ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی

برترین رمان های امروز

دانلود رمان آخرین رویا

رمان آخرین رویا cliff

دانلود رمان تحفه نجس

رمان تحفه نجسپریا قاسمى

دانلود رمان سکوت عاشقی

رمان سکوت عاشقی مریم پیروند

دانلود رمان ارباب عشق

رمان ارباب عشقمریم پیروند

دانلود رمان شراب سرخ

رمان شراب سرخرویا

دانلود رمان عشق خاکستری

رمان عشق خاکستری ناشناس

دانلود رمان ترانه عشق

رمان ترانه عشقعاطفه . ب

دانلود رمان شروع تلخ

رمان شروع تلخفاطمه . ب

دانلود رمان قفل

رمان رمان قفلشقایق

دانلود رمان عشق کشکی اختصاصی دی ال رمان ( قسمت دوم )







به کانال تلگرام سایت ما دید
دانلود رمان عشق کشکی اختصاصی دی ال رمان ( قسمت دوم ) نام کتاب رمان : عشق کشکی نام نویسنده : رویا قسمت دوم رمان عشق کشکی خلاصه داستان رمان عشق کشکی : داستان در مورد یه دختر به اسم آیسانه که موهاشو از زمان تولد کوتاه نکرده ... اون از طریق یه پسر سارق عتیقه وارد این کار میشه ولی غافل از اینکه ... دانلود رمان جدید رمان جدید از رویا عشق کشکی دانلود رمان جدید دووید سمتم و بعد ... وقتی به خودم اومدم تو بغلش بودم . یعنی این میخواست بغلم کنه ؟ چه حس خوبی داشتم .(دختره ی کله خرااااااااااااااب حرسم رو در آورده) منو از تو بغلش در اورد و گفت : تو بخاطر من ... به خاطر من ... آدم کشتی ؟ من : هوی جوگیرنشو اولا به خاطر تو نبود . دوما نکشتمش بیهوشش کردم. مانی : حالا هر چی مهم اینه که تو اینکارو کردی . تو خیلی دختر شجاعی هستی هر کس دیگه ای هم بود اینکارو نمیکرد. چشمامو لوچ کردمو گفتم : خوب من هرکسی نیستم . حالا هم زر زر نکن خوابم میاد . مانی پوفی کرد گفت : اصلا تعریف به تو نیومده . باشه بریم بخوابیم. فکر کنم خودش فهمید چی گفت چون بلافاصله برگشت و منو نگاه کرد منم بهش یه نگاه کردمو ... البدوووووووووووو . دوتامون دویدیم سمت چادر . تقریبا سرعتمون یکی بود . تو قسمت ورودی چادر دو تامون گیر کردیم چون جا نبود دو تامون رد بشیم . حالا هرکی سعی میکرد خودشو زودتر بندازه تو چادر . یه دفعه دوتامون با هم اُفتادیم تو چادر من اُفتادم زیر و اون اوفتاد روم . احساس کردم صورتش به صورتم اصابت کرد چون دماغامون خورد به هم . ( هه هه بقیه اش سانسور ... شوخی کردم بابا) داد بلندی زدم و گفتم : چته وحشی ؟ دماغمو شکستی . مانی هم دماغشو گرفته بود و زل زده بود به من من : هان چیه ؟ چته ؟ آدم دماغ شکسته ندیدی ؟ یه دفعه به خودش اومد و گفت پاشو برو دماغتو بشور ازش خون میاد . پر رو پر رو زل زدم تو صورتش و گفتم : اول ازم معذرت خواهی کن . مانی با چشمای گرد :تقصیر خودت بود به من چه ؟ جیغ زدم : معذرت خواهی کن تا جیغ نزدم .!!! (یا الله ) مانی : باشه باشه ببخشید ببخشید خوب شد ؟ تو فقط اون دهنتو ببند . خیلی بهم برخورد واسه همین یه دفعه پریدم روش و یه نیشگون محکم از بازوش گرفتم (آخخخخخخخخخخخخ نه تو آدم نمیشی ) مثل برق گرفته ها برگشت و گفت : هوی چته پاچه میگیری ؟ من : اولا خودت سگی دومن خودت گالتو ببند . من تا فردا میخوام حرف بزنم . با چشمای گشاد شده بهم نگاه کرد و گفت : بگیر بخواب اژدهای کومودو. رفتم زیر پتو و تا خواستم زیپ چادرو بکشم سر و کله اش پیدا شد . منم میخوام بخوابم . پتو رو محکم دور خودم پیچوندم جوری که همه ی پتو روی من باشه: خوب بیا بخواب . با حالتی مشکوک اومد و با 50 سانت فاصله از من دراز کشید . یه دفعه احساس کردم صدای قیچی میاد . چشمامو باز کردم و دیدم داره نصف پتو رو قیچی میکنه تا بزاره رو خودش. یا خدا این دیگه کی بود . با چشمای گشاد شده بهش نگاه میکردم . که یه دفعه زل زد بهم و یه لبخند کج زد و چشماشو لوچ کرد و گفت : بچرخ تا بچرخیم . منم نصفه ی پتوی مونده رو روی خودم کشیدم و گفتم : میچرخیم . فقط اگه بالا اوردی دستشویی اون ته پارکه . صدای قه قهه اش رو به گوش شنیدم . ایش . عقده ای . و گرفتم و خوابیدم . فردا صبحش با صدای ماشین یا بهتر بگم ترامتور از خواب بیدار شدم . مانی همونطور دراز به دراز اُفتاده بود و انگشت شستش تو دهنش بود . موهاش هم یه حالت ژولیده ای داشت . درست شبیه این بچه ننه های تخس . یه فکری به ذهنم رسید ! من مردم آزار خوبی بودم . از چادر زدم بیرون و رفتم از توی وسایلای مانی یه ماهیتابه با یه قابلمه در آوردم . بالا سرش وایسادم و یه لبخند شیطانی زدم . ماهیتابه و قابلمه رو کوبیدم رو هم که از صداش مانی که چه عرض کنم خودم هم زهره ام ترکید . مانی مثل برق گرفته ها بلند شد و از چادر دویید بیرون . وا این یه هو چش شد ؟ مانی : هرکی که هستی بیا بیرون ! ببینم جن و روحی چیزی نیستی ؟ با اون دختره که اونجا خوابیده کاری نداشته باش . نزدیک بود کف چادر ولو بشم از خنده ولی جلوی خودمو گرفتم و گاماس گاماس از در پشتی چادر زدم بیرون . حالا دقیقا پشت سر مانی قرار گرفته بودم.معلوم بود داره میلرزه . از سرما بود آخه با یه تاپ نازک از چادر زده بود بیرون . آخی ، یه لحظه دلم براش سوخت شبیه این جوجه پنبه ای ها شده بود . ولی اون منو دزدید . با این فکر خون جلوی چشمامو گرفت . یه دفعه چادر رو انداختم روش و خودم هم پریدم روی چادر . آخی بیچاره . دادش بلند شد : به خدا من هنوز جوونم ، هزار تا آرزو دارم ببین اون دختر خوشگله تو چادر از من خیلی بهتره . هم جوونه هم خوشگله . هم ... چادر از روی سرش برداشتم و با یه حالت طلبکارانه جلوش وایسادم . که بیاد منو بخوره هاااااااان ؟ (هه هه بخوره ؟ چه جوگیر هم شده ) مانی : نه بابا میدونستم تویی داشتم شوخی میکردم . یکی زدم پس کله اش و گفتم : آره جون عمه ات . مانی : به جونه عمه ی نداشته ام . بعدش بدوبدو بلند شد و گفت : که تو منو از خواب میپرونی ها ؟ جوجه ؟ الان نشونت میدم . بلندم کرد و انداختم روی شونه هاش . منم با مشت میکوبیدم رو کمرش : ولم کن . ولم کن بی حیا . ****************************************************************اهان راستی یه نکته ی مهم : من جلوی مانی روسری نمیزدم البته زدن یا نزدن روسری فرقی نداشت چون در هر صورت موهام میریخت بیرون . خیلی برام عجیب بود . مانی اولین کسی بود که زیاد به موهای من توجه نمیکرد . خوب دیگه همین . من آدم اصلا مذهبی نبودم ****************************************************************هر چی که بود اون یه مرد بود و من زن بودم . اون زورش از من بیشتر بود دیگه . بردم سمت این فواره های توی حوض . من : مانی تو رو جون مادرت غلط کردم سرده به خدا من لباس ندارم . اصلا انگار نه انگااااااااااااار . یه نگاه به من کرد و یه نگاه به آب یخ صبحگاهی . یه لبخند کج زد و بعد ... پرتم کرد توی آب . احساس یخ زدن شدیدی رو داشتم . البته مانی هم با من افتاده بود چون من یقه اش رو چسبیده بودم . ما اینیم دیگه. موهام تو آب پخش شد و بعد احساس کردم موهام داره دورم پیچیده میشه . ای وای نه الان دیگه خفه میشم به تمام معنا .چشمامو بستم تا راحت تر بمیرم که احساس کردم یکی داره موهامو از دور گردنم کنار میزنه . مانی بود . واااااااای توی آب چه معصوم و زیبا شده بود . یه لحظه نگاهمون تو هم گره خورد . از دهنش حباب در میومد . زل زده بود به من . بهم نزدیک شد . نزدیک و نزدیک تر . با دستش پشت گردنمو گرفت و احساس کردم که ... موهامو از دور گردنم باز کرد (هه هه حالا فکر کردین چی ؟ من سانسورش میکردم اگه هم چیزی داشت ) بالاخره منو از آب در آورد . (اوه ناز نفستتتتتتت چه نفسی هم داشتی) بلندم کرد و گفت : خودت خواستی . لبخند ژیگولی زدم و گفتم : تو هم با من اُفتادی . بهم نگاه کرد و گفت : بس که زالویی دیگه به من میچسبی . لبخند پررنگ تری زدم و گفتم : شما لطف داری باید عادت کنی . منتظر نشسته بودیم سر سکوهای پارک . که یه هو صدای یه ماشین امد. برگشتم و با چیزی که دیدم دهنم باز موند : آآآآآآآآآآآ یه ماشین بزرگ با چند تا سوییت که بهش وصل بود و دنبال خودش میکشید (مثل این ماشینای سیرک ) فکر کنم حدود 5 تا سوییت بود . نه بابا یه خونه ی درست و حسابی میشد . من نمیدونم مانی این چیزا رو از کجاش درمیورد . آآآآآآآآآآ ماشین جلوی پارک نگه داشت و یه بوق زد . دیدم مانی بلند نشد . برگشتم و دیدم که بلههههههههه آقا نشسته خواب رفته . یکی محکم کوبیدم تو سرش . مثل برق گرفته ها بلند شد و گفت : چته وحشی ؟ مرض داری ؟ خوب مثله آدم بیدار کن نمیتونی ؟ من : نه متاسفانه هم نشینی با تو روم اثر گذاشته . ما همینیم که هستیم . مشکل داری برم گردون خونه . مانی : مگه دیوونه ام که همچین کاری بکنم ؟ نه من به همینت راضی ام . تو فقط کم تر فک بزن دیرمون شد ماشین الان میره . بعد بلند شد و وسایلارو که شامل دو تا چمدون و یک چادر بود گرفت تو دستش البته چادر رو داد به من (چادرتا شده بود ها ) خودش هم دوتا چمدون رو میکشید . به سمت ماشین رفتیم . مانی در یکی از سوییت ها رو باز کرد و چمدونامو توش گذاشت . وااااای مثل یه اتاق کامل بود . خواستم سوار بشم که مانی گفت : کجا ؟ اول بیا به راننده نشونت بدم ببینه چه کسی رو واسه این عملیات انتخاب کردم . زیر لب غرغری کردم و به سمت راننده به راه اُفتادم . یا الله این دیگه کدوم غولی بود . سبیل در حد تیم ملی . عضله در حد گورخر . هیکل در حد فیل و قد در حد ضرافه . (باغ وحشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ ) مرد نگاهی به من کرد و رو به مانی گفت : این دیگه چیه ؟ لک و لاغره . حاضرم شرط ببندم نمیتونه بند کفششو هم ببنده . خیلی بهم برخورد . مثلا من تو تیر اندازی و اسب سواری رکورد اول رو تو شهر خودمون داشتم . (اااااااااا نه بابا ؟ ) رو کردم بهش و گفتم : شرط میبندی ؟ مرد با چشمای گرد شده : چیییییییییی ؟ آره میبندم . من : سر چی ؟ مرد : اگه تونستی30 ثانیه تو دستشویی این ماشین دووم بیاری میفهمم که واسه این کار مناسبی . مانی رو کرد به مرد و گفت : چی میگی واسه خودت ؟ این خیلی ضعیفه . اگه بلایی سرش بیاد چی ؟ دستم رو گذاشتم رو دهن مانی و با یه لبخند شیطانی رو به راننده کردم و گفتم : قبوله . (یا خدا این دیگه کیه ؟) راننده با دست محل دستشویی رو نشونم داد و گفت اوناهاش ظاهرش که خوبه . داخلش خوفناکه . من نمیترسیدم . حداقلش اینطوری به خودم تلقین میکردم . مانی هر کاری کرد نتونست منصرف کنه . مرده و حرفش . وارد دستشویی شدم . مانی داشت با چشمای نگران بهم نگاه میکرد .اوخی چه معصوم شده بود . در دستشویی رو بستم و برگشتم . اااااااااااااااااااااااه خدای من . به غلط کردن اُفتاده بودم . این چی بود آخههههههههههههههههههه؟ اون بزرگترین و زشت ترین سگی بود که تا حالا به عمرم دیده بودم . خواستم جیغ بزنم ولی مطمئنن این طوری بیدار میشد و دیگه اون موقع کارم ساخته بود . گاماس گاماس راه افتادم به سمت در دستشویی که تا وقتی 30 ثانیه ام تموم شد از در بزنم بیرون . یا بهتر بگم بدوم بیرون. در حالت سکته بودم . سگ از نژاد بولداگ بود . از اونایی که پوزه ی پهن و آرواره های محکمی دارن . بسم الله آب دهنش هم از دهنش میریخت بیرون . در حال لرزیدن بودم که یه دفعه پام خورد به یه قوطی غذای سگ و تلق ... سگ چشماشو باز کرد ... بی حرکت چسبیده بودم به در . س هم با چشمای قرمز داشت نگام میکرد . یه دفعه در باز شد و مرد گفت 30 ثانیه ات تمو ... و با چشمای گرد به سگ نگاه کرد . گفت : این با تو کاری نداشت ؟ تو دلم عروسی بود نمیدونست که اگه 1 ثانیه دیر تر میرسید من بیهوش شده بودم . با جذبه گفتم : خوب آره . که چی مثلا حالا ؟ من خودم 5 تا از اینا داشتم تو تهران . (زرشکککککککک ) مرد نفسشو با حرس فوت کرد بیرون و گفت : بیا بیرون . تو امتحان قبول شدی . و از در رفت بیرون . منم پشت سرش بشکن زنون داشتم میرفتم که یه دفعه سگه بهم چشم غره رفت . البته از نوع سگی. منم خودمو جمع و جور کردمو مثل برق از دستشویی زدم بیرون . مانی با دیدنم یه نفس راحت کشید و گفت : از اینم شانس نداشتم سگه بخوردش من ازش راحت شم . چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : ایششششش خیلی هم دلت بخواد . سوار کابین خودم شدم و خودمو پرت کردم روی تخت . وای چه تخت گرم و نرمی داشتتتتتت . لباسامو عوض کردم و گرفتم خوابیدم . از صداهای ماشین معلوم بود که ماشین حرکت کرده . صبح با صدای شیپور از خواب بیدار شدم . (اوه اوه شیپور ) همونطور سرسری یه لباس آستین بلند بادمجونی پوشیدم با یه شلوار جین تنگ زانو پاره . اینا توی کمد سوییت بودن . از سوییت اومدم بیرون و دیدم که ... یا الله . ما کجاییم ؟ اینجا کجاست ؟ مانی کجاست ؟ من کیم اصلا ؟ ما توی یه کوهستان درندشت بودیم . خبری از مانی نبود . تصمیم گرفتم برم بگردم ببینم تو کدوم سوییت خوابیده . 5 تا بیشتر که نبودن ؟ با یه دستشویی روش . اولین سوییت که مال راننده بود . دومی هم که مال من بود . آخری هم که دستشویی بود . میمونه 2 تا سوییت . اول در سومی رو باز کردم . یه مقدار اسلحه و یه عالمه عتیقه های گرون قیمت . پس حتما توی سوییت چهارمیه . در سوییت چهارمی رو باز کردم . بله درست حدس میزدم . رو تختش لمیده بود و خواب خواب بود . دلم میخواست بترسونمش ولی گناه داشت . اول صبحی بعدشم خودم هم خاطره ی خوبی از اون روز توی پارک نداشتم . تصمیم گرفتم یه کار دیگه بکنم . رفتم بالا سرش و پتو رو یواش از روش کشیدم پایین فقط یه شلوار تنش بود . منم که عند بی حیایی . زل زده بودم بهش . چه عضله هایی داشت . انگشتمو کردم توی چال لپش . بیدار نشد . خواستم بکنم تو دماغش ولی خودم هم چندشم شد . خم شدم روش و فوت کردم رو دماغش ... بیدار نشد ... محکم تر فوت کردم ... بازم بیدار نشد ... اعصابم خورد شد و جفت پا پریدم تو شکمش . آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ صدای دادش کل کابین رو برداشت . منم افتاده بودم روش یا بهتر بگم خوابیده بودم روش . مانی هم چشماشو به هم فشار میداد و سعی میکرد منو بزنه کنار . منم هی داشتم به شکمش فشار میوردم . (وحشی مردم آزار ) یه دفعه بلند شد و منو با دستاش محکم گرفت بین بازوهاش و فشارم داد . آخخخخخخخ صدای شکستن استخونای خودو شنیدم . یه گاز محکم از بازوش گرفتم که دادش رفت هوا . مانی : چته مردم آزار ؟ببین خودت داری کرم میریزی . منم تلافی کردم . با حرص پریدم سمتش که پیشونیمون خورد به هم و دوتامون افتادیم رو هم . (اوووووووووف هندی شد ) مانی خودشو کشید کنار و گفت : تو خیلی علاقه داری که همش بیفتی تو بغل من ؟ها ؟ با حرص گفتم : من ؟ هههههههههه . دقیقا برعکسه . مانی رو کرد به من و گفت : پس چرا همش ما میفتیم تو بغل هم ؟ ها ؟ راست میگفت . ما همش میفتادیم تو بغل هم . دستامو به حال تمیدونم باز کردمو گفتم به من چه ؟ از خودت بپرس . مانی دستمو گرفت و منو کشید بیرون . توی راه پاهام گیر کرد تو موهام و دوباره اُفتادم تو بغلش . یه لحظه به همدیگه ذل زدیم و ... پقققققققق دوتامون زدیم زیر خنده. با هم به سمت سوییت راننده رفتیم . من : مانی اینجا کجاست ؟ ما چرا اومدیم اینجا ؟ مانی : اومدیم تا تو رو آموزش بدیم . دادم توی کوهستان پیچید : چیییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مانی :هیس آرومتر آره همین که شنیدی . من : اما آخه چرا اینجا ؟ اینهمه جای بهتر بود چرا ما اومدیم کوهستن ها؟ مانی : خوب برای اینکه اینجا هیچکی پیدامون نمیکنه . راست میگفت ها . اینم بد نبود . موهامو از پشت گلوله کردم و انداختم تو یقه ی لباسم . اینجا هوا سرد بود . خوب کوهستان بود دیگه . من : مانی از کی شروع میکنیم به تمرین ؟ هوم ؟ مانی : از همین امروز بعد از ناهار . دادم رفت هوا : نمیشههههههههه من هنوز اماده نیستم که ... مانی : خوب ما هم اوردیمت که آماده ات کنیم دیگه . حالا خدا میدونست چه جوری قرار بود آماده ام کنند . من : حالا کی میریم ناهار میخوریم ؟ (ای کارد بخوره تو اون شیکمت ) مانی : یه ربع ساعت دیگه . با صدای راننده که میگفت بیاین غذا حاضره به سمت سفره ای رفتیم که روی زمین پهن شده بود . برنج و یه مقدار خورشت سبزی . که من ازش متنفر بودم . مانی شروع کرد به خوردن . یعنیا من موندم چطور نمیپرید تو گلوش . مثل چی میخورد . منم با زور یه نصف بشقاب کم تر خوردم که صدای دوتاشون بلند شد راننده که بعدا فهمیدم اسمش ساواشه گفت : ببین چقدر لاغری ؟ اگه نخوری از دره پرتت میکنیم پایین ها .... منم که باورم شد یه بشقاب پر کشیدم و تند تند خوردم . دوتاشون یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده . منم که اعصاب ندارم . حتما تا حالا فهمیدین دیگه نه ؟ بلند شدم و ظرف غذا رو پرت کردم تو سفره و جیغ جیغ کنان از اونجا دور شدم . رفتم نشستم لب صخره و به پایین نگاه کردم . ای خدا کاش من الان خونه بودم . اما فوری به خودم گفتم : تو که قرار نیست همیشه اینجا بمونی ؟ زود زود زود میری خونه . ولی با این حرف خودم هم قانع نشدم . پاهامو جمع کردم تو شکمم و سرم رو گذاشتم روشون که احساس کردم دارم سرمیخورم پایین . بیا نگا تو رو خدا ما میخوایم دو دیقه تفکر کنیم این بلا سرمون میاد . خودم رو بالاتر کشیدم و به سمت سوییت یا همون ماشین که نمیدونم چطوری از کوها ها اومده بود بالا رفتم . در سوییت خودم رو باز کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت . داشتم خواب میرفتم که احساس کردم یکی محکم اُفتاد روم . چشمامو باز کردم و با دیدن مانی که یه لبخند کج رو لبش بود ودقیقا روی شکم من نشسته بود هنگ کردم . مانی با همون لبخند ژیگول : خودت گفتی بچرخ تا بچرخیم و فشنگی بلند شد چون میدونست من اعصاب ندارم الان میپرم بهش . در حال خروج گفت : زود باش تمرین داریم . منم که از عصبانیت قرمز شده بودم گفتم : اللهی بخوری زمین دلم خنک شه . و دندونامو به هم ساییدم. مانی با همون لبخند ژیگولش داشت میرفت بیرون که پاش گیر کرد به در و تلپی خورد زمین . پقققققققققققققققققققققققققق خنده ی من تا آخر کوهستان هم رسید . مانی اخماشو تو هم کرد و گفت : زهر مار پاشو بریم دیگه . در حالی که از خنده چپ و راست میشدم به سمتش رفتم . دستمو گرفت و با هم از یه راه خاکی به سمت یه زمین صاف یه جایی رو کو ها برد . واااااااااای باور نکردنی بود . مثل یه زمین گلف بود که وسط کوه درست شده باشه . مثلش نبود خود خودش بود . با دهن باز به سمت زمین رفتم و وسطش وایسادم .سمت راست زمین چند تا چیز مثل نشونه بود که تیر اندازا با تفنگ وسطش گلوله میزنن . ذوق کردم و دست مانی رو گرفتم : مانی زود باش دیگه من میخوام تیر بزنم . بدو بهم یه تفنگ بده بدو بدو . مانی گفت : چته بچه ؟ یکم صبر داشته باش . بزار ساواش بیاد اسلحه ها رو بیاره بعد بهت میدم . با ذوق و شوق یه گوشه وایسادم تا ساواش بیاد . ساواش اومد . یا خداااااااا اینا اسلحه ان یا گرز رستم ؟ ساواش یکی شونو رو هوا پرت کرد طرف من و گفت بگیرش ... اسلحه رو گرفتم ولی از بس سنگین بود تلپی اُفتادم زمین . صدای خنده ی دوتاشون بلند شد . پوفی کردم و بلند شدم و اسلحه رو درست تو دستم گرفتم . ساواش : نه بابا بلدی اسلحه هم بگیری و دوباره زد زیر خنده . بهش محل ندادم و رو به مانی گفتم : مانی من کجا رو باید تیر بزنم ؟ مانی نزدیک ترین نشونه رو بهم نشون داد و گفت اول از اون شروع میکنیم . و خودشو ساواش نشستن سر دو تا صندلی و منو تماشا کردن . منم اسحه رو فیگوراتور گرفتم دستم و آماده شدم که تیر بزنم . دوتاشون ذل زده بودن به دست من . نشونه گرفتم . ماشه رو کشیدم و بعد .... پقققققققققققققققققققققققققققققق درست خورد وسط نشونه . دوتاشون با دهنای باز به من زل زده بودن . یه لبخند موفقیت آمیززدم و گفتم : بعدی ... مانی به خودش اومد و نشونه ی دور تر رو بهم نشون داد . اونم دقیق خورد به هدف . سومی و چهارمی و ... شیش تا بودن که من همشون رو ترکوندم . حالا صدای دستای دوتاشون بلند شده بود . دوتاشون داشتن کف میزدن . ساواش : نه بابا میبینم خودت یه پا استادی و ما نمیدونستیم . مانی : بله چی فکر کردی من خوبکسی رو انتخاب کردم . چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم : انتخاب کردی یا ؟؟؟؟؟ مانی یه جوری با التماس بهم نگاه کرد که خفه شدم . ساواش : خوب این از این حالا فقط مونده اسب سواری . من : آخه اسب سواری دیگه برای چی ؟ ما که تو تهران قرار نیست تو خیابونا سوار اسب بشیم . ساواش چپ چپ به مانی نگاه کرد و گفت : بهش نگفتی ؟ مانی با یه حالت التماس آمیز به ساواش نگاه کرد . نهههههههههه انگار یه خبرایی بود ها . ساواش داد زد : مانی ده حرف بزن یا بهش میگی یا خودم بگم ؟ مانی رو به ساواش گفت : خودت بهش بگو . من نمیتونم . ساواش دست منو گرفت و با خودش به سمت یکی از صندلی ها برد . برگشتم و با دستم رو به مانی علامت پخ پخ رو انجام دادم یعنی میکشمت . مانی نتونست جلوی خنده شو بگیره و بی صدا کف زمین ولو شد . وااااااااا این بشر مشکل داره به تمام معنا . ساواش نشست روی صندلی منم نشستم رو به روش . و گفتم : خوب . ساواش : ببین ... ببین وقتی ما عتیقه ها رو دزدیدیم باید ببریمشون ترکیه تحویلشون بدیم خوب ؟ من با بی اعتنایی : خوب ببرید به من چه ؟ ساواش : خوب تو هم باید با ما بیای دیگه . این دفعه جیغ بلندی زدم : چیییییییییییییی ؟ ولی من ؟ شما ؟ نمیشه ... مانی ... خودش گفت ..که ... نفسم بند اومده بود . بعدش چی میشد ؟ ها ؟ نه دیگه من به اندازه ی کافی بهشن رو داده بودم . نه دیگه نمیشد ... بلند شدم و گفتم : من نیستم . شماها خیلی نامردین . ساواش : آروم باش ببین من بهت قول میدم که خودم با اولین پرواز میفرستمت ایران پیش خانواده ات تو فقط با ما بیا ترکیه . تو دلم عروسی بود . ولی بی اعتنا گفتم : من دیگه حرف شما رو باور نمیکنم . ساواش رو کرد به من و گفت : قسم میخورم به جون مادرم . به جون مادرش ؟ پس یعنی داشت راست میگفت ؟ بی اعتنا گفتم : حالا تا ببینم . کی حرکت میکنین ؟ ساواش : بعد از این که موزه ی شوش رو زدیم . من : حالا کی قراره موزه ی شوش رو بزنیم ؟ ساواش : پس فردا شب . جیغم بلند شد : چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟ ساواش گفت : باید زودتر کار رو تموم کنیم . تا بریم ترکیه . من : خیلی خوب ولی این وسط اسب دیگه واسه چی بود ؟ ساواش : اگه با اسب بریم راحت تریم . وقتی موزه رو زدیم با اسب فرار میکنیم چون اینطوری رد کم تری از خودمون میزاریم . من نفهمیدم چی گفت فقط با یه حالت گنگی سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم : خوب دیگه وقت نداریم بریم که من باید اسب سواری یاد بگیرم . ساواش : باشه بریم . به سمت مانی رفتیم . مانی پریشون بود و هی ناخوناشو می جوید با دیدن ما از جاش جهید و نگاه نگرانشو بین من و ساواش گردوند و گفت : چی شد . ساواش گفت : قبول کرد . البته به شرط اینکه با اولین پرواز بفرستیمش تهران خونه اش . مانی نفس راحتی کشید و گفت : خوب دیگه بده من ببرم اسب سواری بهش یاد بدم . منم با یه حالت بی اعتنایی به دنبالش به راه اُفتادم موهام هم توی باد پخش شد و منظره ی قشنگی ایجاد کرد . ساواش نگاهی نگران بهم انداخت و به موهام نگاهی کرد و گفت : مراقب اینا باش . کریم به هیچی رحم نمیکنه . منظورشو نفهمیدم . کریم کی بود ؟ چه ربطی به موهای من داشت . شونه هامو بالا انداختم . به من چه ؟ (خوب احمق نمیدونی چی در انتظارته دیگه ... ببخشید ببخشید دیگه پارازیت نمیندازم ) مانی منو به سمت یه روستا وسط کوه ها برد و دم یه اسطبل وایساد . با نگاهی مشکوک وارد اسطبل شدم و با دیدن اسبای زیبا و سلطنتی اونجا دهنم باز موند . من : مانی اینا به این خوشگلی ، اینجا چیکار میکنن ؟ چطوری خریدیشون ؟ مانی: کریم اینا رو فرستاده . اون برای عتیقه ها هرکاری میکنه . نپرسیدم کریم کدوم خریه فقط با دهن باز به اسبا خیره شدم . حدود 10 تا بودن . اسماشونو هم میدونستم . 1 -اسب ابلق سفید مشکی 2-اسب سیاه پا پردار 3-اسب خال خالی آپالوزا 4 -اسب کرند سفید 5 -اسب کوآرتر قهوی ای براق 6- اسب لیپزانر سفید مشکی پا پر دار (واقعا زیباست ) 7-اسب اسلیپنر مشکی براق با موهای موج دار 8- اسب سمند قهوه ای روشن با موهای طلایی 9-اسب پالومینو سفید قهوه ای با موهای بلند سفید و پاهای پر دار و دم دراز سفید (عااااااااااشقشم ) همه شون اسبای سلطنتی 100 میلییونی بودن . دهنم باز باز بود . ( عکساشونو گذاشتم آخر متن برید ببینید واقعا زیبان ) مانی : خوب کدومشون رو میخوای ؟ یه لبخند خوشگل هم تحویلم داد . بدو بدو به سمتشون رفتم . یکی از یکی جیگر تر . اما یکی شون بد جوری چشممو گرفت . لیپزانر پا پردار سفید مشکی . از همه شون زیبا تر بود . رو به مانی کردم و گفتم اینو میخوام. مانی به سمت اسب رفت تا افسارشو باز کنه . که بهش گفتم : تو کدومو میخوای ؟ با دست به اسب پالومینو اشاره کرد . سلیقه اش حرف نداشت . اسبه ماه ماه بود ولی لیپزانر یه چیز دیگه بود . آآآآآآآآآآی مادر من چه پُزی بدم با این اسبه تو تهران . مانی افسار اسبو باز کرد و اونو به دستم داد . منم اُستاد اسب سواری بودم .اومدم با یه حرکت سریع بپرم روش که دیدم نخیر قدش بلنده . داشتم ضایع میشدم که احساس کردم دستای قوی دور کمرم پیچید و منو بلند کرد و گذاشت رو اسب . به جای این که ازش تشکر کنم گفتم : خودم میتونستم حالا . مانی یه لبخند جذاب تحویلم داد و گفت : مگه بهت بد گذشت ؟ اخمامو کردم تو هم و گفتم زود باش دیگه مثلا اومدی به من اسب سواری یاد بدی ها . اونم سوار اسب پالومینوش شد و رفت بیرون . بچه پر رو چی فکر کرده ؟ افسار اسب رو کشیدم و بیرون تاختم . مثل باد میرفت . از مانی جلو زدم . مانی هم یه لبخند زد و تاخت که مثلا از من جلو بزنه . سرعت دوتامون هم اندازه بود . منم که موهام از پشت پخش شده بود تو هوا . منظره ی فوق العاده ای بود . دستمو به یال اسب کشیدم . موهای طلایی نرم . باید ببافمشون (خاک بر سرت کنن ... باشه دیگه پارازیت نمیندازم شرمنده ) محوطه رو دور زدیم و نگه داشتیم . تقریبا من از مانی جلو زدم . یوهو . تو همین احساس شادی بودم که حس کردم موهام خیس شده . وااااااااااااای اسبه داشت موهای منو میخورد . ( ههه ههههههههه من که پوکیدم از خنده ) سریع جیغ زدم و موهامو از تو دهنش بیرون آوردم . آخخخخخخ . باید برم حموم . مانی هم که دلش رو گرفته بود و ریسه میرفت که یه دفعه اسبه خودشو تکون داد و مانی افتاد پایین . حالا من بودم که ریسه میرفتم . قیافه ی دوتامون دیدنی بود . من موهام خیس بود و مانی چمن رفته بود تو دهنش . خودمون رو سر و سامون دادیم و دوتامون به سمت سوییت هامون به راه اُفتادیم . من که خودمو پرت کردم تو حموم . 6 دست سرمو شامپو زدم تا دلم راحت شد . گرفتم واسه خودم خوابیدم. فردا حرکت میکردیم بریم شوش . اصلا هیجان نداشتم . احساس گناه میکردم . بیخیال دنیا . گرفتم خوابیدم . صبح با صدای شیهه ی اسبا از خواب بیدار شدم. ای واااااااااای نمیزارن بخوابیم . داشتن اسبا رو میزاشتن تو سوییت تا با خودمون ببریمشون . پاشدم . لباس پوشیدم و دست و صورتمو شستم . رفتم بیرون . وااااااا اینجا که فقط 4 تا اسب بود . پس بقیه کجان ؟ رو کردم به مانی و گفتم : مانی بقیه ی اسبا رو نمیبریم ؟ مانی : نه فقط به حد نیازمون میبریم . من : ولی ما که سه نفریم چرا 4 تا میبریم ؟ مانی : یکیشون هم زاپاسه . واااااااااا . زاپاس ؟ به اسبا نگاه کردم . اسب لیپزانر من و پالومینوی مانی و اسلیپنر که حتما مال ساواش بود و یه اسب دیگه ... اینو من تو اسطبل ندیده بودم . خیلی خوشگل بود . اسمش آندالوزین بود . یک اسب اصیل اسپانیایی. رنگش سفید مشکی بود و موهاش خیلی خوش حالت بود . دیگه نتونستم بهش نگاه کنم چون اسبا رو گذاشتن توی سویییت و منم وارد سویییت خودم شدم تا راه بیفتیم . با صدای ساواش بیدار شدم . فکر کنم دیگه رسیده بودیم شوش . از سوییتم بیرون اومدم . وااااااااای ما توی یه پارک سرسبز بودیم . فکر کنم ساعت 5 عصر بود . آفتاب میتابید . ساواش داشت اسبا رو بیرون میورد تا علف بخورن . منم با ذوق و شوق رفتم کنارش وایسادم . من : ساواش میشه مال منو بدی خودم بهش علف میدم . ساواش یه نگاه بهم انداخت و گفت : این گاز میگیره . من : نه خودم حواسم هست . ساواش : باشه ولی گازت گرفت به من ربطی نداره ها . من : مانی کجاست ؟ ساواش یه نگاه مشکوک بهم انداخت و گفت : خوابه . وای به حالت اگه دوباره بری اذیتش کنی . از یاد آوری اون روز خنده ام گرفت . افسار اسبمو گرفتم و به سمت چمنا بردم . دیگه روسری زده بودم . هرچی که بود ما توی تهران بودیم و ممکن بود کسی ما رو ببینه . شب ساعت 3 عملیات داشتیم . یه مقدار برگ درختو کندم و گرفتم جلوی دهن اسبه . داشتم رو به رو رو نگاه میکردم و حواسم به اسبه نبود . که احساس کردم دستم خیس شد . اااااااااااااااا گازم گرفتتتتتتتتت . اومدم یکی محکم بزنم تو سرش که دلم نیومد . چشماش خیلی مظلوم بود . واسه همین دستمو با لباسم پاک کردم و بیخیالش شدم . داشتم واسه خودم سیر میکردم که صدای شیهه ی اسبه بلند شد . واااااااای نمیشه این دودقیقه خفه بشه . برگشتم و با دیدن پسر جوونی که یه سنگ تو دستش بود نگاه کردم . پسر هم ذل زده بود به من . حدودا 21-22 ساله میزد . اعصابم خورد شد و با داد گفتم : آقای نسبتا محترم مگه مرض داری حیوون آزاری میکنی ؟ چرا بهش سنگ پرت میکنی ؟ ها ؟ پسر جوون : شرمنده من فقط خواستم قیافه شو ببینم میدونید این اسب یکی از کم یاب ترین اسبای دنیاست ؟ من : خودم میدونم لازم نکرده شما بهم بگید حالا هم راتو بکش برو. پسر با یه حالت بی اعتنایی دوباره سنگشو پرت کرد به طرف اسبم و افراررررررررررر . من کفشامو در اوردم و بدو بدو دنبالش تو پارک . حالا اون بدو من بدو اون بدو من بدو . آخرش هم از دستم در رفت . لعنتی . برگشتم سمت اسبم . آخ بمیرم برات مادر چه محکم هم زد . دستش بشکنه الهی . سوارش شدم و به سمت سوییت هامون به راه اُفتادم . آخه کسی نیست به من بگه دو قدم راهو چرا با اسب میری عقده ای ؟ خو پیاده برو . ولی دست خودم نبود . وقتی یه چیز جدیدی داری دوست داری همش ازش استفاده کنی مگه نه ؟ از روش پریدم پایین و گذاشتمش کنار بقیه ی اسبا . خسته و کوفته رفتم سمت صندلی هایی که ساواش گذاشته بود زیر سایه بون . یه سایه بون درست کرده بود و زیرش هم 4 تا صندلی . دقیق شده بودیم عین این لرا . خودم رو پرت کردم روی یکشون . مانی هم با موهای ژولیده روی اون یکی صندلی نشته بود و چایی میخورد و چُرت میزد . حوصله نداشتم دلم میخواست بخوابم (بترکی تو چقدر میخوابی ؟ ) ولی تازه از خواب بیدار شده بودم . مانی : برو بگیر بخواب که شب سرحال باشی با این وضعت نمیتونی تفنگو هم بلند کنی . آخ حرف دله منو زد . سرمو مثل بُز انداختم پایین و رفتم رو تخت خوابم . گرفتم مثل خرس خوابیدم . با صدای مانی از خواب بیدار شدم : زود باش دیگه خوش خواب ساعت 1 شبه . مثل برق گرفته ها از خواب پریدم . من از ساعت 6 عصر تا حالا خواب بودم . دست و صورتمو شستم و اومدم روسریمو بزنم که مانی گفت : شنل برات اوردم . روسری که حریف موهای تو نمیشه . یه شنل مشکی بود . خیلی قشنگ بود . ازش گرفتمشو پوشیدمش . من : حالا کجا میریم . مانی : اول میریم کافه . من : اونجا برای چی ؟ مانی : میریم به نزدیک ترین کافه به موزه و نقش نوازنده ها رو در میاریم تا کسی بهمون شک نکنه بعدش سر ساعت 3 از کافه بیرون میریم و موزه رو میزنیم . داشتم بیرون میرفتم که گفت : کجااااااا اینجوری که شناسایی میشی بیا این نقاب رو هم بزن . یه نقاب ساده به رنگ طلایی .وااااااااای تیریپم خفاش شبی شد خفننننننننننن . چه دلبری شدم من . ووووووووی داشتم با خودم کیف میکردم که مانی گفت زود باش دیگه سوار اسبت شو بریم . آآآآآآآآآه مادر خوشی زیر دلم رو زد . من با اسب . میشم خانم زورو . در حالت خرکیف به توان 2 بودم . مانی خودش یه نقاب سفید و جدی زد . ساواش هم که قربونش برم بس که گنده بود نمیشد نقاب بزنه . نقابش داشت میترکید . من سوار اسبم شدم و مانی هم همین طور . ولی ساواش گفت ساعت 3 کنار موزه منتظرم و از ما جدا شد . هیچکس تو خیابونا نبود . فقط صدای ترق توروق سم های اسبای ما میومد که با سرعت به سمت کافه میرفتن . من که مسیر رو بلد نبودم داشتم دنبال مانی میرفتم . به کافه رسیدیم . همه با دیدن ما روی ما کلید کردن . خدا رو شکر ماسک داشتیم وگرنه شناسایی شده بودیم . مانی رفت و توی گوش کافه چی چیزی گفت . بعد اومد کنار من و گفت : من میرم گیتار بزنم . تو هم برو بشین روی آخرین صندلی . همه داشتن با تعجب نگامون میکردم . بیا اینجوری که بیشتر جلب توجه میکردیم . رفتم اون ته توی قسمت تاریک کافه روی یک میز دو نفره نشستم . احساس کردم کسی کنار من نشست . برگشتم و ... برگشتم و با دیدن مردی که کلاه مشکیش سایه ای روی صورتش انداخته بود و چشماش معلوم نبود یه مقدار شوکه شدم . مرد هیچ حرفی نمیزد ولی برق چشماش از زیر اون سایه ی مشکی کلاهش معلوم بود . به من ذل زده بود و لبخندی بر لب داشت . نمیدونم چرا ولی ازش ترسیدم . احساس سرما میکردم . نقابم رو روی صورتم محکم کردم و یه مقدار صندلیمو عقب کشیدم . شنلمو هم جلوتر کشیدم . مرد همونطور ساکت به من ذل زده بود . انگار میخواست ببینه عکس العمل من چیه . منم ساکت به سمت مانی برگشتم که دیدم مانی چشماشو ریز کرده و به مرد کنار من نگاه میکنه . انگار میشناختش. ولی نگاهش اصلا خوشبینانه نبود . لیوان نوشیدنی مو برداشتم و یه مقدار خوردم . مانی سرفه ای کرد وشروع به گیتار زدن کرد . خیلی قشنگ میزد . یه صدای ملایم . شروع کرد به خوندن : (عاشق این آهنگم ) قصه ی عشقی که میگم .... عشق لیلای مجنونه با یه روایت دیگه .... لیلی جای مجنونه مجنون سر عقل اومده ... شده آقای این خونه تعصب و یه دندگیش ...کرده لیلی رو دیوونه (صداشو برد بالا )اما لیلی بی مجنونش ... دق میکنه میمیره با یه اخم کوچیک اون ... دلش ماتم میگیره میگه باید بسازم ... این مثله یه دستوره همین یه راه مونده واسش ... چون عاشق مجبوره زووووره عشق تو زوووووووووره ... احساس همیشه کوووووووووره هر جا خود خواهی بااااااااشه ... انصاف از اونجا دوووووووووووووره عاقبت لیلی ما ... مثل گل های گلخونه تو قاب سرد شیشه ای ... پژمره و دلخونه حکایت عشق اونا ... مثه برف زمستونه اومدنش خیلی قشنگگگگگگگ ... آب کردنش آسونه (صداشو برد بالا ) قلب تو خالی از عشقوووو ... بی نوره سوتو کوره عاشق کشی مرامت هستتتتتتت .... نگات سرده و مغروره عشقو ببین توی نگااااااااش ... از کینه ی تو دورههههههه یه کاری کن تو هم براااااااااااش ... چرا عاشقیتم زورههههههههههه ؟ زوووووووره ... عشقه تو زوووووووووووووووره احساااااااااااااااااااس همیشه کووووووووووووووره هر جااااااااا خود خواهی بااااااااااشه انصاف از اونجا دووووووووووووووووووووره گیتارشو کنار گذاشت و بلند شد . اولین کسی که بلند شد و براش کف زد من بودم . بعدش همه بلند شدن و کف زدن . از روی اون نقاب بی تفاوت نمیتونستم چهرشو تشخیص بدم . فقط لباش مشخص بود . با چشماش که حالا سرد و بی روح شده بود . برگشتم ... هیییییییی اون مرد شنل پوش کجا رفت ؟ عطر سردش هنوز همونجا مونده بود . خیلی سرد بود  . خیلی سرد . مانی به سمت من اومد و بدون اینکه حرفی بزنه دستمو کشید و منو دنبال خودش کشوند . گروهی از مردم دنبالمون اومدن ولی ما از قسمت پشتی کافه بیرون رفتیم . مانی سوار اسبش شد و رفت . منم داشتم سوار اسبم میشدم که احساس کردم یه سایه روی دیوار افتاد . برگشتم و مرد شنل پوش رو دیدم . بی تفاوت به من ذل زده بود . پریدم روی اسب . مرد کلاهش رو در اورد و تعظیمی کرد و شاخه گلی به طرف من پرت کرد و ... یه لحظه بعد ندیدمش . چی شد ؟ این مرد مشکوک کی بود ؟ رفت ... عطرش رو جا گذاشت . توی حالت شوک بودم که مانی اومد کنارم و گفت : چی شده ؟ و با دیدن شاخه گل جلوی پای من چشماش گرد شد . ولی چیزی نگفت . فقط با یه حالت مشکوک نگام کرد و گفت : زود باش . دیر شد . با اسب به راه اُفتادیم . من تموم فکرم درگیر این مرد شنل پوش بود . نمیدونم چرا ولی احساس میکردم برام آشنا بود . احساس میکردم توی زندگی من حضور داشت . احساس میکردم که همه جا عطرش به مشامم رسیده . یه احساس آشنا نسبت بهش داشتم . احساسی که ... واااااای بیا خول شدم رفت ... دختره مونگول . سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با خودم گفتم : لابد ازت خوشش اومده دیگه . اما از تصور اینکه ازم خوشش بیاد بیشتر ترسیدم تا اینکه لذت برده باشم . بیخیال . جلوی موزه نگه داشتیم . مانی رو کرد به من و گفت همینجا بمون .  جلوی در منتظر موندم . مانی داخل شد و گفت : ما الان میایم . نیم ساعت جلوی در کشیک دادم . احساس میکردم بوی عطر مرد ناشناس رو احساس میکنم . با این تصور به خودم لرزیدم . یه دفعه مانی و ساواش با عجله از در بیرون اومدن . تو دستشون کیسه های بزرگی بود که مطمئن بودم از عتیقه پر شده . مانی با داد : فرار کن آیسان فرار کن پلیسسسسسسسسس . لحظه ای بعد صدای آژیر های پلیس شنیده شد . مثل برق پریدم رو اسب و تا اومدم فرار کنم نقابم افتاد رو زمین . لعنتییییییی لعنت به تو . ولی معطل نکردم و سریع تاختم . پشت سرم رو نگاه کردم . واااااااای نه چی میدیدم ؟ یه سایه روی زمین خم شد و نقابم رو برداشت و توی تاریکی محو شد . دیگه میخواستم جیغ بزنم . این کی بود ؟ مامورهای پلیس گممون کردن . با اون اسبای 100 میلیونی که مثل باد میرفتن انتظار دیگه ای هم نمیشد داشت . توی پارک توقف کردیم . مانی با دیدن صورت من که ماسک روش نبود دادش رفت هوا : پس ماسکت چی شد ؟؟؟؟؟؟ منم مثل خودش داد زدم : اُفتاد زمین از بس که شما هول هولی داد زدید نفهمیدم چطوری پریدم رو اسب . نفس راحتی کشید و گفت : پس شناساییت نکردن . بی اعتنا شونه بالا انداختم و رفتم تو سوییت خودم . حالا باید میرفتیم ترکیه . قرار بود فردا صبح حرکت کنیم . من آخرش نفهیدم چرا میخواستن منو با خودشون ببرن ؟ ولی تصور اینکه برم تو یه کشور تازه خیلی شیرین بود . دانشگاه هم دیگه پرررررر . این ترم اُفتادم حسابی . بیخیال . ترکیه رو عشقههههه . گرفتم واسه خودم خوابیدم . ماشین داشت با سرعت رانندگی میکرد . سرعتش خیلی زیاد بود . اونطور که شنیده بودم قرار بود از یه راه مخفی بین کوه ها از مرز رد بشیم و بریم آنکارا پایتخت ترکیه . تا اونجا 5 روز راه بود . من میمردم پنج روز تو ماشین سر کنم . دیگه نتونستم فکر کنم چون خواب رفتم . ****************************************************************این پنج روز به هر جون کندنی بود گذشت . اتفاق خواصی هم نیفتاد به غیر از اینکه اسب فرانسوی شلوار مانی رو جوید و پاره اش کرد . که مانی به خاطرش تا 3 ساعت افسردگی مزمن گرفته بود چون شلوار یادگاری ننه اش بود . ساواش هم دستش آسیب دید چون نزدیک بود کنترل ماشین از دستش در بره و این محکم فرمون رو چرخوند . بالاخره سالم رسیدیم آنکارا . سالم سالم هم نه . ولی بالاخره رسیدیم دیگه . برای ناهار به یه رستوران رفتیم . من زبون ترکیم فول فول بود هرچی نباشه من یه رگه ام ترک بود . 3 پرس جوجه سفارش دادیم . نشستیم نوش جان کردیم . چه حالی داد . بعد از غذا مانی گفت : ساواش تو با من بیا بریم عتیقه ها رو تحویل کریم بدیم . یه بلیط هم برا آیسان بگیریم . آیسان تو هم توی ماشین بمون . احساس میکردم دوست نداره من برم . یه چیزی تو چشماش بود که من درکش نمیکردم . منم دلم خیلی براش تنگ میشد . بهش عادت کرده بودم . ما با هم خیلی خاطره داشتیم . خاطره های خنده دار. چیزایی که هیچوقت یادم نمیرفت . من تو ماشین موندم و اون دوتا زدن بیرون . نمیدونم چرا ولی هوس کردم برم یه مقداری ترکیه رو بگردم . خاک بر سر حرف گوش نکن من . حالا ترکیه رو هم بلد نبودماااااا کرم درونیم برخواسته بود . بیخیالش من که قرار بود فردا برم . پس چه عیبی داشت ؟ زیاد دور نمیشدم . شنل مشکیمو پوشیدم و زدم بیرون . تو کوچه های اطراف بودم . داشتم واسه خودم میرفتم . خیلی قشنگ بود . دست فروشا . مغازه ها . همه چیز جالب بود . چیزایی که من تا به حال ندیده بودم . وقتی به خودم اومدم توی یه کوچه ی تاریک بودم . واااااااای من کجام ؟ خاک تو سرم شدددددد گم شدممممممم . سرم رو به دیوار تکیه دادم و به زمین و زمان فحش دادم . که احساس کردم بوی عطر آشنایی داره میاد . یه بوی عطر سرد که تا ته استخوان آدم نفوذ میکرد . سرم و بلند کردم و با دیدن مرد شنل پوش هنگ کردم . چشمامو چند بار باز  و بسته کردم و دوباره بهش نگاه کردم . این اینجا چیکار میکرد ؟ اومد کنارم ایستاد . یه نقاب روی صورتش بود . حدس میزدم ترک باشه . دستاشو باز کرد و چیزی توی دستاش درخشید . اون نقاب من بود . همون نقاب طلایی رنگ .با حالتی مشکوک نقاب رو از دستش گرفتم . بلند شدم و رو به روش ایستادم . یه لبخند روی لباش بود که نمیدونم خبیسانه بود یا معمولی بود . sen fazla afet به موهام و چشمام نگاه کرد و به زبون ترکی گفت : (ترجمه : تو خیلی زیبایی ) فقط با سکوت بهش ذل زدم .که ایندفعه به زبون فارسی گفت : تو ترک نیستی ؟ فکر کنم فکر کرده بود من نفهمیدم که با سکوت بهش ذل زدم . بهش نگاه   benim Çapraz ben کردم و گفتم : (ترجمه : من دورگه ام ) benim bir Öneri için sen ben سرش رو تکون داد و گفت : ( ترجمه : من یک پیشنهاد برای تو دارم .) با یه حالت مشکوک بهش نگاه کردم و به فارسی گفتم : نمیتونم بهت اعتماد کنم . بهم نزدیک شد . یه سیگار تو دستش بود . پکی به سیگارش زد و دودشو توی صورتم پخش کرد . چشمامو تنگ کردم و تک سرفه ای کردم . نقابش رو در اورد . یه جوون خوش چهره . خیلی زیبا بود . ابرو های مشکی تمیز ، چشمای آبی تو دل برو و موهای مشکی پر کلاغی . یه دور دور من چرخید و گفت : تو خیلی زیبا و با هوشی . آهسته دم گوشم زمزمه کرد : آینده ی درخشانی در انتظارته . برگشتم و گفتم : از من دور شو . من فردا برمیگردم به ایران . ایندفعه بهم نزدیک تر شد و سرش رو به گوشم چسبوند و گفت : چرا ؟ وقتی میتونی مشهور باشی ؟ وقتی میتونی ثروتمند باشی؟ من برای تو خیلی نقشه ها دارم . دوباره دور من چرخ زد و دستی به موهام کشید : بازم میگم . تو خیلی زیبایی . میتونی بیای پیش من کار کنی. تو میتونی یه مدل باشی . یه مدل لباس . فکرشو بکن . دم گوشم زمزمه کرد : شهرت ، ثروت ، زیبایی . و مثل دفعه ی قبل کلاهش رو بلند کرد و تعظیمی کرد و دود سیگارشو تو هوا پخش کرد .(آآآآآآآآه چه جنتلمن و خفنننننن ) لحظه ای بعد ... نبود . دستمو باز کردم . یه کارت توی دستم بود . شوی لباس ... تلفن تماس ... . کلمات رو با خودم هجی کردم : شهرت ، ثروت ... آره من زیبام . چرا برگردم ایران ؟ وقتی اینجا میتونم محبوب بشم ؟ چرا ؟ چرا برگردم ایران ؟ ها ؟ برگردم پیش کی ؟ از زندگی عادی خسته شدم . منم میتونم محبوب باشم . میتونم مشهور باشم . آره من میتونم . من زیبام . من باهوشم . (باشه دیگه فهمیدیم خوشگلی ) چرا از فرصت ها استفاده نکنم ؟ ها ؟چرا ؟ آره منم میتونم . باورم نمیشد همین کلمات کوتاه زندگی منو عوض کرد . باعث شد من از جنس سنگ بشم . یه سنگ . آروم آروم قدم برمیداشم . نمیدونستم دارم کجا میرم . فقط میرفتم و به تصمیمی که گرفته بودم فکر میکردم . گاهی پشیمون . گاهی مصمم . ولی قدرت وسوسه توی من بیشتر بود . این بود که تصمیم گرفتم پیشنهادشو قبول کنم ... برای خواندن قسمت های دیگر رمان  عشق کشکی  اینجا کلیک کنید کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید ! چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

برای دانلود از لینک های زیر استفاده کنید

0
قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر