر میکنه.
    وقتی به خونه رسیدم عباس آقا داخل مغازه بود. زنگ خونه شون رو زدم. راضیه خانوم در رو باز کرد و من از پله ها بالا رفتم. وقتی در خونه به روم باز شد و راضیه خانوم صورت اصلاح کرده ی منو دید کلی تعجب کرد:
    – سلام نگین جان!
    – سلام راضیه خانوم. اومدم خداحافظی.
    – برای چی؟
    – فردا ازدواج میکنم و میرم.
    راضیه خانوم لبخندی روی صورتش نشوند”
    – جدی میگی… بیا تو ببینم.
    رفتم داخل و روی زمین نشستم. راضیه خانوم هم رو به روم نشست:
    – خب بگو. .ان پسر خوشبخت کیه؟
    – یکی از همکارامه پسر خوبیه.
    راضیه خانوم سرش رو پایین انداخت:
    – اما دخترم ما فعلا نمیتونیم پولت رو بدیم
    دستم رو روی شونه اش گذاشتم:
    – خاله جان من که ازتون پول نخواستم. من یه خرده پس انداز دارم. در ضمن پرهام ازم چیزی نخواسته. اون میدونه من پدر و مادر ندارم.
    راضیه خانوم سرش رو بالا آورد و خودشو انداخت توی بغلم:
    – ممنون دخترم. خوشبخت بشی. خدایا شکرت. نمردم خوشبختی تورو هم دیدم.باور کن من تورو مثل دخترم فرناز دوست داشتم.
    – ممنون خاله. خدا شاهده منم شما رو مثل مادرم میدونستم. نمیدونم دوسال پیش اگه با شما آشنا نمیشدم چیکار میخواستم بکنم.
    – بذار به عباس آقا بگم بیاد بالا.
    – نه خاله خجالت میکشم.
    – بذار بدونه اون یکی دخترش هم داره ازدواج میکنه.
    – نه خاله فردا ازش خداحافظی میکنم.
    – هر جور خودت دوست داری. دخترم حالا اون پسر قابل اعتماد هست. تحقیق کردی؟ میخوای به عباس آقا بگم در موردش تحقـــ…
    – نه خاله جون گفتم که همکارمه میشناسمش.
    بغض گلوی راضیه خانوم رو گرفته بود:
    – خیلی خوشحالم. همیشه با خودم میگفتماگه تو خوشبخت نشی اون دنیا چی جواب مادرت رو بدم.
    – چرا خاله جون شما که وظیفه ای نسبت به من ندارین. شما فقط صاحبخونه ام بودین.
    راضیه خانوم اشکش رو پاک کرد. منم بلند شدم:
    – باید برم کلی کار دارم.
    – به سلامت… وقتی جایی ساکن شدی که شماره تلفنی، چیزی بهم بده ازت باخبر بشم.
    – چشم حتما.
    وقتی اومدم توی اتاقم اولین چیزی که به چشمم خورد قاب عکس های شکسته بودن که روی زمین افتاده بود. نزدیک تر رفتم و روی زمین نشستم و جمعشون کردم. دوست داشتم گریه کنم ولی نمیدونستم از کدوم دردم بگم دوست داشتم فریاد بزنم اما آبرو مانع کارم میشد.
    صبح با سر درد شدید از خواب بیدار شدم. سرم داشت میترکید. ساعت 9 بود، خدای من الان توی شرکت چه خبر بود؟ حتما ذولفقاری داشت در به در دنبالم میگشت. حتما احسان داشت از دلهره اینکه میخوام چکار کنم میمرد و سپیده بیخیال از همه چیز خوشحال بود تونسته منو نجات بده ولی کاش میدونست من توی چه جهنمیم…
    نهار رو نیمرو خوردم. نمیدونم کی زمان میگذشت و … ساعت 3 بود که لباس سفیدم رو پوشیدم و مانتوی کرمی مه دیروز خریدم پوشیدم. دامن سفید پر چینم از زیر مانتو بیرون زده بود. شال سفیدم رو سر کردم و جلوی آینه رفتم. چقدر زیبا شده بودم. مثل حوری شده بودم. ولی من که تا حالا حوری ندیده بودم… شبیه آدم هایی شده بودم که هیچ غصه ای ندارن و خوشبختن. چیزی که اصلا بهم نمیومد…
    کیف جدیدم ر روی دوشم گذاشتم برای آخرین بار به اتاقم نگاه کردم. به اتاقی که دیگه مطمئنم نمیدیدمش. کفشم رو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون. عباس آقا که روی چهار پایه بیرون مغازه نشسته بود با دیدنم بلند شد و به طرفم اومد:
    – پس راضیه راست میگفت ازدواج کردی؟
    سرم رو پایین انداختم. ازش خجالت میکشیدم. انگار عباس آقا میتونست از توی چشمام بخونه که دارم چه بلایی سر خودم میارم. نمیخواستم بدونه به خاطر اون پنج میلیونی که دستش دارم، دارم بدبخت میشم:
    – یه پلاستیک لباس و یه پلاستیک کتاب کنار اتاق گذاشتم. اگه اشکالی نداره اینجا بمونه. اگه هم مستاجر جدید اومد. اگه زحمتی نیست ببرید خونه خودتون.
    -باشه نگین! دخترم من الان اون پول رو ندارم بهت بدم. تا جهاز خودت کنی.
    سرم رو بالا آوردم  وبهش نگاه کردم:
    – به راضیه خانوم هم گفتم. فعلا به پول نیاز ندارم. هروقت تونستید بدید.
    – ممنون دخترم الهی خوشبخت بشی…
    – مرسی. عباس آقا میشه زنگ بزنین آژانس بیاد.
    – باشه دخترم. کجا میری؟
    – محضر
    – میخوای باهات بیام؟
    – نه … نه… خودم میرم. شما توی این چند وقت برام پدری کردین.
    عباس آقا سرش رو پایین انداخت و رفت داخل مغازه. چند دقیقه بعد با یه پلاستیک میوه تازه اومد:
    – زنگ زدم. الام میاد. بیا دخترم ببر خونه خودت.
    میوه ها رو ازش گرفتم و تشکرکردم. ماشین اومد:
    – از راضیه خانوم هم خداحافظی کنین.
    – مواظب خودت باش. کاری داشتی رومون حساب کنی
    ماشین راه افتاد و برای عباس آقا دست تکون دادم.اصلا دوست نداشتم برم محضر گهگاهی به سرم میزد به راننده بگم برگرده. اما اگه برمیگشتم چیکار باید میکردم. باید زن ذولفقاری میشدم.
    جلوی محضر دو تا ماشین مدل بالا بود یکی مگان سفید و دیگری کمری مشکی.
    حتما اقای وحدتی بود. از ماشین پیاده شدم. آقای وحدتی از ساختمون بیرون اومد و با قدم هایی تند خودشو بهم رسوند:
    – سلام دخترم دیر کردی؟ گفتم منصرف شدی؟
    – سلام آقای وحدتی ببخشید دیر شد.
    – بیا بریم همه منتظرتن. پولت رو واریز کردم به حسابت. فیشش رو آوردم فقط اگه میشه بعد خوندن خطبه بدم تا هدیه عروسیت بشه.
    سرم رو تکون دادم. نمیدونم چرا بهش اعتماد داشتم. شاید چون اون هم همین حس رو نسبت به من داشت.
    وقتی وارد ساختمون شدم پسری کنار راه پله ها بود و داشت با تلفن صحبت میکرد. با ورود ما برگشت و به ما نگاهی کرد و برای یه لحظه روی صورتم مکثی کرد. دوباره برگشت. پسری با قد 180 و وزنی متعادل که آدم محو هیبتش میشه. موهای پنج سانتی ژل زده که چند تا دونه موهاش روی پیشونیش افتاده بود. صورت مردونه ی زیبایی داشت که حتی یه دونه موی اضافی هم نداشت انگار اصلا مویی تا حالا نروییده. وقتی داشتیم از پله ها بالا میرفتیم مطمئن بودم که داره نگاهم میکنه. وقتی به اتاق محضردار رسیدیم. خانوم وحدتی رو دیدم که روی مبل لم داده بود. با دیدن من تکونی به خودش داد و سرتاپامو نگاه کرد و پوزخندی زد.
    با اومدن پرهام آقای وحدتی ازش خواست تا کنارم بشینه. با اینکه میدونستم پرهام مال من نیست ولی از اینکه کنارم نشسته بود یه حس خوبی داشتم. یه حس مالکیت بهم دست داده بود. احساس غروز میکردم که از به بعد یه مرد کنارم هست.
    عاقد خیلی سریع خطبه رو خوند. مهرم رو هفده و نیم میلیون گرفتن. وقتی بله رو گفتم نگاه مهربونی به پرهام کردم اما پرهام بی اعتنا به نگاهم نفسش رو بیرون داد. انگار میخواست هرچی زودتر تموم بشه و از این جمعیت دور بشه. مادر پرهام برای تظاهر لبخندی زد و به قول خودش نامزدیمون رو بهمون تبریک گفت. آقای وحدتی لبخندی زد و فیش بانکی رو بهم داد:
    – خوشبخت بشی دختر. امیدوارم هرچه زودتر با شوهرت رو سفره عقد بشینی.
    با لبخندی جوابش رو دادم. میدونستم لبندش بی منته. نگاهی به فیش انداختم. مبلغ رو نوشته بود دویست میلیون ریال، یعنی بیست میلیون تومن. نگاه متعجبانه ای به آقای وحدتی کردم. اون هم لبخندی زد و چشماش رو بستو میدونستم هدیه ازدواجش بود به من و یا از سر لج با زنش داده بود.
    پرهام عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و بلند شد:
    – بهتره بریم.
    چه صدای پر جذبه ای داشت. همراه خانوم و آقای وحدتی بلند شدم. پرهام و مادرش جلوتر میرفتن. حتما داشت بهش میگفت نباید بهم دل ببنده. من وآقای وحدتی پشتشون بودیم. آقای وحدتی کارتی رو از جیبش در آورد و بهم داد:
    – هر وقت مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیر.
    – ممنون که بهم اعتماد دارین.
    سرش رو تکون داد و به طرف ماشینش رفت.
    – خداحافظ.
    زنش هم از پرهام خداحافظی کرد و بی اعتنا به من سوار ماشینش شد. پرهام چند قدم جلو رفت:
    – کی میرین شیراز؟
    پدرش سرش رو بیرون آورد:
    – الان داریم میریم کاری داری؟
    – نه به سلامت.
    اونا رفتن و پرهام برگشت به طرف ماشینش رفت. منم به طرفش رفتم. دامنم رو جمع کردم و سوار ماشین شدم
    پرهام عینک آفتابی رو به صورتش زد. میخواستم همین امروز پول ذولفقاری رو بدم ولی دیگه بانک ها بسته بود نمیشد. باید تا فردا صبر میکردم.
    چند دقیقه ای بود که راه افتاده بودیم ولی هیچکدوممون حرفی نزدیم. پرهام از شیشه بغلش به بیرون نگاه کرد:
    – میخوام در مورد خودم یه چیزهایی بهت بگم. اینو بدون که حق داری فقط همین ها رو بدونی. هیچ وقت در مورد بیشتر از این سئوال یا کنجکاوی نکن.
    پرهام وحدتی بیست ونه ساله. دانشجوی فوق لیسانس حسابداری رئیس یه شرکت تجاری. صبح ها میرم دانشگاه بعد میرم شرکت نهار رو اونجا میخورم غروب میام خونه.
    پرهام ساکت به رو به روش خیره شد. کیفم رو روی پام جابه جا کردم:
    – منم نگینم، نادری. فوق دیپلم مکانیــ…
    – چتد سالته؟
    – بیست و پنج.
    ابروهاش رو بالا انداخت و پوزخندی زد:
    – پس با تجربه ای…
    – منظورت چیه؟
    پرهام قیافه ی جدی به خودش گرفت و ضبط رو روشن کرد. از این خواننده های جدید ب.د که رپ میخونن. چه شعر های مزخرفی فقط دنبال قافیه ان اصلا به مفهوم شعر کاری ندارن.
    توی ذهنم داشتم پرهام رو با ذولفقاری مقایسه میکردم. پرهام جوون خوش اندام و زیبا و دوست داشتنی اما ذولفقاری یه کفتار پنجاه ساله که دور شکمش به دو متر میرسید و نگاه های حیضش ودر کل مرد غیرقابل تحملی بود.
    وارد پارکینگ یه ساختمون سی طبقه شدیم. پیاده شدیم و به طرف آسانسور رفتیم. پرهام شماره طبقه 13 رو فشار داد. چه ساختمون شیکی بود. باور نمیکردم برای پسر مجردشون همچین خونه ای رو بگیرن.
    پرهام کلید رو چرخوند و در باز شد. خونه بوی خوبی میداد. یه هال بیست و چهار متر دو خوابه و آشپزخونه اپن. پرهام به طرف آشپزخونه رفت و منم توی هال پیچ میخوردم. پرهام با لیوانی آب به طرفم اومد:
    – این اتاق منه.
    سرم رو کج کردم و داخل رو دید زدم. یه اتاق دوازده متری که یه تخت یه نفره و یه میز کامپیوتر و یه کمد لباس توش بود.
    – هیچوقت نباید بری داخلش چه من باشم و چه من نباشم.
    وقتی دید به حرف هاش بی توجه ام اخمی به صورتش آورد:
    – فهمیدی؟
    سرم رو براش تکون دادم. پرهام نگاه تندی بهم کرد و در اون یکی اتاق رو باز کرد:
    – این اتاق توئه…
    رفتم داخلش. یه اتاق دوازده متری که یه تخت دونفره و یه کمد لباس و یه میز آرایش توش بود.
    – تو شب ها اینجا میخوابی. هروقت بهت نیاز پیدا کردم میام اینجا. اگه در روز چندین باراومدم و یا هفته ها نیومدم حق هیچ گله و شکایتی نداری. فهمیدی؟
    سرم رو پایین انداختم و به گل های قالی خیره شدم.
    – توی اون کمد لباس هست.
    پرهام لیوان رو توی دستش چرخوند و از اتاق بیرون رفت.
    به طرف میز آرایش رفتم که یه آینه بزرگ روش بود. صورتم گل انداخته بود. روی میز کلی لوازم آرایش نو بود که حتی بعضی هاش رو تا حالا ندیده بودم. کمد لباس ها رو باز کردم. کلی لباس های مجلسی زیبا و مانتوهای دست نخورده.
    معلوم بود مادرش برای من خریده بود و یا از زن قبلی جامونده بود ولی همشون تازه بودن. کشوهای پایین رو کشیدم بیرون. کلی لباس خونه اعم از بلوز، تاپ ،تیشرت ، شلوار، شل.ارک…
    کشوی بعدی رو کشیدم. کلی روسری و شال رنگارنگ…
    وای خدای من، تا حالا این همه لباس رو یه جا ندیده بودم… یعنی همش مال من بود؟ روی تخت دراز کشیدم. اگه این یه خواب بود، دوست داشتم زودتر بیدار بشم و وارد واقعیت بشم چون واقعیت زندگی من هیچکدوم از این هارو نداشت ولی من بیشتر دوسش داشتم

    لباسم رو درآوردم و یه تیشرت آستین کوتاه و شلوار قرمز پوشیدم. موهای ل – خ – ت سیاهم رو باز کردم و دوباره محکم تر بستم. پرهام تیشرت آستین حلقه ای مشکی و شلوار راحتی پوشیده بود و روی مبل نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد. با ورود من متوجه نگاه حساسش رو روی خودم شدم. میدونستم که میخواست همونطور نگاهم کنه ولی غرورش این اجازه رو بهش نمیداد. نگاهش رو زود ازم گرفت. به طرف اشپرخونه رفتم. خواستم برای شام چیزی درست کنم که پرهام گفت:
    – برای شام نمیخواد چیزی درست کنی. امشب کنسرو میخوریم.
    – چرا؟ خونه که زن توش نباشه کنسرو خورده میشه.
    از فریز گوشت بیرون گذاشتم. میخواستم کنسرو درست کنم. تمام وقت استرس داشتم. پرهام هم توی تمام این مدت داشت تلویزیون نگاه میکرد.میدونستم اصلا حواسش به فیلم نیست و داره به چیزی فکر میکنه اما به چی… شاید اون هم مثل من استرس داشت اما اون یه مرد بود و گذشته از این نمیتونست بار اولش باشه.
    ساعت ده بود که شام خوردیم. اولین لقمه ای که پرهام توی دهنش گذاشت مکث کرد. نمیدونم شاید از دست پختم خوشش نیومده بود و یا شاید داشت مزه دستپخت منو زیر دندونش مزه مزه میکرد تا با دستپخت مادرش مقایسه کنه ولی هرچی بود خوشش اومده بود چون چیزی نگفت، اون دنبال چیزی بود تا ازم ایراد بگیره.
    – خوبه… شماها آشپزی هم بلدین؟
    – مگه من چمه؟
    – آخه شماها جز پرسه زدن توی خیابون کاردیگه ای بلد نیستین.
    – منظورت از شماها چیه؟
    لیوان آب رو برداشت:
    – منظورم شمایین که به خاطر پول خودفروشی میکنین.
    اعصابم خورد بود. نمیتونستم حرف هاشرو هضم کنم. اونم یکی بود مثل مادرش. وای خدا چطور باید تحملش کنم.
    – ببین من به مادرتم گفتم. من به این پول نیاز داشتم. وگرنه هرگز تن به این خفت نمیدادم تا تو و امثال تو که تا حالا عرق شرم بی پولی روی پیشونیت ننشسته بخواین باهام مثل زن های هرزه حرف بزنید.
    پرهام پوزخندی زد و آب خورد:
    – مگه نیستی؟
    – پرهام من دخترم اینو میفهمی؟
    – بالاخره باید از یه جایی  شروع کنی. همه اونایی که میگی از جنسشون نیستی از اول که اونطوری نبودن. وقتی مزش زیر دندونت گیر کرد دیگه به خاطر پولش این کارو نمیکنی بلکه به خاطــ…
    – بس کن پرهام. هرجور شده این یکسال باهات میمونم. خواهش میکنم تحملم کن.
    خواست حرفی بزنه که بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم. به صورتم آبی زدم و توی آینه خودمو نگاه کردم. چقدر شبیه مادرمرده ها بودم. تا حالا توی عمرم این همه توهینی که توی این چند روزه شنیده بودم، نشنیده بودم. کاش هرگز قبول نمیکردم که بیام. نگین… هنوز فرصت داری میتونی بری… لب پایینم رو گاز گرفتم. نمیخواستم گریه کنم. از گریه کردن بدم اومده بود. این همه گریه کرده بودم هیچ کمکی بهم نکرده بود. کاش میشد کاری کنم که کمکم کنه.
    وقتی بیرون اومدم پرهام روی مبل نشسته بود ودندونش رو خلال میکرد. وارد آشپرخونه شدم ومیز رو تمیز کردم و ظرف ها رو شستم. وقتی کارم تموم شد به اتاقم رفتم. دوست نداشتم پیشش بشینم تا دوباره تحقیرم کنه. از حرف هاش میترسیدم. ازش بدم میومد.
    برق رو خاموش کردم. روی تخت دراز کشیدم و چشمم رو به سقف دوختم. انگار منتظر یه معجزه بودم تا منو نجات بده. یه کسی بیاد منو از این مخمصه بکشه بیرون. کاش زندگیم یه جور دیگه رغم میخورد. کاش روزگار یه جور دیگه با من بی پدر و مادر تا میکرد. کاش…
    یه ساعتی بود که توی خودم بودم. ساعت دیواری اتاقم عدد دوازده رو نشون میداد. دیشب همین موقع کجا بودم. الان کجام. دیشب روی زمین خوابیده بودم و الان روی این تخت نرم و راحت. دیشب به جور دلهره داشتم و امشب یه جور دیگه… من همون اتاق تنگ و تاریک رو دوست دارم.
    در اتاق باز شد و پرهام اومد داخل. دستش رو گذاشت روی کلید اما روشت نکرد. توی اون تاریکی دیدم که لبخندی روی صورتش نشسته بود. بدنم گر گرفته بود. اونقدر داغ شده بود که احساس میکردم توی کوره ی آتیشم. آروم پاهامو جمع کردم و خودمو عقب کشیدم. پرهام با قدم های آهسته به تختم نزدیک شد و کنارم نشست. دستش رو دراز کرد و موهام رو که روی پیشونیم ریخته بود کنار زد. چه صورت بشاشی داشت. چقدر این خنده و این صورت رو دوست داشتم. پرهام خودشو خم کرد و لب پر عطشش رو به لب های داغم رسوند صبح وقتی بیدار شدم پرهام پیشم نبود. لباسم ر پوشیدمو خودم رو به هال رسوندم. سر گیجه داشتم. پرهام داشت صبحونه میخورد:
    – سلام… ببخشید بیدار نشدم برات صبحونه آماده کنم.
    پرهام نگاهی به من انداخت:
    – حالت خوبه؟
    سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم.
    – دیشب گفتم میمیری.
    – اینقدر حالم بد بود؟
    پرهام بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت.
    – یادم رفته بود که گفتی دفعه اولته.
    سرم رو پایین انداختم و اهسته گفتم:
    – مگه تو چندمین بارت بود؟
    پرهام نگاه تندی بهم کرد و خواست چیزی بگه که منصرف شد. فهمیدم که نباید در مورد چیزهای خصوصیش سئوالی میپرسیدم. حتما میخواست بهم فحش بده.
    پرهام کیفش رو برداشت و به طرف در ورودی رفتو منم توی آشپزخونه. پرهام رفت ومن دوباره تنها شدم. امروز باید میرفتم بانک و پول میگرفتم تا به ذولفقاری بدم. صبحونه خوردم یکی از مانتوهای شیک توی کمد رو برداشتم و پوشیدم. ساعت هشت بود که رفتم بیرون. اول رفتم بانک و شش میلیون و نیم گرفتم. میتونستم از خیر ذولفقاری بگذرم ولی دوست نداشتم. رفتم برای خودم یه گوشی و سیم کارت اعتباری گرفتم.
    پله ها رو سریع بالا رفتم وقتی به در رسیدم کربلایی رو دیدم که توی اتاقکش نشسته بود وقتی منو دید سریع اومد بیرون:
    – دختر مگه دیوونه ای …برو… برو تا کسی ندیدتت.
    – سلام کربلایی… کجا برم؟ اومدم پولش رو بدم.
    کربلایی ساکت شد:
    – پول آوردی؟ از کجا آوردی؟
    – آوردم دیگه. از شوهرم گرفتم.
    کربلایی چشماش رو بازکرد:
    – مگه شوهر کردی؟
    – آره. دیروز. به خاطر همین نیومدم.
    از کنار کربلایی گذشتم… چند تا از کارمندای شرکت که منو دیدن با تعجب چیزی به هم میگفتن. حتما داشتن در مورد ازدواجم و لباس شیکی که پوشیده بودم با هم حرف میزدن.
    خودمو به اتاق ذولفقاری رسوندم. خانوم مهدوی منشی ذولفقاری که داشت با تلفن حرف میزد، با دیدن من گوشی رو گذاشت سرجاش و تکونی به خودش داد. وقتی نزدیک تر شدم نگاهش رو روی صورتم متمرکز کرد. وقتی صورت اصلاح کرده ی منو دید پوزخندی زد:
    – سلام نگین خانوم. اومدی دلیل غیبت دیروزت رو بگی؟
    پوزخندی زدم و نزدیک تر رفتم:
    – اومدم استعفا بدم.
    – نه بابا… پولت چی؟
    – از شوهرم گرفتم.
    آب دهنش رو قورت داد و چشماش رو کوچیک کرد:
    – معلومه خیلی دوستت داره.
    – اوه… کجاش رو دیدی!
    – برو تو کسی پیشش نیست.
    نگاه معنی داری بهش کردم ودر زدم و وارد اتاق شدم ذولفقاری شدم. ذولفقاری سرش پایین بود و داشت حساب و کتاب میکرد:
    – سلام آقای ذولفقاری…
    با شنیدن صدام، سریع سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد. خشم توی چشاش موج میزد. میدونستم اگه جلوتر بودم گردنم رو میشکوند. بلند شد و ایستاد:
    – کجا بودی؟
    کمی مکث کردم ولی ذولفقاری آتیشش تندتر از این ها بود. اولین بار بود که روم داد زد:
    – گفتم کجا بودی؟
    – دیروز محضر بودم. آقای ذولفقاری من ازدواج کردم.
    – چی؟ ازدواج کردی؟ تو غلط کردی؟ فکر میکنی من دست از سرت برمیدارم. کور خوندی.
    جلو رفتم و از کیفم تراول ها رو بیرون آوردمو نشونش دادم:
    – شوهرم پولتون رو داد.
    ذولفقاری اب دهنش رو قورت داد و اهسته گفت:
    – نگین، تو پول آوردی؟
    – مگه پول نمیخواستی؟
    آروم سر جاش نشست و سرش رو بین دستاش گرفت:
    – من تورو میخواستم. بهت سخت گرفتم تا تورو از دست ندم.
    – همه چیز با زور حل نمیشه.
    ذولفقاری سرش رو تکون داد و آهی کشید.
    – آقای ذولفقاری سفته ها رو بدین تا برم.
    آروم به خودش تکونی داد و صندلی رو عقب برد. از کشوی میزش سفته هام رو بیرون آورد و روی میز گذاشت.
    – بشمرشون کم نباشه.
    آهسته سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد:
    – کاش میفهمیدی که من به این پول ها نیازی ندارم. دلیل همه ی این کارام تو بودی…
    – من!؟ آقای ذولفقاری شما جای پدر من بودین چطور دلتون میومد من رو صاحب شین. به این فکر نکردین که من جوونم و شوق جوونی تو سرمه. فکر نکردین من دلم میخواد جوونی کنم.
    – شوهرت جوونه؟ براش ناز میکنی؟
    مکثی کرد و ادامه داد:
    – نازتو میکشه؟
    برگشتم تا از اتاق برم بیرون:
    – نگین! این عشقی که من الان نسبت به تو داشتم حتی تو جوونیم هم نسبت به کسی نداشتم… به خودم قول داده بودم اگه به تو برسم دست از همه ی کارای بدم بکشم. فقط به خاطر تو… نگین من دوستت داشتم

    بی اعتنا به حرفش در رو باز کردم و رفتم بیرون. با کمال تعجب دیدم خانوم مهدوی پشت در ایستاده و به حرف هامون گوش میده.
    – خانوم مهدوی از این به بعد دیگه نگران کم شدن محبت های آقای ذولفقاری نسبت به خودتون نباشید… من موندم شما چطور با داشتن شوهر باز… لعنت بر شیطان.
    از اتاقش رفتم بیرون. خواستم برم پیش سپیده. دلم براش یه ذره شده بود. در زدم و وارد شدم. سپیده با دیدن من از سر شوق جیغ کوتاهی کشید:
    – وای نگین… چطوری؟
    به طرفش دویدم و بغلش کردم:
    – خوبم. تو خوبی؟
    روی چونه ی سپیده زخم کوچیکی بود. دستم رو به طرف صورتش بردم:
    – صورتت چــ…
    – هیچی تو که دیروز نیومدی. ذولفقاری اومد اینجا ازم پرسید تو کجایی؟ منم گفتم نمیدونم چرا نیومده. اونم فایل توی دستش رو به طرفم پرت کرد. جاخالی دادم ولی گوشش خورد به صورتم.
    – آخی…
    – ولش کن مهم نیست. تو از خودت بگو رفتی پیشش؟
    – آره دارم از اونجا میام سفته هام رو گرفتم.
    سفته ها رو درآوردم و جلوی چشم سپیده پاره کردم. که یهو در باز شد و احسان اومد داخل:
    – سلام نگین… کربلایی گفت اومدی…
    – سلام آقای وفایی؟ خوبین شما؟
    احسان صورت اصلاح کردم ام رو که دید پرسید:
    – ازدواج کردی نگین؟
    خندیدم و سرم رو تکون دادم:
    – آره… راستی سفته هام رو گرفتم.
    با دستم تیکه های سفته رو که روی زمین افتاده بود نشون دادم:
    – از شوهرم گرفتم.
    احسان لبخندی به صورتش آورد و خواست چیزی بگه که نتونست. سپیده فهمید که احسان خجالت میکشه واسه همین رفت بیرون:
    – من میرم یه آبی به صورتم بزنم.
    با رفتن سپیده احسان آروم گفت:
    – خوشحالم که دوستت داره.
    سرم رو آروم تکون دادم. احسان لبخندی زد:
    – اولش ناراحت شدم ولی بعد گفتی بهت پول داده خوشحال شدم که اونقدر دوستت داره که بدهی هات رو میده.
    – آره خیلی دوستم داره.
    احسان به چشمام خیره شد. یه حسرتی توی چشماش موج میزد. انگار هنوز دوستم داشت.
    – توهم دوستش داری؟
    سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. احسان آب دهنش رو قورت داد و با دستش جلوی دهنش رو گرفت:
    – خوبه…
    میدونستم اگه یه خورده دیگه براش دروغ بگم به گریه میوفته:
    – عروسیت حتما خبرم کن

    احسان سرش رو تکون داد. دیگه نمیتونستم دروغ بگم. چشمای معصومش منو وادار میکرد حقیقت رو بهش بگم. وادار میکرد بهش بگم که منم دوسش دارم و پشیمونم که بهش جواب منفی دادم. به خاطر همین یه خداحافظ آهسته گفتم و رفتم بیرون. بین راه سپیده رو دیدم و شماره مو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم.
    وقتی رسیدم خونه ساعت دوازده بود. گشنه بودم اما نای غذا درست کردن رو نداشتم. از کتلت دیشب خوردم. بعد ناهار روی مبل دراز کشیدم و کنترل تلویزیون رو توی دستم گرفتم و این کانال و اون کانال کردم. چیز جالبی نداشت. ماهواره رو روشن کردم. اون بدتر از این. همه اش فیلم های مزخرف و چرت و پرت. خاموش کردم و همونجا خوابیدم. غروب بود که بیدار شدم هنوز خواب توی سرم بود. اما باید چیزی برای شام درست میکردم. در یخچال رو باز کردم کلی چیزهای تازه و رنگارنگ. انواع میوه، سبزیجات تازه، گوشت و مرغ… جون میداد واسه آشپزی. همیشه تو رویاهام همچین آشپرخونه ای رو میخواستم. با قابلمه و ظروف زیبا و شیک که آدم دلش نمیاد ازشون استفاده کنه.
    برای شام فسنجون بار گذاشتم. داشتم سبزی خوردن پاک میکردم که پرهام اومد. سلامی بهم کرد و به اتاقش رفت تا لباسش رو عوض کنه. بعد چنددقیقه به آشپرخونه اومد تا آب بخوره.
    – خسته نباشی.
    – مرسی… بهتری؟
    – آره بابا… خوبم.
    – صبح یادم رفت برات پول بذارم که اگه حالت بدتر شد بری دکتر.
    نگاهم رو به چشماش انداختم.
    – ممنون ولی من خودم پول دارم.
    پرهام لبخند مهربونی به لبش آورد:
    – اون پول خودته. مهرته… به عبارتی دستمزدته… من باید خرجیتو بدم.
    از حرف هاش تعجب کرده بودم. مگه میشه پرهام بخواد برام پول خرج کنه. مگه من زنشم که برام خرجی میذاره. وای خدای من چقدر نگاهش زیبا بود چقدر لبخند با محبت و معنی داری داشت. یعنی…
    – کسی نیومد اینجا؟
    -نه. کی میخواست بیاد؟
    – گفته بودم میوه و سبزی تازه بیارن.
    – ولی یخچال که پره میوه و سبزیه. هنوز داریمشون.
    پرهام نگاهی به من کرد و لیوان رو روی میز گذاشت:
    – پدرم همیشه میگه اگه خواستی زن بگیری برو از یه خانواده فقیر دختر بگیر چون اون قتاعت کردن رو بلده و برات زندگی میسازه و لی مادرم میگه هیچ وقت از خانواده فقیر دختر نگیر چون به محض اینکه چشمش به پول و ثروتت بیافته شروع میکنه به ولخرجی و گذشته شو فراموش میکنه. پدرم به عقیده خودش ایمان داشت و از مادرم که خانواده فقیری بودن خواستگاری کرد. اما مادرم براش قناعت نکرد و شروع کرد به ولخرجی.. و مادرم به این دلیل که خودش گذشته هاشو فراموش کرد به من میگه به دختر های فقیر دل نبندم.
    تا حالا شنیدی که میگن گاو اصلاح شده؟ پژوهشگرا دو نسل گاو رو که هر کدوم خوبی ها و بدی هایی دارن رو انتخاب میکنن و یه نسلی ازشون بوجود میارن که خوبی های دو نسل پیشین رو داشته باشه و نه بدی هاشون رو. من هم همین کارو میکنم. هم یه عقیده ی پدرم احترام میذارم و هم به عقیده ی مادرم. من برای ازدواجم دنبال یه دختر فقیر میگردم که قناعت کردم رو بلد باشه و گذشته شو هرگز فراموش نکنه. نه مثل پدرم که فقط دنبال یه دختر فقیر بود. یکی مثل تو… البته رو تو شانس آوردم چون من هیچ تحقیقی روی تو انجام ندادم. ولی خب اگه ولخرج هم بودی مهم نبود چون قراره فقط یک سال تحملت کنم.
    حرف هاش داشت آتیشم میزد. انگار از دهنش گلوله های آتیش به طرفم پرتاب میشد. پرهام مثل آفتاب پرست هر لحظه رنگ عوض میکرد. چند ثانیه پیش چنان مهربون بود که منو به اوج لذت برد و الان با این حرف هاش منو کوبید به گل قالی. اون میخواست فقیر بودنم رو به رخم بکشه. دلم میخواست بگم تو هم مثل اون گاو هایی میمونی که اصلاح شده ان ولی تو درست اصلاح نشدی. از خوبی های پدرت به ارث بردی، از نگاه های مهربونش، از کارای شگفت زده کننده اش اما تو از مادرت حرف های نیش دارش رو به ارث بردی، حرف هایی که تا عمق وجود آدم رو میشکافه. درست مثل اون بلدی چطور حرص آدمو در بیاری

    دوست داشتم بهش بگم تو هم یه گاو اصلاح شده ای اما چیزی نگفتم چون میدونستم پرهام خوب بلده جوابمو بده و منو بسوزونه. اما میخواستم حرصش رو در بیارم. میخواستم چیزی بگم تافکر نکنه هیچ کسی توی دنیا نیست که دوستم داشته باشه:
    – توی شرکتی که کار میکردم به رئیس شرکت بدهکار بودم او خیلی بهم سخت میگرفت. میگفت اگه نتونی پولم رو جور کنی باید باهام ازدواج کنی. پرهام! من فقط شش میلیون پول بهش بدهکار بودم… پولی که اگه همین الان پول خورد های توی جیبت رو بشمری شش تومن میشه… راستش اگه ذولفقاری جوون بود حتما باهاش ازدواج میکردم ولی اون پنجاه ساله بود… دو سال گذشت و من نتونستم پولش رو جور کنم… دیروز قرار بود به عقدش در بیام وای سرنوشت تو رو جلوی راه من قرار داد. نمیخوام برات داستان تعریف کنم، اینا رو گفتم تا بگم امروز رفتم شرکت. وقتی پول ها رو روی میزش گذاشتم اشک توی چشاش جمع شد. باور میکنی پرهام هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر دوستم داشته باشه. اگه زودتر میدونستم حتما باهاش ازدواج میکردم. بهم گفت من اون پول هارو بدون تو نمیخوام. میگفت حتی توی جوونی هاش هم اینطوری که منو میخواسته کسی رو نخواسته.. بیچاره خیلی دلم به حالش سوخت… برای یه لحظه به سرم زد ازت جدا بشم و با اون عروســ…
    پرهام بلند شد و مشتش رو به میز کوبوند:
    – دیگه حق نداری اونجا بری فهمیدی؟
    پرهام رفت. درست زده بودم به هدف. حرصش رو درآورده بودم. نقطه ضعفش رو پیدا کرده بودم. دیگه میدونستم از این به بعد چه کار کنم.
    موقع شام خوردن همش اخم هاش توی هم بود. انگار هنوز از دستم دلخور بود و این خیلی منو خوشحال میکرد ولی تحمل اخم هاش رو نداشتم. هرچند اخم هم بهش میومد. اونقدر زیبا بود که اخم هم مثل خنده صورتش رو دوست داشتنی میکرد.
    – راستی پرهام یه چیز یادم رفت بگم.
    کمی منتظر موندم تا حرفی بزنه ولی چیزی نگفت. دوباره خودم ادامه دادم:
    – میخواستم بگم چند لحظه بعد از اینکه به سرم زد با ذولفقاری ازدواج کنم یاد تو توی ذهنم افتاد و همین باعث شد که به خودم لعنت بفرستم که چرا همچین فکری به ذهنم خطور کرده. بعد سریع از اتاقش اومدم بیرون.
    پرهام سرش رو بالا آورد و دستش رو زیر چونه اش گذاشت:
    – میدونی نگین؟ به جرئت میتونم قسم بخورم که اگه یه روز قبل تر از اینکه توی محضر ببینمت، میدیدمت بهت پیشنهاد ازدواج میدادم.
    یهو خشکم زد. انتظار هر حرفی رو از پرهام داشتم جز این. مثل دیوونه ها داشتم بهش نگاه میکردم. یعنی چی؟ چرا این حرف هارو بهم میزد. چرا میخواست دلم رو بلرزونه. چرا؟ از این کارش لذت میبرد؟
    – جدی میگم. تو دختر خوبی هستی. ازت خوشم میاد ولی از اینکه حاضر شدی خود فروشی کنی بدم میاد. چاره ای هم نیست. کاریه که شده… و حالا توبا زن های خیابون هیچ فرقی نداری و من نمیتونم دوستت داشته باشم…
    احساس میکردم صورتم داره از شدت درد منفجر میشه. نفسم حبس شده بود. پرهام چه جور آدمی بود؟ هر حرف خوب و عاشقونه ای که میزد دنبالش یه حرف نیش دار میزد. انگار نمیتونست خوشحالی رو تو مدت طولانی توی صورتم ببینه. انگار عادت داره و یا شاید فکر میکنه من جنبه این همه ابراز احساسات رو ندارم. دوست داشتم دستم رو دراز کنم و گلوشو خفه کنم. دیگه نمیتونستم تحملش کنمو برام غیرقابل تحمل شده بود.
    – راستی یه چیز دیگه. خیلی خوشمزه شده. دستت درد نکنه.
    دوست داشتم بگم ” کوفتت بشه” اما بازم مثل همیشه سکوت کردم. سکوت کردم و به غذا خوردنش نگاه کردم. سکوت کردم تا به اوج لذتش برسه. اینجور آدمها رو فقط غرورشون میتونه از پا در بیاره. به این فکر میکردم که چرا این همه بدبختم که از یه بچه پولدار بی غم حرف بخورم.
    بعد از اینکه ظرف ها رو شستم خواستم برم تو ی اتاقم. پرهام روی مبل کج نشسته بود و پاهاش رو روی مبل دراز کرده بود و داشت فیلم های ماهواره رو نگاه میکرد:
    – نگین بیا فیلم ببین.
    – حوصله ندارم.
    – حوصله ی منو یا فیلم رو؟
    ایستادم بهش نگاه کردم:
    – حوصله ی این فیلم های مزخرف.
    – جدی میگی مزخرفه؟
    – آره.
    رفتم توی اتاقم تا کمی استراحت کنم.
    – حالا که گفتی کزخرف باید بیای حتما نگاه کنی.
    جوابش رو ندادم. پرهام هم ساکت شد. فکر کردم بیخیال شده که یهو اومد توی اتاق:
    – وقتی میگم بیا… بیا… باشه؟
    – تورو خدا ول کن حوصله ندارم.
    هنوز حرفم تموم نشده بود که سریع دستش رو دور کمرم حلقه زد و بلندم کرد. پرهام منو مثل یه بالشت سبک بلند کرده بود و داشت میبرد توی هال.
    – پرهام بذارم زمین. الان میوفتماا!
    – من تو رو نتونم بلند کنم دیگه به درد لای جرز دیوار میخورم

    منو برد کنار مبل روی زمین گذاشت. خودشم روی زمین دراز کشید و سرش رو روی پاهام که دراز کرده بودم گذاشت:
    – الان بهتر شد.
    لبخندی زدم و دستم رو روی موهاش گذاشتم. از این کاراش خوشم میومد. ولی نباید دلم رو بهش خوش میکردم چون هرآن بود یه چیزی بگه و منو بچزونه… اما اینبار چیزی نگفت. کانال رو عوض کرد و مجبورم کرد تا آخر فیلم رو ببینم.
    چشمام میسوخت یهو یاد کارم افتادم وقتی به صفحه کامپیوتر نگاه میکردم همین طور چشمام میسوخت.
    نمیدونم تا کی تلویزیون روشن بود یهو متوجه شدم که همه جا تاریکه و من روی زمین خوابیدم. خواستم پاشم که صدایی از توی آشپرخونه اومد. پرهام رفته بود آب بخوره:
    – پرهام… ساعت چنده؟
    پرهام با لیوانی آب اومد کنار اپن و به ساعت دیواری نگاه کرد:
    – سه و نیم.
    یهو از جام پریدم و موهامو جمع کردم:
    – من چرا اینجام. کی خوابیدم؟
    پرهام شونه هاشو بالا داد:
    – گفتم با هم فیلم نگاه کنیم و بعد بریم بخوابیم. وقتی فیلم تموم شد دیدم تو خوابی.
    – چرا بیدارم نکردی؟
    – دلم نیومد. گفتم فردا جمعه است کل روز خونه ام. کارت رو جبران میکنم.
    پرهام لیوان رو روی اپن گذاشت:
    – حالا برو سر جات بخواب.
    بلند شدم و با دستم سرم رو گرفتم:
    – من میرم یه آبی به سرو صورتم بزنم. الان میام.
    – نمیخواد دختر برو بخواب.
    بی اعتنا به حرفش به دستشویی رفتم. ولی خوشم اومد عجب ضد حالی بهش زده بودم. وقتی رفتم توی اتاقم، پرهام روی تخت دراز کشیده بود و میخندید:
    – ولی خودمونیم ها… تو هم بلدی ضدحال بزنی وقتی دیدم خوابی هرچی زده بودم پرید.
    لبخندی زدم و خواستم به طرف تخت برم که پرهام گفت:
    – برق رو خاموش کن. من حوصله ندارم نصفه شبی برم برق رو خاموش کنم.
    – خب خودم میرم.
    – تو!؟ کاش ازت فیلم میگرفتم تا بدونی چه حالی داشتی.
    برق رو خاموش کردم و به طرف تخت رفتم.
    صبح به خاطر سرما از خواب بیدار شدم. دیدم تن پرهام مثل یخه. پتورو کشیدم روش. خواستم دوباره بخوابم که چشمم به ساعت افتاد. نزدیک به نه بود و پرهام هنوزخواب بود. پتو رو کنار زدم و بدن ل – خ – ت پرهام رو تکون دادم.
    – پرهام… پاشو… ساعت نه شده باید بری دانشگاه.
    پرهام هراسون بیدار شد:
    – چی میگی؟
    وقتی فهمید چی میگم نفسش رو بیرون داد و دوباره سرش رو روی بالش انداخت:
    – وای نگین. دیشب بهت گفتم امروز جمعه است.
    – وای ببخشید. اصلا حواسم نبود. بخواب… بخواب

    تیشرتم رو از روی زمین برداشتم تا بپوشم که پرهام چشمش رو باز کرد و لباسم رو ازم گرفت و پرت کرد کنار در.
    – خب سردمه…
    – پتو بکش سر خودت.
    رفتم زیر پتو و پرهام دستش رو روی شکمم انداخت و دوباره خوابید.
    پرهام این موقع ها خیلی مهربون و دوست داشتنی بود. مادرش راست میگفت. اون فقط منو به خاطر لذتش میخواست نه به خاطر زندگیش. اما من چی؟ من پرهام رو برای چی میخواستم. گهگاهی بهش عشق میورزیدم و گهگاهی تا اوج تنفر پیش میرفتم. من باید همونجوری نگاهش میکردم که اون منو میبینه. منم باید فقط به خاطر لذت دوستش داشته باشم.
    پرهام رفته بود بیرون. میگفت جمعه ها همیشه با دوستاش میره بیرون. توی خونه حوصله ام سررفته بود. وقتی از اتاقم اومدم بی هیچ غرضی دستگیره اتاق پرهام رو کشیدم. درش باز بود. یعنی هیچوقت کلید نمیکرد. پس چرا بهم میگفت وارد نشم؟
    برخلاف گفته هاش اصلا کنجکاو نبودم تا برم داخل اتاقش. دوباره در رو بستم و روی مبل نشستم. چی میتونست توی اتاقش باشه تا من کنجکاو بشم یه تخت، کمد لباس و کامپیوتر. هیچ کدومشون چیز جالبی نبودن. اصلا اون چی رو باید ازم مخفی میکرد. زن قبلیش رو؟ اما نه من مطمئنم که قبل من زن صیغه ای نداشته چون سپیده میگفت تازه این خونه رو گرفتن و قبلا خوابگاه بوده. اما هیچ نظری نمیتونستم در مورد رابطه های نامشروع دیگه اش بدم. شاید با دوست دخترش و یا کسی که بهش علاقه داره… بلند شدم و به طرف گلدون ها رفتم. باید خودمو باهاشون مشغول میکردم. اما روزهای دیگه چیکار کنم؟ باید یه فکر اساسی بکنم.
    تاپ و شلوارکی به رنگ نارنجی پوشیدم و جلوی آینه ایستادم. نگاهی به لوازم آرایش روی میز انداختم. کمی خودمو آرایش کردم اما نه خیلی… صدای در منو به خودم آورد. رفتم پیشواز پرهام.
    پرهام خسته و مونده وارد خونه شد.
    – سلام پرهام…
    نگاهی به من کرد و دستی به موهاش کشید:
    – سلام… شام آمادست من خیلی گشنمه؟
    – آره
    – میرم یه دوش بگیرم.
    به طرف آشپرخونه رفتم و میز غذا رو چیدم. بااینکه بدم میومد اما باز یه حس خوب داشتم. انگار که دارم توی خونه ی شوهرم زندگی میکنم. انگار میز شام رو دارم برای عزیزم آماده میکنم.
    – عافیت.
    – مرسی شام چیه؟
    – بشین. سبزی پلو…
    – با ماهی؟
    لبخندی زدم و چشمام رو به نشونه مثبت بستم. پرهام هم لبخندی زد. ولی یهو خنده روی لبهاش خشکید و سگرمه هاش تو هم رفت. وای خداجون چرا این پسر اینطور بود؟ چرا نمیذاشت با خیال اینکه اونم دوستم داره زندگی کنم؟ چرا زود این خیال رو ازم میگرفت؟ چرا اینقدر عذابم میداد؟
    پرهام داشت تند تند غذا میخورد و من غذا از گلوم پایین نمیرفت. یه چیزی راه گلومو بسته بود. یه چیزی که خیلی وقت بود تجربه اش نکرده بودم. یه چیزی مثل بغض.
    پرهام روی مبل نشسته بود و کنترل ماهواره توی دستش بود. یه دیس میوه شستم و به طرفش رفتم. دیس روروی میز گذاشتم و روی زمین جلو پای پرهام نشستم.
    – چی میخوری پوست بگیرم؟
    پرهام پاشو بلند کرد و گذاشت روی شونه ام. منم به مبلش تکیه دادم:
    – سیب اما با پوست.
    یه سیب بهش دادم. سیب رو آورد جلوی صورتم؟
    – یه گاز بزن!
    – برای چی؟ هست اینجا خودم میخورم.
    – یه گاز کوچولو.
    نگاهش کردم. چیزی توی چشماش برق میزد. دهنم رو باز کردم و سیبش رو گاز زدم. بعد سیب رو برد جلوی دماغش و بو کرد. بعد یهو همونجایی رو که گاز زده بودم رو گاز زد:
    – به به… به این میگن سیب گلاب. سیبش که هست گلابش رو هم تو زدی روش.
    وای خدای من منظورش چی بود. چرا دوست داشت نقش عاشق پیشه ها رو بازی کنه! چرا میخواست منو به اوج لذتم برسونه و بعد با حرف های تندش بکوبونه زمین. چرا این کارو میکرد! من که ازش نخواستم بهم ابراز عشق کنه. چرا این کاررو میکرد!
    – پرهام… روزا من حوصله ام سرمیره. چیکار کنم؟
    – خب برو بیرون یا میخوای کلاسی جایی ثبت نام کن.
    – مثل چی؟
    –  مثلا برو باشگاه یا استخر… ولی نه این نزدیکی ها همچین چیزی نیست و باید بری داخل شهر سختت میشه.
    – پس چیکار کنم؟
    – سرکوچه یه فضای سبز بزرگ هست. میشه گفت یه پارکه.
    – دیدمش…
    – خب برو اونجا.
    سرم رو برگردوندم و به تلویزیون نگاه کردم

    روزها پشت سرهم میگذشتن ومن به خونه ی پرهام و خود پرهام عادت کرده بودم. به اخم هاش، گیرهای الکی که بهم میداد و زخم زبون هاش… اونم دیگه بهم عادت کرده بود. حدود دو ماه بود که اینجا بودم. عصرها با پیشنهاد پرهام میرفتم پارک سرکوچه…
    جلوی آینه بودم و با دستمال کاغذی داشتم صورتم رو پاک میکردم. هیچ وقت عادت نداشتم با آرایش برم بیرون. فقط توی خونه آرایش میکردم. کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون. اون پارک رو دوست داشتم همیشه خلوت بود. فقط بچه ها توش بازی میکردن. مثل همیشه روی نیمکتی نشسته بودم و فکر میکردم. به خودم که چی قراره سرزندگیم بیاد. به اینکه الان باید توی خونه زندگی خودم باشم و کنار شوهرم…
    ماشین مدل بالایی از خیابون رد شد. چیز عادی بود چون این قسمت از شهر همه آدم های ثروتمند زندگی میکردن. ولی چیزی که عادتی نبود این بود که اون ماشین ایستاد و پسری هم سن و سال پرهام ازش پیاده شد و به طرفم اومد. کمی خودمو جمع و جور کردم. فکر کردم میخواد مسیرش رو عوض کنه ولی با کمال تعجب دیدم اومد و کنارم نشست. تنم میلرزید.
    – نزدیک به یه هفته است میبینمت که اینجا میشینی.
    – من هرروز میام. خیلی وقته میام.
    – منتظر کسی هستی؟
    بلند شدم و کیفم رو روی دوشم گذاشتم:
    – مزاحم نشو آقا.
    کیفم رو گرفت:
    – چرا خانوم منم جای دوست پسرتون. هرروز اینجا سرکارت میذاره؟
    نگاه تندی بهش کردم و کیفم رو به شدت ازش گرفتم. چند قدم ازش دور شدم که دستش رو دور کمرم حلقه زد:
    – عزیز من. تو خیلی زیبایی. آدمو وسوسه میکنی که…
    داشتم میمردم. حس بدی داشتم. جیغ کوتاهی کشیدم.
    – گم شو عوضی.
    دستم رو گرفت و روبه روم ایستاد و خودشو بهم نزدیک کرد. سیلی محکمی بهش زدم و فرار کردم تا چند قدم دنبالم دوید ولی ایستاد:
    – بازم گیرت میارم ولی نمیذارم فرار کنی دیگه.
    توی کوچه مون بودم داشتم گریه میکردم. تا حالا کسی باهام همچین رفتاری نکرده بود. از این شهر وآدم هاش بدم میومد. دیگه دوست نداشتم توی این قسمت شهر زندگی کنم. ماشینی کنارم ایستاد. دلم یهو ریخت. برگشتم تا بهش فحش بدم دیدم پرهامه.
    – چرا گریه میکنی؟
    خودمو به ماشین نزدیک کردم:
    – پرهام. توی پارک…
    – توی پارک چی؟
    – یه پسره مزاحمم شد. میخواست منو…
    چشمای پرهام درشت شده بود. تن صداش رو بالا برد:
    – بیا بشین.
    ازش میترسیدم. گفتم الانه که منو ببره خونه کتک بزنه. دلم آشوب بود. با ترس و لرز رفتم سوار شدم اما با تعجب دیدم داره دور میزنه.
    – کجا داری میری؟
    – میرم حسابشو برسم.
    – وای نه بریم خونه… پرهام جون من بریم خونه.
    – خفه شو…
    اونقدر ترسناک بود که جرئت نکردم حرف دیگه ای بزنم. زیاد از پارک دور نبودیم وقتی رسیدیم اون پسره تازه داشت سوار ماشینش میشد. پرهام پشت ماشینش ترمز کرد و با عصبانیت پیاده شد. خیلی ترسیده بودم. میدونستم الان دعوا میشه. پرهام جلو رفت:
    – آقا پسر شما به خانوم من چی گفتین؟
    پسره در ماشینش رو بست و به پرهام نزدیک شد. هنوز نمیدونست موضوع چیه:
    – کدوم خانوم؟
    پرهام دست راستش رو به سینه اش زد و با دست چپش منو نشون داد:
    – زنم رو میگم. نمیشناسیش؟
    از ماشین پیاده شدم و اشکم رو پاک کردم. پسره وقتی منو دید آب دهنش رو قورت داد:
    – معذرت میخوام نمیدونستم صاحب داره.
    – تو هر دختری رو ببینی مزاحمش میشی؟
    – باید اعتراف کنم خانوم زیبایی دارین.
    پرهام یقه ای رو گرفت و به ماشین چسبوند:
    – اگه زیبا هم باشه واسه شوهرش زیباست به تو ربطــ..
    پسره دستای پرهام رو از خودش جدا کرد:
    – خب، خواستم باهاش آشنا بشم تا اگه خدا خواست ازدواج کنیم. مگه شما خودتون همینجوری باهم ازدواج نکردین>
    – آره ولی وقتی من باهاش آشنا شدم اون مجرد بود.
    – من از کجا باید میفهمیدم. اون باید خودش میگفت.
    پرهام ازش جدا شد و به طرف ماشین اومد که پسره گفت:
    – خوش به حالتون که صاحب اون همه زیبایی هستین. قدرشو بدونین و نهایت لذت رو ازش ببرین.
    پرهام دندوناشو به هم سایید و به طرفش رفت. سریع مشتش رو خوابوند به شکمش:
    – خفه شو عوضی..
    اون هم کم نیاورد و مشتش رو زد به صورتش. گوشه لب پرهام پاره شد و خون اومد. جیغ کشیدم و به طرفش رفتم:
    – پرهام…
    – نگین برو توی ماشین…
    – بیا بریم ول کن.
    پرهام یقه اش رو گرفت و دوتا کوبوند توی صورتش.
    هی اون پرهام رو میزد و پرهام اونو میزد. یهو پسره به طرف ماشینش رفت و فرار کرد. پرهام یه لگد محکم به ماشینش زد.
    – پرهام بس کن.
    – بریم.
    سوار ماشین شدیم. تا خونه پرهام اصلا حرف نزد. منم چیزی نگفتم. راستش ازش میترسیدم.
    پرهام روی مبل لم داده بود. منم با دستمال داشتم لبش رو تمیز میکردم. پرهام نگاهش رو روی صورتم زوم کرده بود:
    – چرا بهش نگفتی شوهر داری؟
    از کارم دست کشیدم و بهش نگاه کردم:
    – من خواستم ازش دور بشم که دستشو انداخت دور کمرم.
    – دستشو انداخت دور کمرت؟
    – آره.
    پرهام چشماشو باز کرده بود. همون عصبانیت چتد دقیقه پیش رو توی چشماش دیدم.
    – تو که گفتی فقط مزاحمت شده نگفتی باهات چیکار کرده!
    – مگه این مزاحمت نیست؟
    – اگه میگفتی چیکار کرده همونجا میکشتمش. تو چرا چیزی بهش نگفتی؟
    – پرهام من ترسیده بودم تنم داشت میلرزید.
    پرهام لبخندی روی لبش نشست ولی روز جمعش کرد. دستش رو روی سرم گذاشت و موهام رو بهم زد:
    – ناقلا. خودت خبر نداری چند نفررو بدون اینکه بدونی شیفته ات کردی. شنیدی؟ بهم میگفت خانومت خیلی زیباست.
    پوزخندی زدم و سرمو پایین انداختم:
    – خوشگلی کجا به دردم میخوره. کاش زشت بودم اما سرنوشتم اینطوری نبود.
    پرهام با پاش چونه ام رو گرفت سرم رو بالا داد
    – خب حالا… نمیخواد ماتم بگیری. ببین به خاطرت دکوراسیونم اومد پایین.
    لبخند شیطنت آمیزی روی لبم نشست. پرهام نگاهش رو تیز کرد:
    – فکر نکن در رفتی باید جبران کنی.
    خواستم چیزی بگم که دوباره گفت:
    – نمیخواد جواب بدی. برو یه چیزی واسه شام درست کن.مردیم از گشنگی.
    به طرف آشپزخونه رفتم. دیگه حرف های پرهام برام عادی شده بود. دیگه با حرف هاش ذوق نمیکردم. چون میدونستم دلش پیش من نیست. شاید دوستم داشته باشه و از زیباییم لذت ببره ولی اون هیچ وقت منو برای زندگیش نمیخواد.
    عصر روز بعد دوباره توی خونه تنها بودم. دیگه نمیخواستم به پارک برم. میترسیدم دوباره اون پسره رو ببینم. توی اتاقم بودم. یه تاپ دکلته و دامن کوتاه بالای زانو پوشیدم و داشتم خودمو آرایش میکردم. از این کار لذت میبردم. دوست داشتم توی خودم تغییر ایجاد کنم.
    صدای در ورودی منو به خودم آورد. به ساعت نگاه کردم چرا پرهام امروز زود میومد. موهام رو باز کردم و روی شونه هام ریختم. خواستم برم پیش پرهام که دیدم پسر جوونی توی چهارچوب در ایستاده و داره منو نگاه میکنه. لبخند موذیانه ای هم روی لبش بود. حتما از طرف اون پسره بود. جیغ بلندی کشیدم:
    – تو کی هستی؟
    یهو دیدم پرهام دوید اومد توی اتاق و پسره رو هول داد بیرون.
    – تو چرا اومدی توی این اتاق؟
    – آقا من که نمیدونستم کدوم اتاق شماست!
    از پرهام بدم میومد. چرا اون رو آورده بود توی خونه؟ چرا قبلش بهم نگفت تا لباس مناسبی بپوشم. گریه ام گرفته بود. باید از اول فکر اینجاهاش رو هم میکردم. مگه میشه یه پسر یه دختری که زنش نیست رو توی خونه داشته باشه و به دوستاش چیزی نگه. حتما دوستش رو هم برای همین کار آورده بود.
    پرهام دوباره اومد داخل. نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم
    – چرا گریه میکنی نگین. ببخشید فکر نمیکردم خونه باشی.
    – کجا میخواستم باشم. انتظار داشتی دوباره برم پارک. پرهام توروخدا با من این کاررو نکن.
    – چه کاری عزیزم؟
    – فکر میکنی من نمیدونم اون رو برای من آوردی؟

    پرهام بهم نزدیک شد و منو بغل کرد. اولین باری بود که همینطوری بغلم میکرد. بدون هیچ هوسی… بدن ظریفم توی اندام درشتش گم شده بود. دستش رو به سرم کشید:
    – این چه حرفیه میزنی نگین؟ تو فقط مال منی… هنوز اینقدر بی غیرت نشدم که تو رو به دیگرون بفروشم.
    – دروغ میگی پرهام. شما مردها همتون یه جورید.
    منو از خودش جدا کرد. شونه هام رو گرفته بود و به چشمام ذل زده بود:
    – اگه بی غیرت بودم. دیروز به خاطرت دعوا نمیکردم. ببین صورتمو… هنوز زخمش خوب نشده.
    آب دهنم رو قورت دادم و به زخم روی لبش نگاه کردم. راست میگفت اگه بی غیرت بود از ماجرای دیروز ساده میگذشت.
    اشکم رو پاک کرد و لبخندی زد:
    – حیف چشمات نیست که گریه میکنی. حیف صورت زیبات نیست که اخم بهش میاری. حیف…
    خواست چیزی بگه ولی حرفش رو خورد. با خودم گفتم الانه که دوباره یه حرف نیش دار بزنه. ولی بعد مکث کوتاهی لبخندی زد:
    – استراحت کن. من میرم. این پسره رو آوردم کامپیوترم رو درست کنه.
    میدونستم که میخواست حرف تندی بزنه ولی نتونست. شاید اینبار دلش به حالم سوخت و نذاشت طعم شیرین حرف هاش از زیر دندونم بره.
    پرهام از اتاق بیرون رفت و در رو بست و من رو با دنیایی از خیال تنها گذاشت. اون لحظه ای که توی آغوشش بودم هرگز از ذهنم نمیرفت. اون عزیزم گفتن هاش. وای خدای من چقدر دوست داشتن خوبه. ولی من نباید بهش دل میبستم. دیر یا زود باید ازش جدا میشدم. پرهام کاش اون حرف نیش دارت رو میزدی بعد میرفتی. کاش منو توی این دریای خیال غرق نمیکردی. پرهام برگرد و بهم تشر بزن برگرد و بهم فحش بده… ولی من اخم هات رو هم دوست دارم. راستش نامهربونی هات بیشتر به دلم مینشست. صورت اخموت رو بیشتر دوست داشتم. حرف های نیش دارت برام شیرین تر از عسل بود. خدای من چه بلایی داره سرم میاد. قرار نبود هیچ حسی بهش داشته باشم. روی تخت نشستم:
    – نگین تو چته؟ تو ازش متنفری. همونطور که اون از تو متنفره. چند دقیقه دیگه همه چیز یادت میره.
    صدای گوشیم منو به خودم آورد. سپیده بود.
    – سلام سپیده.
    – سلام دختر… اوه ببخشید خانوم.
    – خوبی؟
    – هی بد نیستم به شما بیشتر خوش میگذره. پرهام چطوره؟
    – اونم خوبه.
    – حالش رو که نمیگم. اخلاقش رو میگم.
    سپیده خنده ی موذیانه ای کرد:
    – رفتارش رو میگم نگین خانوم.
    – شیطون… خوبه. اونم خوبه.
    – پس راضی هستی.
    – چه میشه کرد.
    – بله واقعا چه میشه کرد؟ وقتی پای عشق بازی میاد وسط…
    – گمشو…زنگ زدی این چرت و پرت ها رو بگی؟
    – نه فکر کردی زنگ زدم برات معادله ریاضی حل کنم؟
    خنده ی بلندی کردم و روی تخت دراز کشیدم:
    چی شد؟ چی صدا خورد؟
    – هیچی سپیده روی تخت دراز کشیدم.
    – چند نفره ست ناقلا؟
    – چی؟
    – تخت!
    – دیوونه خب دو نفره ست دیگه.
    – خجالتم نمیکشه… نمیگه با یه دختر صحبت میکنه… یه چیزایی رو نباید مطرح کنم.
    – دیوونه ای به خدا.
    – اگه دیوونه  نبودم با تو که دوست نبودم.
    صبح جمعه بود. پرهام هنوز خواب بود. من داشتم لباسش رو اتو میکردم آخه جمعه ها با دوستاش میرفت بیرون.
    – چیکار میکنی؟
    سرم رو بالا آوردم پرهام توی چهارچوب اتاقم ایستاده بود و چشماش رو میمالوند.
    – مگه نمیخوای بری بیرون؟
    – نه امروز دوستام نمیتونن بیان. کنسل شد.
    – خب اشکال نداره اتو میکنم میذارم توی کمدت.
    – من میرم دوش بگیرم.
    بلند شدم تا براش میز صبحونه رو بچینم. چند دقیقه بعد پرهام اومد:
    – نگین یه فکری کردم.
    – چی؟
    – امروز اگه حوصله داری بریم بیرون.
    روی صندلی روبه رویش نشستم و ابروهام رو دادم بالا:
    – بریم.
    اولین باری نبود که باهم بیرون میرفتیم. قبلا عصرها چندبار با هم بیرون بودیم ولی تا حالا نهار با هم بیرون نبودیم. سریع لباسم رو پوشیدم و رفتم جلوی آینه تا شالم رو درست کنم. وقتی برگشتم دیدم پرهام به چهارچوب تکیه داده و داره نگاهم میکنه.
    – چیه پرهام لباسم بده؟
    – نه… فقط چرا بیرون میری آرایش نمیکنی؟
    – دوست داری آرایش کنم؟
    – میخوام دلیلت رو بدونم. اوایل فکر میکردم از لوازم آرایش بدت میاد و شاید به پوستت نمیسازه که آرایش نمیکنی ولی بعد دیدم توی خونه آرایش میکنی.
    – خب دوست ندارم توی چشم باشم. من معتقدم هر زنی فقط باید برای شوهرش زیبا باشه.
    – ولی تو همینجوریشم توی چشمی. آرایش فقط کمی به زیباییت اضافه میکنه. اصل زیباییت رو خودت داری. یعنی خدا بهت داده.
    پرهام بازم داشت با حرف هاش طلسمم میکرد. چرا اذیتم میکرد. چرا نمیذاشت ازش متنفر باشم چرا میخواست بهم بفهمونه که دوستم داره در صورتی که نداره.
    – نگین… وقتی باهام میای بیرون نگاه های دیگرون رو بهت حس میکنم. توی اون لحظه خیلی ازت بدم میاد. با خودم میگم دیگه تورو بیرون نیارم.ولی وقتی میبینم تو خیلی بی تفاوتی، دوباره عشقت درونم رسوخ میکنه. میدونم تقصیر تو نیست واسه همین دوباره با خودم میگم از این به بعد بیشتر باهات میام بیرون تا همه منو با تو ببینن و از حسادت کور بشن.
    دیگه تحمل این همه ابراز عشق پرهام رو نداشتم. خیلی وقت بود دیگه بهم حرف های تند نمیزد. دیگه حالم رو نمیگرفت. منم دوست داشتم بگم وقتی با توام آرامش عجیبی دارم. آرامشی که هیچ وقت دیگه به سراغم نمیاد. آرامشی که فقط میتونم با در کنار تو بودن پیدا کنم. ولی میترسیدم اینها رو بهش بگم چون اونم حتما چیزی میگفت و من دیگه نمیتونستم ازش دل بکنم. فقط نگاهش کردم. اون هم فهمید که حرفی برای گفتن ندارم سریع رفت. باید با این حس مبارزه میکردم. عشق اون همیشگی نیست. هر ثانیه نظرش عوض میشه پس نباید بهش دل ببندم. باید ازش متنفر باشم.

    از شهر بیرون رفتیم. با اصرار پرهام سوار تله کابین شدیم.پرهام نشسته بود اما من ایستاده بودم و داشتم از اون بالا پایین رو میدیدم.
    – پرهام… وقتی پایینیم چقدر دنیا رو زشت میبینیم. اما از اینجا دنیا خیلی زیباست. نه؟
    – نگین!
    – جانم؟
    – یادته چند وقت پیش توی پارک با یه پسره دعوام شد؟
    برگشتم به دیواره کابین تکیه دادم و سرم رو تکون دادم.
    – اون لحظه ای که بهش گفتم تو زنمی حال کردی. نه؟
    از حرفش تعجب میکردم. نمیدونم چرا یهو حرف چند ماه پیش رو وسط آورده بود.
    اشاره کرد تا نزدیکش بشم وقتی بهش نزدیک شدم منو روی پاهاش نشوند و بغلم کرد:
    – نگین یادته اون روز ازم پرسیدی چندمین دختری هستی که باهاش رابطه داشتم؟
    – آره.
    – اون شب منم مثل تو اولین بارم بود که همبستری داشتم.
    – فهمیدم.
    – از کجا؟
    – از سردی بدنت. از لرزش دستات. از حیای چشمات…
    پرهام خواست چیزی بگه که گوشیش به صدا دراومد.
    – نگین پاشو… گوشی توی جیبمه نمیتونم بردارم.
    با زور خودمو از آغوشش جدا کردم. توی دلم لعنت فرستادم به کسی که بی موقع زنگ زد تا منو از پرهام جدا کنه. تازه اون حس دوست داشتن رو داشتم حس میکردم. حس اینکه کسی دوستت داره. حس اینکه کسی بهت نیاز داره.
    – الو مامان سلام…
    مادرش بود کسی که ازش متنفر بودم کسی که تازه تونسته بودم فراموشش کنم.
    – بیرونم… با نگین… چرا؟ الان نمیتونم صحبت کنم… یه موقع دیگه… خودم تماس میگیرم… نه مادر… خدانگهدار.
    پرهام گوشی رو خاموش کرد.
    – مادرت بود؟
    – آره… گوشیو خاموش کردم. دیگه کسی مزاحم نمیشه.
    پرهام دستاش رو باز کرد. لبخندی شیطنت آمیز روی لبهاش نشوند:
    – بیا دوباره روی پاهام بشین.
    لبخندی زدم و دستش رو گرفتم و جلو رفتم. نمیدونم مادرش چی بهش گفت وقتی فهمید بامن اومده بیرون. چرا دیگه پرهام باهام تندی نمیکرد؟
    ساعت دوازده شب بود که رسیدیم خونه. پرهام دوشی گرفت و خوابید. منم کمی کارام رو انجام دادم و خوابیدم.
    – الو… مادر چرا اینقدر نگرانین؟ لازم نکرده… نمیتونم… نمیخواد شما بیاین… اتفاقی نیوفتاده که… باشه نیم ساعت دیگه خودم زنگ میزنم.
    پرهام روی مبل نشست و براش شربت سرد بردم:
    – اتفاقی افتاده پرهام؟
    – نه…
    پرهام شربت رو سر کشید و دوباره بلند شد:
    – من میرم بیرون به مادرم زنگ بزنم.
    – چرا بیرون؟
    پرهام نگاهی به من کرد. نمیتونست بگه که میرم در مورد تو با مادرم بجنگم که میرم ازت دفاع کنم. که میرم تورو داشته باشم و عشقمون رو ثابت کنم.
    بارفتن پرهام وضو گرفتم و سرسجاده نشستم:
    – خدای مهربون پرهام رو برام نگه دار. نذار این عشقی که شش ماه همخونه اش بودم یه شبه از دستم بره. خدا جون تازه پرهام رو به دست آوردم…
    ساعت هشت بود پرهام دیر کرده بود. دلم براش سوز میزد.یعنی چقدر حرف هاشون طول کشیده بود. یعنی چقدر حرف هاشون طول کشیده؟ دیگه از این تنهایی خسته شده بودم. به طرف تلفن رفتم تا بهش زنگ بزنم:
    – الو…
    صدای ظریف زنی از پشت تلفن شنیده میشد.
    – الو شما کی هستید؟
    – شما از خانواده ی آقای پرهام وحدتی هستید؟
    – بله من همسرشونم هستم.
    – ایشون توی بیمارستان امام تحت مراقبت هستن.
    – برای چی؟
    – متاسفانه تصادف کردن.
    – حالش خوبه؟
    – در بخش مراقبت های ویژه هستن. هنوز بهوش نیومدن

    گوشی رو قطع کردم. وای خدای من چی شده بود؟ حتما پرهام داشته میومده خونه که تصادف کرده. حتما مادر لعنتیش اونقدر گفته که اعصاب پرهام ریخته بهم. نکنه بلایی سرش ااومده باشه و پرستار نخواد بهم بگه. وای خدای من پرهام رو سپردم به خودت. خودت برام نگش دار…
    در عرض چند دقیقه خودمو به بیمارستان رسوندم. توی دلم آشوب بود. تحمل خبر بدی رو نداشتم. هراسون از هم جا به طرف پذیرش رفتم.
    – خانوم … پرهام وحدتی؟
    – انتهای راهرو. بخش مراقبت های ویژه. خداروشکر تازه بهوش اومدن.
    به طرف راهرو رفتم. صدای پرستار رو شنیدم که گفت ممنوع الملاقاته ولی اعتنا نکردم. خودمو به در اتاقش رسوندم. از قسمت شیشه ای در نگاه کردم. پرهام با سر باند پیچی شده و زخمی روی تخت خوابیده بود. تا اون لحظه فکر میکردم از پرهام متنفرم اما چی منو تا اینجا کشونده بود؟ چی وادارم کرده بود تا گریه کنم؟ چرا دوست نداشتم برای پرهام اتفاقی افتاده باشه؟
    امروز فهمیدم تو تمام این مدت دوستش داشتم و عاشقش بودم. حتی زمانی که بهم اخم میکرد. اما چرا؟ مگه قرار نبود از هم متنفر باشیم؟ چرا من عاشقش شده بودم؟ چرا دلم براش میزد؟
    دستم رو روی شیشه گذاشتم تا پرهام منو ببینه. آروم انگشتام رو به شیشه زدم. دست دیگرم رو روی دستگیره در فشار دادم. پرهام متوجه حضورم شد اما اون فقط یه نگاه کوتاه به من کرد. انگار که یه غریبه رو میبینه. انگار از دستم ناراحت بود.اخم هاش در هم رفت و صورتشو برگروند. شاید منو نشناخته باشه. نکنه حافظه اش رو از دست داده باشه. ولی نه… چرا خودمو گول بزنم؟پرهام منو شناخت. شناخت که اخم کرد و گرنه اگه منو نشناخته باشه اخم نمیکرد.
    مادرش پیروز شده بود. تونسته بود نظرش رو به پرهام تحمیل کنه. باز زندگی برام مثل جهنم شده بود. اشکم از چشمم سرازیر شد. دیگه دوست نداشتم برم داخل. آروم دستم از رو دستگیره سر خورد. چون میدونستم کسی اونجا منتظرم نیست. منتظرم نیست تا دست مهربونش رو به سرم بکشه و بگه نگران نباش. کسی نیست که اشکامو پاک کنه و بگه هنوز روی حرفم هستم، روی عشقم هستم…
    چرا وقتی فهمیدم عاشقم شده باید این اتفاق میوفتاد؟ چرا توی تمام مدتی که ازش متنفر بودم و یا حداقل احساس میکردم ازش متنفرم این اتفاق نیافتاد؟ خدایا گناه من چی بود؟ جز اینه که عاشقم…
    رفتم کنار پرستار:
    – میتونم به پدرشون زنگ بزنم.
    – وقتی بهوش اومدن شمارشون رو دادن ما تماس گرفتیم.
    سرم گیج میرفت چرا پرهام شماره خونه خودشو نداده بود. یعنی اگه زنگ نمیزدم کسی بهم نمیگفت؟ چرا پرهام؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ چرا ازم دور شدی…
    یکی دو ساعت بعد آقای وحدتی اومد بیمارستان. بلند شدم به طرفش رفتم. اون یه پناهگاه امن بود یه کسی که میشد بهش تکیه کرد:
    – سلام بابـــ…
    نمیدونم چرا بهش گفتم بابا. چیزی که تا حالا به زبونم نیاورده بودم. چیزی که همیشه به قاب خالیه روی طاقچه میگفتم. چیزی که همیشه نبودش رو توی زندگیم احساس میکردم. کسی که هیچوقت از قاب خالی طاقچه قدم به دنیای واقعی نذاشته بود…
    – سلام دخترم… متاسفم… پرهام خوبه؟
    – بهوش اومده… شما چطور اومدین؟
    – با هواپیما.. بیا بریم ببینیمش.
    آقای وحدتی جلوم حرکت کرد.
    – ولی اون دوست نداره منو ببینه.
    آقای وحدتی برگشت کنارم.
    – تو که پرهام رو میشناسی!
    میخواستم بگم من کسی رو که نمیشناسم مادرشه. نمیدونم چرا دوست داره زندگیم رو بهم بریزه. چرا دوست داره پرهام دوستم نداشته باشه.
    – برو خونه من پیشش میمونم

    برای خواند قسمت  بعد رمان فریاد  اینجا کلیک کنید !

    چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد


    بر چسب ها :
    نوشته های مشابه

    ثبت دیدگاه

      • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
      • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
      • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید