دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    امتیاز 4.00
    01 اکتبر 2016 1282 بازدید ۲ نظر

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    دانلود رمان جدید و بسیار زیبای جدال من و سرنوشت از mahbanoo
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت از mahbanoo

    رمان جدال من و سرنوشت

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    : با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

    خب ژانر رمان جدال من و سرنوشتچیه ؟

    عاشقانه

    خب رمان جدال من و سرنوشتچند صفحه داره ؟

    این رمان انلاینه 🙂

    خلاصه رمان جدال من و سرنوشت

    من مهسا دختری از جنس ماه من مهسا دختری که میجنگد با سرنوشت تا خود با قلم تقدیر بنویسد سرنوشت.
    اما سرنوشت حال با قوای بیشتری اماده به جنگ .
    کی پیروز است مهسا یا سرنوشت.
    دختری که می خواهد خودش برای زندگی اش تصمیم بگیرد ولی سرنوشت به او این اجازه را نمی دهد .
    پسری مغرور از جنس انتقام می خواهر انتقام بگیرد از خواهر دخترک .
    ودخترک قصه بین دو راهی عشق و ابرو خانواده قرار میگیرد او بایر انتخاب کند ، جنگ با سرنوشت یا فرار از سرنوشت ؟

    چند صفحه ای اول رمان : جدال من و سرنوشت با هم بخونیم

    مقدمه:من دختری از جنس ماه
    من دختری که میجنگد با سرنوشت
    تا خود با غلم تقدیر بنویسد سرنوشت
    من مهسام دختر ماه
    [IMG]
    تقدیم به تمام پدران این سرزمین

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    فصل اول:
    مهسا:رفیقم کجایی ،دقیقاکجایی،کجایی تو بی من ،دقیقا کجایی
    مطهره:همین جام رفیقم ، همین جام
    مهسا :خوبی رفیقم
    _بله رفیقم
    _رفیقم از اون یکی رفیقم خبری نداری
    _داره پاچه ارقندشونو میخارونه
    _بخارونه ،بخارونه
    سارینا:سلام
    مهسا:سلام رفیقم
    مطهره:خوبی رفیقم
    سارینا:داستان این رفیقم
    مطهره:این اهنگ کجایی چاوشی نشنیدی
    مهسا:مطی جان سارینا نه اینکه یه ده سالی امریکا زندگی کرده اهنگ فارسی گوش نمیده،فقط اهنگای اون ور ابی گوش میدن
    سارینا:ده سال نه پانزده سال
    مهسا:دقت کن چقدر لهجش غلیظه
    سارینا:خفه شو
    مطهره:من گشنمه میرم بوفه
    مهسا:مطی جونم
    _بله
    _واسه من یه بنفی و یه شیر کاکائو بخر

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _باش
    مهسا:سارینا مانا صدات میزنه
    سارینا:برم ببینم چیکار داره
    خوب اینم که رفت بهتر،حالا من یکم ازخودم براتون میگم: اسم من مهسا ۱۶ سالمه دوم تجربیم درسم ای بدی نیست ولی در حد خواهرو برادرمم نیست ،از نظر ظاهری ایم قیافه خوبی دارم ،پوست سفید ،ق

    پوست سفید ،چشمای درشت مشکی ، و.موهای بلند مشکی ،دماغ معمولی و یکم زشت که حتما باید عمل بشه ،با لبای معمولی ،قدمم یک و هفتاده و به قول خواهر کوتوله و یکم حسودم دکلم ،
    هیکل خوبیم دارم ، کلا از دوستام خیلی بهترم ،
    مطی:هوی مهسا
    _بله
    _بیا
    _ملسی
    _این خره کجا رفت؟
    _رفت پیش مانا
    _اها
    دینگ دینگ
    مهسا:پاشو زنگ خورد
    _باشه
    _وسایلت و اوردی بعد از این جا بریم خونه باغ
    _yes
    _باشه فقط قبلش باید بریم خونه ما وسایلم و ور نداشتم من_ باشه
    _باشه
    _خدافظ
    _خدافظ
    از زبان باربد
    باربد:کامیار
    کامیار:بله اقا
    _رفتی بانک
    _بله رفتم
    _خب چیشد
    _اقا ده میلیاردیش کمه
    _خوبه،خیلی خوبه،
    _برم پیشش اقا
    _اره برو فقط مراقب باش ، یه دوهفته بهش مهلت بده ، بعدش برو بهش شرط و بگو گه قبول نکرد یه یک هفته مهلت بده بعد برو به خود دختره بگو ،باشه
    _چشم اقا
    _کامیار
    _بله اقا
    _من و تو هم دیگر و از کی میشناسیم
    _از بچگی اقا
    _با هم بزرگ شدیم ،نه
    _بله اقا
    _پ دیگه من و اقا صدا نمیزنی مثل قبلا باهام حرف میزنی فهمیدی
    _بله
    _خوبه ،حالا برو
    _چشم
    دارم میام خانوم کوچولو

    راوی:
    سرنوشت بازی جدیدی رو با با ربدو مهسا اغاز کرده بازی که هیچ کس حتی خود سرنوشت هم نمیدونه فقط میدونه که قرار مهسا با چهره جدیدی وارد میدان بازی بشه ، و اما باربد، سرنوشت اون رو به چالشی عجیب بین عشق و انتقام میکشه وباید دید باربد پسر مغرور داستان چه طور از پس این چالش بیرون میاد:
    میخوام داستان رو ببرم جلو؛
    مادر مهسا پسر دایی داره به اسم فراز ،فراز هفت ماه از مهسا کوچک تره ولی قیافه خوبی داره ، اما پسره بی عرضه ای که از دست دخترا کتک می خوره و مهسا واقعا از این پسر بدش میاد ، ولی چون شیرینی خورده ی این پسره نمی تونه کاری انجام بده ، بار هاست که مهسا رو سر سفره عقد میشونن ولی مهسا دوستاش مراسم عقد و بهم میریزن ، و مهسا فراز عقد نمیکنن ولی ای کاش مهسا این کارها رو انجام نمی داد تا سرنوشت خودش با قلم خودش سرنوشت مهسا رو مینوشت ولی مهسا می خواست خودش سرنوشتش رو رقم بزنه،
    وحال باربد باربدی که از تمام دختر ها متنفره باید دید میتونه از پس این دختر چموش که تا حال هیچ کس از پسش بر نیومد بر بیاد
    یک ماه بعد
    از زبان مهسا
    مهسا:وای مطی این هفته با چوب و چماغ میشوننم سر سفره عقد
    مطی:نگران نباش یه فکری در بارش میکنیم
    _بابا چی میگی، میگم مامانم گفته این سری غلط اظافه کنم در برم میکشدم تازه گفته میشه غیابی شوهرت داد
    _زر زده بابا
    _خدا کنه ،،، مطی ، مطی، مطهرهههههههههه
    _ها چته کر شدم ،
    _کجایی
    _اون جا
    _کجااا
    _اون جااااا ،کوره
    _اها؛این ماشینه یه هفته ای میشه این جا معلومم نیست با کی کار داره ، اصلا وایسا
    _کجا میری
    _میخوام برم ببینم این یارو کی
    _ول کن بابا ، بیا بریم
    _نمی خوام
    رفتم جلو زدم به شیشه

    رفتم جلو وزدم به شیشه
    مرد:بله
    مهسا:سلام ببخشید ،میتونم بپرسم با چه کسی کار دارید که یه هفتس اینجایید
    _نه
    _ن.گ.م.
    _بله
    _بلا،با توام میگم چرا یک هفته اس دم خونه ما وایسادی
    _زمین خداست دوس دارم
    _خربزه با پوست دارم،ببین اقا پسر اگه میخوای بد نبینی همبن حالا با دوستت دمتون رو بزارید رو کلتون و هری ، دم خونه مردم واینسدید
    _اگه دمم و نزارم رو کلم و نرم چیکار میکنی
    _زنگ میزنم پلیس
    _پ اگه راست میگی بزنگ
    _باش،مطهره گوشیت رو بده
    مطهره:بیا.
    مهسا:سلام ،خسته نباشید
    _….
    _ببخشید میخواستم یک مورد مزاحمت رد گزارش کنم
    _….
    _بله یکs500 مشکی
    _……
    _بله دو تا مرد
    _…..
    _بله ،شهرک گ……
    _…..
    _ممنون مرسی،تا پنج دقیقه دیگه این جان ؛تازه پلاک ماشین تون هم برداشتم که اگه در رفتید بدم به پلیس؛ خداحافظ اقایون
    مرد ۲:دختره خیره سر
    مرد۱:اقا برم یا وایسم
    مرد۲:برو کامیار حال پلیس ندارم
    کامیار:چشم
    مرد۲(خوب برات دارم مهرسا ،خوب)

     دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    مطی:وای مهسا عالی بود
    _اره ما اینیم دیگه
    _وای من که باورم شده بود
    _خودمم فکر میکردم واقعا دارم با پلیس حرف میزنم
    _بد بختا از ترسشون در رفتن
    _خوبشون کردم
    _yes؛خوب حالاام پاشو برو وسایلت و وردار بریم
    _باش
    ربع ساعت بعد راه افتادیم به سمت خانه باغ،خونه باغ خونه پدریم بود ولی هر چهارشنبه همه ی فامیلا حتی از طرف مادریم اونجا جمع میشن،حالا که وقت هست کمی در مورد خانوادم براتون میگم ، پدرم تاجر پارچه است ولی کارخونه هم داره ، برادرم بیست و هشت سالشه و یه دختر دوساله داره و حسابداری خوانده پیش پدرم مشغول کاره،خواهرمم بیست و دو سالش و عمران میخوانه ، خواهر و برادرم خیلی درس خوانن ولی من نه،
    مادرمم مزون داره با چندتا به اصطلاح شعبه ،
    مادرم چهارتا خواهر که فقط یکیشون ازدواج کرده اونم با عموم و سه تام برادر داره که هر سه تا ازدواج کردن ،که اولین داییم سه تا دختر ، و دایی کوچیکم یه دختر داره ؛خالمم یه دختر داره که سه سال از من کوچیک تره ولی خیلی پرووعه،
    پدرمم سه تا برادر داره که هر سه تاشون ازدواج کردن و بچه دارن ویه خواهر داره از طرف پدریم بچه ای هم سن و سال من نیست ؛کلا تکم
    مطی:مهسااا
    _بله
    _رسیدیم
    _باشمهسا:وای مطی مامانم گفته این سری اگه در برم بیچارم میکنه
    مطی:اونش با من
    _چی اونش با تو ؛ من با این غول بیابونی ازدواج نمیکنم
    _مگه من گفتم بکن
    زهرا:چی دارید شما دوتا اونجا پچ پچ میکنید
    زهرا دختر خالم بود
    مهسا:هیچی عزیزم
    زهرا:مامان گفت بری دوش بگیری بعدم صداش کنی بیاد ارایشت کنه
    _باشه تو برو
    _مامان گفته اگه چیزی خواستی بهت بدم
    _نه عزیزم بهت گفته مراقب باشی در نرم
    _حالا هرچی
    _خفه بابا
    بعدم رفتم تو حموم تو وان دراز کشیدم؛به زندگیم فکر کردم به این که سرنوشت بازی بدی باهام شروع کرده ولی من بازنده نیستم ؛ فراز پسر خوبی ولی بی دست و پا ،از مردای بی عرضه متنفرم و فراز واقعا بی عرضه است ؛ نمیدونم باید چیکار کنم ؛ یه دوساعتی تو حموم موندم و اب بازی کردم بعدش رفتم بیرون ساعت۶ بود ؛لباسم رو تنم کردم و خالم رو صدا زدم ؛ تصمیمم روو گرفته بودم امشب جلو همه میگفتم نه تا شاید همه این مشکلات حل شه ، خالم بعد یک ربع اومد ؛اول موهام رو درست کرد همشون رو یه طرف ریخته بود واون طرف رو بافت بعدشم یه ارایش لایت برام کرد همه میدونستن از رژ لب قرمز بدم میاد واسه همین روژ قهوه ای که عاشقش بود برام زد ،بعدم کمکم کرد لباس قرمز بلندم رو که مامانم برام دوخته بود رو بپوشم ؛ خیلی ناز شده بودم ولی این اغاز پایانی نداشت،شالم رو سرم کردم و از اتاق خارج شدم پامو رو اولین پله نزاشته بودم که صدای کل کل دست بالا رفت به زور که لبخند زدم و تو جایگاه عروس نشستم فراز هنوز نیومده بود.

    یک ساعتی گذشته بود ولی فراز هنوز نیومده بود مامانم صداش درومده بود ، از دور مطهر رو با اون لباس کوتاه ابی کاربنی که بالاش تور بود دیدم موهاش رو یه طرف جمع کرده بود ، مطهره دختر با پوست سفید دماغ گوشتی و لبای کوچک و چشمایی درشته چشماش عسلی و مو هاش بور کلا دختر خوشگلی ، دیگه بهم رسیده بود
    مطی:خوبی عروس خانم
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _اره ، تو خوبی کبکت خروس میخونه
    _نه بابا کی گفته
    _برو بابا ما خودمون این کاره ایم
    _نه چیزی نیست
    مامان:وای مطی جان فراز رو ندیدی
    _چرا باغ پشتی بود پیش کیوان
    کیوان دوستم بود از نه سالگیم میشناسمش با هم بزرگ شدیم مثل داداشم دوسش دارم ، عاشق دختر خالش ، ولی دختر خالش دوسش نداره ،
    مامان:باشه عزیزم؛تو چیزی نمی خوای
    مهسا:نه
    _باشه،فعلا
    مطی ام رفت؛ ساعت۹ بود ولی فراز نیومد مهمونا رفتن منم پاشدم و به سمت اتاقم رفتم در اتاق و قفل کردم و به سمت پنجره رفتم تا بازش کنم ولی چیزی که دیدم غیر قابل توثیف بود ؛ پدرم داشت با همون مردی که امروز صندلی عقب s500نشسته بود حرف میزد بعد چند دقیقه بابام عصبانی اومد داخل ، اون مرد باهام چشم تو چشم شد از دورم میشد فهمید چشم رنگی حتی تو اون تاریکی ؛ ترسیدم حس بدی داشتم ؛ سوار ماشینش شد و رفت ومن موندم و هزار سوال بی جواب؛ سرنوشت با من داشت چیکار میکرد ؛ من نباید شکست میخوردم ؛ لباسم رو عوض کردم و خوابیدم کاش نمی خوابیدم:فصل دوم:
    مهسا
    از خواب پریدم باز هم کابوس انگار من امشب هم نمیتوانم بخوابم به سمت پنجره رفتم تا کمی هوا بخورم ، فکر کردم به خوابم به کابوسی که چند روز است میبینم ؛ تنها وسط یک جنگل بی انتها مردی از دور به من نزدیک میشود نمی دانم کیست ولی امشب فهمیدم همان مردیس که امروز صندلی عقب ان s500نشسته بود به سمتم می اید و من پا به فرار میگذارم او هم دنبالم می دود و بعد من به داخل دره ای میوفتم و او بلند بلند میخندد صدای خنده اش هنوز در گوشم است ؛ به سمت حمام میروم اب سرد را باز میکنم وچند مشت به صورتم میزنم تا کمی ارام شوم ولی باز هم از التهابم کم نمیشود ، به لب پنجره باز میگردم دوباره به فکر فرو میروم ؛ با صدای اذان به خودم می ایم ؛ وضو میگیرم شاید دو رکت نماز ان هم از نوع نماز صبح حالم را درست کند ، دلم تنگ شده است برای او که ان بالاست زیادی قافلم از او شاید امروز بهتر است با او سرگرم باشم:
    باربد:
    صدای اذان من را از کابوسم بیدار کرد ، خواب بدی بود خیلی بد ؛ به سمت حمام رفتم چند مشت اب به صورتم زدم ، بعد پنجره را باز کردم به صدای ارامش بخش اذان صبح گوش دادم ، امیر همیشه میگفت صدای اذان ارامش بخش جان است ،راست میگفتم همیشه حقیقت را بیان میکرد ؛ دلم برای برادر بزرگم تنگ شده است ، باید انتقامش را از مهرسا بگیرم او باید تاوان کاری که کرده است را پس دهد به هر قیمتی:

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    مهسا
    از خواب بیدار شدم لباسم را با یک تونیک مشکی و شلوار مشکی عوض کردم از اتاق خارج شدم، همه سر میز صبحانه نشسته بودن خبری از فراز نبود.
    مهسا:سلام
    همه جوابم رو دادن ؛ کنار مطهره نشستم و شروع کردم به خوردن و تو گوش مطهره گفتم
    مهسا:مطی میای بریم امامزاده صالح
    مطی:اره منم دلم هواشو کرده
    _پ بعد از صبحونه بریم ، بعدشم میریم پاساژ تندیس
    _اوکی
    صبحونه رو در نهایت ارامش خوردیم ، مطهره قضیه امامزاده صالح و برای مامانش ومامان من گفت و اونام مخالفتی نکردن که دوتایی بریم ، مام فل فورت حاظر شدیم یک مانتوی ابی از مدل امامه ای با شلوار تنگ لی پوشیدم ، ارایش نکردم بعد از این که راز و نیاز کنم میرم تو پاساژ ارایش میکنم ، به خاطر همین کیف لوازم ارایشم و با خودم بردم به مامان مون ایناگفتیم بعد شام میایم اونام مخالفتی نکردن و قرار شد به کیوان اینا چیزی نگیم و فقط خودمون دوتا تا شب باهم باشیم
    باربد
    کارام زیاد شده بود نقشمم که درست پیش نمی رفت حالم اصلا خوب نبود تصمیم گرفتم برم ویلا تو لواسون تا کمی ارامشم اب و هوای اونجا بهم میساخت
    مهسا
    سه ساعتی میشد که اومده بودیم و هر دوتا مون یه تک گریه کرده بودیم سبک شده بودم دلم براش تنگ شده بود تازگی ها زیادی ازش دور شده بودم ، تصمیم گرفتیم دیگه بریم ساعت ۴ بود ساعت یک اومده بودیم رفتیم یه فست فود که اون نزدیکی ها بود تا چیزی بخوریم،اولش که داخل مغازه شدیم مردم خیلی بد نگاهمون میکردن ، اخه چشامون از شدت گریه پف کرده بود و هیچ ارایشی نداشتیم پس اول رفتیم تو wcو ارایش کردیم لنز ابیم رو با خودم اورده بودم اون به چشمم زدم به قول مطهره چشام همین طوری سگ داست حالا با لنز چی میشد،بعد نیم ساعت ازwcخارج شدیم و سر یکی از میزا که روب خیابون بود نشستیم و غذا مون رو سفارش دادیم ،تا بوی غذا بهم خورد تازه فهمیدم چقدر گشنمه پ اصلا صبر جایز ندونستم و به غذام حمله کردم ، یک ساعتی تو رستوران بودیم بعدشم رفتیم تندیس ، اول رفتیم یه مغازه لوازم ارایش که پسر جوان توش بود مطهره ام از بدو ورود تا اخر یه ریز مسخره بازی کرد کلی وسیله خریدیم وقتی از مغازه خارج شدیم تو پلاستیک وسایل کاغذی رو دیدم که روش شماره نوشته شده بود پس همین بود که انقدر تخفیف داد فکر کنم حدود سی تومن تخفیف داد چند تا مغاز دیگه هم به این منوال گذشت یا به من شماره میدادن یا به مطی ، اخر سرم با مطی تصمیم گرفتیم چنتا شون رو اسکل کنیم به خاطر همین یه خط ایرانسل خریدیم و به چند تاشون زنگ زدیم و مسخره بازی دراوردیم با همشونم فردا ساعت۷ پارک قیطریه قرار گذاشتیم ، بعدشم رفتیم رستوران خود پاساژ تندیس ،ساعت ۱۱بود که برگشتیم مامان بابا هامون که میدونستن کجاییم و چیکار میکنیم چون گذارش لحظه ای بهشون میدادیم ولی کیوان اینا از دستمون خیلی عصبی بودن مام حرفی نزدیم ، مطهره ام امشب تو اتاق من خوابید کلا روز خوبی بود.
    مطی:وای مهسا امروز خیلی خوش گذشت
    مهسا:اره ، وای فردا چه روزی بشود
    _خیلی دوس دارم قیافه های اسکل شدشون رو ببینم
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _نمیشه عزیزم ، باید درس بخونیم
    _اره
    _دوتا دیگه امتحان داریم
    _وای تموم شه راحت شیم
    _ارهباربد:یعنی چی کامیار
    _اقا من چیکار کنم خب ،قبول نمیکنه.
    _یعنی حاظر پدرش بر زندان ، زن من نشه
    _بله
    _شنبه میرم سر وقتش

    مهسا:خیلی خوب امتحان و ریدم
    مطی:می تو
    سارینا:ولی من خوب دادم
    مهسا:خفه بابا ، بدم میاد ازت
    مطی:باید برم خونه کار دارم
    مهسا:منم ، بای بای
    مطی:بابای
    خیلی عصبی بودم هم از امتحان هم از این پسره کولاخ جلو همه به من پیشنهاد دوستی میده ، د بگیرم بزنمش عین خر صدا بده ، بی شعور ؛ این اینجا چیکار میکنه دیگه ، در پشت و باز کردم و یقه اش رد گرفتم کشیدمش بیرون ،دیشب بارون اومده بود جلو خونه پر گل بود انداختمش تو گلا
    مرد:دختره ی پرو این چه غلطی بود که کردی
    مهسا:گفته بودم دفع بد ببینمتون حالتون و میگیرم
    _من باربد مزداییم کسی جرئت همچین غلطی و با من نداره
    _عزیزم تو پیکانی بیش نیستی واسه منم دور ور ندار بابا

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _یک حالی ازت بگیرم
    عین سگ ترسیده بودم نمی دونم چه جوری پریدم تو خونه ؛ فقط وقتی رفتم پشت پنجره صورت گلی شو دیدم فکر کنم خیز برداشته بود سمتم در رفتم افتاد زمین بعد چند دقیقه رفتن یه نفس از سر اسودگی کشیدم و رفتم تا لباسم رو عوض کنم.

    باربد:
    دختره سر تق حق تو میزارم کف دستت ، برو خونه
    _چشممهسا:ببین میگم نمیام یعنی نمیام فهمیدی
    سارینا:اخه مامانم فقط وقتی تو باشی اجازه میده
    _خب به دروغ بگو، منم هستم اگه زنگ زد میگم پیشه توام.
    _مهسااااااااا،یه بار ازت یه کاری خواستم نه نیار دیگه
    _اگه بیام با مطی میام
    _باشه
    _خدافظ
    _میای دیگه
    بدون جواب دادن قطع کردم .بعد چند دقیق تلفنم زنگ خورد ،ناشناس بود
    مهسا:بله
    _سلام بر عشق اول و اخرمن
    _ااااااااااا اراد
    _خوبی جگرم
    _اره ،تو خوبی
    _بله
    _کی برگشتی
    _دیشب
    _واقعا
    _بله
    _وی ببینمت
    _امممممم سه شنبه
    _پس تا سه شنبه
    _ااااآ خوب الان که میتونیم حرف بزنیم

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _عزیز من من دوشنبه امتحان دارم باید برمم
    _باش
    _بابای
    _بابای
    اراد پسر عموم بود سه سال از من بزرگ تر بود ما عاشق همیم یکی دیگه از دلایلی که دوست ندارم با فراز ازدواج کنم همینه،انقدر لفتش میدم تا اراد بیاد خواستگاری ،اخه المان درس میخونه امسال سال اخر ،ولی به نظر من باید پارسال درسش تموم میشد،ولی خودش میگه درسای اونجا بیشتر ،حالا درسم و بخونم نیوفتم

    مهسا
    بلاخره اخرین امتحانم داده شد ،مطی نمی تونست بیاد بیاد میرفت خونه خالش اینا ،ولی من موندم سارینا چیکار کرد که مامان من بی برو برگرد حکم رفتن من و داد،منم ناچار مجبور به اطاعت شدم ، قرار شد بعد از امتحان با سارینا،منیکا،سارا،نگار و گودزیلا که همون نسترن خانمه بریم نگین و مانا هم می ایند ،
    سارینا:مهساااا
    _بله
    _بریم
    _با مانتو مدرسه
    _دیره نمی تونیم بریم خونه حاظر شیم
    _باشه بابا بریم
    میخواستیم بریم پاساژ پارسیان یاد پاساژ تندیسی که با مطهره رفتیم افتادم چقدر ملت اسکل کردیم خندم گرفته بود
    نسترن:مهسا دیوونه ها با خودشون میخندنا
    _کمال همنشین بر من اثر کرد(بعدم خودشو نشون دادم)
    _بیشعور
    _به تو رفتم
    سارینا:باشه بابا دعوا نکنید
    نسترن:ارادم میاد
    تنم لرزید ، نمیدونم چرا حس بدی پیدا کردم
    سارینا :اااا کمیلم میاد
    نمی فهمیدم چی میگفتن شنیده بودم نسترن با علی کات کرده و بایه بچه مایدار دوست شده ولی اراد،اراد که المانه درسش تموم نشد ، شایدم شده و به من دروغ گفته
    ،واسه چی من که عشقشم،اگه عشقشم چرا نمیاد خاستگاریم،؛وای کلافه شدم شیشه رو دادم پایین شاید حالم جا بیاد ، نه نیومد :بیست دقیقه بعد پاساژ بودیم ،دوست پسرایدبچه ها اومده بودن بجز اراد ،
    _سلام
    چقدر این صدا اشنا بود با گنگی برگشتم تعجبم صد برابر شد کاش نمیومدم ،اونم از دیدن من تعجب کرده بود
    اراد:سلام
    _علیک
    سرم و انداختم پایبن و رفتم تو پاساژ ،حالم خوب نبود ،مرد رویا هام بهم دروغ گفته بود بازی چه دستش بودم نسترن از رابطه هایی که با دوست پسر جدیدش داشت گفته بود به ه*ر*ز*ه*بودن خودش اعتراف کرده بود ولی با اراد ،نه ،صدای مبایلم درومد ؛مطی بود باید بهش میگفتم ،
    _س…سلام
    _سلام،خوبی مهسا
    _نه
    _چرا ،چی شده
    _مطی این جاست
    _کی ، کجاست
    _اراد ، اراد دوست پسر جدید نسترنه
    _برو
    _به خدا
    _ایمو تو روشن کن بنداز دوربین پشت
    _کردم
    _ببینم ،اشغال عوضی ؛ولش کن مهم نیست با من حرف بزن اونت رو بیخی
    با مطی حرف میزدم پشت بچه ها راه میرفتن رفتن تو یه کافه ،که صدایی من و متوقف کرد ، تلفنم رو شن بود مطی همه جارو میدید
    باربد :اخه اینجام جا سوگل
    _ااااا باربد ،دوستام اومدن اینجا
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    کامیار:باربد خان
    _بله
    _اونجا رو
    به جایی که اشهره کرد نگاه کردم،بله بانو اینجا تشریف دارن ،وقت انتقام و حال گیری
    باربد:سوگل
    _بله
    _تو برو پیش دوستات تا منم بیام
    _باشه
    منم رفتم سمت این دختر خیره سر و صداش زدم
    _به به خانم عظیمیان تو اسمونا دنبالتون میگشتیم تو زمین پیداتون کردیم
    برگشت سمتم معلوم بود تعجب کرده
    _ااااا جانب پیکان شما چقدر خوش شانسید
    _خوش شانسی از چه نظر
    _تو این هفته زیاد از هم صحبتی با من فیض بردید
    _خیلللللییییییی،به قیمت کت دو ملیونیم
    _برایدیدن من اصلا ارزشی نداره
    _اره ، حالا اومدم تصفیه جساب
    _من با شما حسابی ندارم
    _من دارم
    _قیافت و تو ایینه دیدی
    _هر روز صبح
    _پ حتما دیدی شبی چی هستی
    _شبیه چی
    _ا*ن
    _جانم
    _میخوام کاری کنم همه ببینن
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _مثل چیکار
    قاتی بودا،شیشه سس خردل و قرمز رو ور داشتم و خالی کردم روش ؛بعدم شکلات اب شده
    _الان همه از دیدن شما به حرفی که من زدم پی میبرند،بابای؛موندن رو جایز ندونستم و د بد و که ندویی بیچاره ای ، تا خود خونه دوییدم ؛ وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد مطی انلاینه
    مهسا:مطی
    _وای دختر تو عالی
    _بیچارم میکنه گیرم بیاره
    _ببین فیلمشو ظبط کردم
    _ایول،ببین مطهره صورت من و خودشو مخفی کن بزار تو یوتویب
    _باشه
    _بابای
    _بابایباربد
    وقتی به خودم اومدم رفته بود ؛اگه تلافی نکنم باربد نیستم
    _بریم کامیار
    _چشم

    مهسا
    با صدای جعرو بحث از خواب بیدار شدم ساعت۱۰ بود ،کسی خونه نبود ،صدای دعوا از بیرون بود ،لب پنجره رفتم ، اون که بابا مامانمن ،محدثه ام اونجاس ،دو تا مرد همراه پلیس بودن ،مردا رو نمی دیدم ، سریع یه مانتو شلوار پوشیدم و شالمم سرم کردم و رفتم تو حیات ؛ وای نه این که اونs500دیس این جا چیکار میکنه
    باربد:من به شما دوماه فرصت دادم ،شرطمم گفتم ، تمام
    مامان:خواهش میکنم پسرم ،یه هفته فرصت بده
    _حاج خانم بگو یه ساعت،نه
    _بگذر ؛ تا خدا بگذر ازت
    _زیاد گذشتم
    مهسا:چی شده مامان
    باربد بایه پوسخند مسخره ای نگام کرد و روش و گرفت
    _هیچی مادر تو برو بالا
    باربد:پدرت سی میلیارد به من بدهکاره
    مهسا:چی
    _ارپیچی
    _بابا این چی میگه
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    بابا:هیچی عزیزم تو برو بالا
    باربد:جناب سروان
    مهسا:تو رو خدا دو روز مهلت بده
    _نه،من شرطم و گفتم
    _چه شرطی
    _مهرسا با من ازدواج کنه
    _چییییی
    _پچپیچییی،قرص چی خوردی دختر
    _خواهش میکنم لطفا
    _نه
    _التماست میکنم
    _نه
    _لطفا
    _خیلی ناراحتی تو زنم شو
    شک شدم ،نمی دونستم چی شد فقط پدرم و دیدم که دست بند زدن وبعد من
    مهسا:باشه قبوله
    باربد:هاااااا
    _من باهات ازدواج میکنم ،بابام و نبرید
    _ههههههههه ؛باشه جناب سروان باز کن دست بندو
    بابا:چی میگی تو دختر ؛برو تو خونه
    _نه نمیرم نمیزارم شما رو ببرن
    باربد:پس فردا ساعت ۱۰ دم محظر ادرس و میفرستم براتون
    باربد رفت منم با پاهای لرزون رفتم تو خونه
    بابا:تو چه غلطی کردی
    _غلط اظافه ای که اگه نمی شد ابرومون تو فک و فامیل میرفت
    _اخه دختر تو چقدر احمقی،همین الان زنگ میزنم میگم دختر باهات ازدواج نمیکنه
    _نه،اگه این کارو بکنید نه من نه شما؛خودکشی میکنم
    _یعنی چی
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _بابا بیا از حقیقت فرار نکنیم؛شما۵۰ سالتونه نهایت عمرتون۳۰ سال دیگس عمر مفیدتون۱۰سال دیگه است اگه پول و جور کنیم بد بخت میشیم چون ۲۵میلیارد شما پشوانی زندگیتونه اگه ورشکست بشید میثم معتاد میشه من بدخت میشم مهرسا ام همین طور ،اگه بیفتید زندان ابروتون میره،بعدم شما پول یارو رو جور میکنید پشتتون و سفت میکنید پول طرف و میدید من ازش جدا میشم ، باشه بابایی
    بدون جواب دادن رفت تو اتاق ؛منم رفتم ؛سرنوشت بازی بدی راه انداخته ولی من نمیبازم

    باربد
    اون حرف و فقط برا بستن دهنش گفتم ،حتی فکر این که قبول کنه به سرم نزد ، حالا چیکارکنم ؛(مهرسا جونشه و مهسا )امیر همیشه میگفت ، پس با خواهرت ازت انتقام میگیرم

    مهسا
    چیزی نمی تونستم بخورم حالم بد بود باید چیکار میکردم،تلفنم زنگ خورد ،اراد بود
    _بله
    _سلام
    _بفرمایید
    _میشه حرف بزنیم
    _پ الان داریم چیکار میکنیم
    _نه منظورم رو در رو
    _نه نمیشه
    _لطفا
    _شما برو رودر رو با نسترن جون صحبت کن
    _مهسااااا
    بدون هیچ حرفی قطع کردم ؛ به اس دادم تا ابد خداحافظ نمی دونم چرا ولی حسی بهم میگفت دیگه ارادی نیست ، میثمم اومد مامان همه چیز رو براش گفت ؛
    میثم:مامان چی میگه مهسا
    _حقیقت
    _یعنی تو میخوای زن اون مردک بشی
    _اره
    _برای چی
    _برای خانوادم
    _با زندگیت بازی نکن
    _این زندگی که با من بازی راه انداخته
    _پس بازی نکن باهاش
    _نمیشه بازی نکردن مساوی با گیم اور شدن
    _اون نابودت میکنه
    _شاید من نابود کردم

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _توانایش رو نداری
    _از کجا میدونی
    _چون میشناسم اون و
    _من و چی چقدر من و میشناسی
    _حقیقتش ،هیچی
    _پس دخالت نکن
    _نابود نکن خودتو
    _نابود میکنم اونی رو که نابودم کنه
    _خیلی کل شقی
    _میدونم همین کل شقیم کار دستم داده
    _امید وارم پشیمون نشی
    _نمیشم
    چقدر سخت است که بین زندگی خود و خانواده ات خانواده ات را انتخاب کنی ولی چاره چیست زمانی که زندگیت به زندگیشان اجین است .
    من مهسا دختر تاجر بزرگ بازی را با سرنوشت راه انداخته ام که پایانی نامعلوم دارد ،من نخواهم باخت.

     مهسا
    با سردرد بدی از خواب بیدار شدم ساعت ۷ صبح بود. صدای شکمم رومد از دیروز هیچی نخوردم ،سر یخچال رفتم ، تخم مرغ و کنسرو ماهی رو برداشتم ،تازه یادم افتاد چرا هیچی نخوردم ،امروز روز بدبختیمه ،تخم مرغ و شکستم بعدم کنسرو ماهی دیختم توش اماده که شد سرمیز نشستم و مشغول خوردن شدم و به فکر تینده پیش روم بودم با بر خورد چیزی به میز به خودم اومدم ،میثم بود
    مهسا:سلام
    _علیک،
    _کی اومدی
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _خیلی وقت ولی شمد تو فکر بودی
    _کاش ملیکا رو میاوردی
    _واسه چی
    _شاید دیگه همدیگر رو ندیدیم
    _هههههههه،شاید
    _داداش
    _به من نگو داداش ، من اگه داداشت بودم به حرفم گوش میدادی و زن اون الدنگ نمیشدی
    _من یه بار دلایلم و گفتم
    _واسه منم بگو بدونم
    از جام بلند شدم و با صدایی بلند گفتم
    _اونی که باید بدونه می دونه
    و رفتم تو اتاق ،باید وسایلم رو جمع میکردم ،مهرسا از داد من بیدار شده بود
    مهرسا:چیکار میکنی
    _وسایلم رو جمع میکنم
    _چرا
    _فکر کن یادت میاد
    _بی عقلی نکن مهسا
    _نمی خوام پدرم و پشت میله های زندان ببینم
    _خواهرم این مردک دیوانس
    _پدرم مهم تره
    _مهسااااا
    _این مانتو مشکی رو من میبرم
    _باشه هر چی می خوای وردار ولی قبلش درست فکر کن
    _فکرام و کردم من نمیخوام خانوادم نابود شه
    _به ازای نابودی زندگی خودت
    _زندگی من وصل به زندگی تک تک خانوادم (تمام این حرف ها رو با بغض گفتم و اخر سر بغضم ترکید)
    مهرسا بلند شد و به سمتم اومد
    مهرسا:گریه نکن خواهری تو باید قوی باشی
    گریه یک زن به معنای ضعف نیست بلکه برای تجدید نیرو برای جنگی بزرگ است زن ها از روی ضعف گریه نمی کنند بلکه برای قدرتمند شدن گریه می کنند
    _من قویم ، من نابود میکنم اونی که بخواد خانواده ام رو نا بود کنه
    مهسا
    با سردرد بدی از خواب بیدار شدم ساعت ۷ صبح بود. صدای شکمم رومد از دیروز هیچی نخوردم ،سر یخچال رفتم ، تخم مرغ و کنسرو ماهی رو برداشتم ،تازه یادم افتاد چرا هیچی نخوردم ،امروز روز بدبختیمه ،تخم مرغ و شکستم بعدم کنسرو ماهی دیختم توش اماده که شد سرمیز نشستم و مشغول خوردن شدم و به فکر تینده پیش روم بودم با بر خورد چیزی به میز به خودم اومدم ،میثم بود
    مهسا:سلام
    _علیک،
    _کی اومدی
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _خیلی وقت ولی شمد تو فکر بودی
    _کاش ملیکا رو میاوردی
    _واسه چی
    _شاید دیگه همدیگر رو ندیدیم
    _هههههههه،شاید
    _داداش
    _به من نگو داداش ، من اگه داداشت بودم به حرفم گوش میدادی و زن اون الدنگ نمیشدی
    _من یه بار دلایلم و گفتم
    _واسه منم بگو بدونم
    از جام بلند شدم و با صدایی بلند گفتم
    _اونی که باید بدونه می دونه
    و رفتم تو اتاق ،باید وسایلم رو جمع میکردم ،مهرسا از داد من بیدار شده بود
    مهرسا:چیکار میکنی
    _وسایلم رو جمع میکنم
    _چرا
    _فکر کن یادت میاد
    _بی عقلی نکن مهسا
    _نمی خوام پدرم و پشت میله های زندان ببینم
    _خواهرم این مردک دیوانس
    _پدرم مهم تره
    _مهسااااا
    _این مانتو مشکی رو من میبرم
    _باشه هر چی می خوای وردار ولی قبلش درست فکر کن
    _فکرام و کردم من نمیخوام خانوادم نابود شه
    _به ازای نابودی زندگی خودت
    _زندگی من وصل به زندگی تک تک خانوادم (تمام این حرف ها رو با بغض گفتم و اخر سر بغضم ترکید)
    مهرسا بلند شد و به سمتم اومد
    مهرسا:گریه نکن خواهری تو باید قوی باشی
    گریه یک زن به معنای ضعف نیست بلکه برای تجدید نیرو برای جنگی بزرگ است زن ها از روی ضعف گریه نمی کنند بلکه برای قدرتمند شدن گریه می کنند
    _من قویم ، من نابود میکنم اونی که بخواد خانواده ام رو نا بود کنه
    مهسا:مهرسا اون مانتو مشکی رو بده به من
    _بیا
    تو صداش بغض بود
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _چرا همتون بغض کردید نمی خوام که برم سفر قند هار
    مامان:اخه این طوری ادم میره خونه شوهر
    _وای ؛ ببینید چون من خیلی خاصم خیلی خاص ازدواج کردم؛تمام
    _اخه این طوری
    _بله همین طوری
    و خودم را در اغوش مادری که شاید دیگر او را نمی دیدم جای دادم
    مهسا:حالام بزارید من وسایلم رو جمع کنم الان صداش در میاد
    مامان:باشه عزیزم
    مامان که رفت :
    مهرسا:مهسا
    _بله
    _به نظرت این پسره میزاره درست و بخونی
    _…….نمی دونم
    _اگه نذاره
    _یه خاکی تو سرم میریزم؛وای مهرسا من هیچی ندارم
    _خب بیا چند دست از لباسای من و وردار
    _من موندم اون همه با مطهره رفتیم خرید لباسام کجان
    _تو مغازه چون شما هی میگی :کوتاه ، زیادی بلنده، رنگش بده،یه لباسیم میبینی دیگه ایرادی نداره ،گرونه ،حالا فهمیدی تو چرا لباس هیچ وقت نداری
    _اره
    دینگ دینگ
    مهسا:صدا گوشی منه
    مهرسا:اره ، بیا
    _ناشناس
    _حالا جواب بده
    مهسا:بله
    _سلام
    _علیک
    _مهسا میخوام ببینمت
    _من نمی خوام شما رو ببینم
    _بابا مهسا غلط کردم
    _شما…..بخورید ، من نمی بخشم ؛تمام
    _من دم خونتونم
    بدون هیچ جوابی قطع کردم
    مهرسا:کی بود
    _ادم مهمی نبود
    _مهساااااااا
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _اراد بود بابا
    _چیکار داشت
    _بابا بیخیال ،بیا کمکم کن لباسام و جمع کنم
    _باشه
    با مهرسا وسایلم رو جمع کردم ساعت ۱۳:۳۰بود
    مهسا:اوهههههه،این بدبخت دو ساعت پایین وایساده من برم؛بعدم پریدم بغل همشون و یه ماچ ابدار ازشون کردم ؛حالا وقت دل کندن بود ؛لاید میرفتم تا مبارزه کنم ؛من به اندازه کافی قوی نشده بودم
    بابا:مهسا
    _جانم
    _بیا این و بگیر
    _این چی
    _کارت بانکی دستتو جلوی اون مردک دراز نکن ؛هر ماه یه مبلغی رو واست میریزم توش ،
    _ممنون
    و خود را در اغوش پدر تنها تکیه گاه محکم غرق کردم کاش تا ابد در ان غرق میماندم چگونه ترک کنم خانواده ای را که تمام زندگی ام هستند.
    _برام دعا کنید ؛خدا حافظ
    ور رفتم تا مبارزه کنم با سرنوشت ؛سرنوشتی که بد بازی را با من شروع کرد از این به بعد قدرت میخواهم ؛فقط قدرت ، با تمام وجود از خدا کمک میخواهم برا شکست این غول
    مهسا:ببخشید
    _سلام
    _سلام
    _ببخشید زیاد مئطل شدید
    _نه مهم نیست ؛ساکاتون و بدید من
    _بفرمایید
    _بشینید شما
    و نشستم تا نظاره گر این جنگ شوم ،و نشستم تا ببینم چگونه باید جنگید با این سرنوشت ؛و دیدم دلدار دروغ گویی را که چگونه مینگرد به من که تکیه داده ام به این صندلی چرم من ؛این بار هم من از سرنوشت بردم من سرنوشت را زمانی که اراد را سلاح کرد شکست دادم ؛ عشقی وجود ندارد ، همه اش توی داستان هاست

    مهسا
    نیم ساعتی بود که عمارت مزدایی رو دیده بودم .
    عمارتی که فقط تو فیلما بود ،اول که باغ به اون بزرگی و دیدم دهنم واموند ولی بعد از یاد اواری باغ پدریم دهنم بسته شد باغ پدریم خیلی بزرگ تر از این جا است ولی عمارت ؛ واقعا با شکوهه ، و دقیقا اتاقی که مال منه و چند دقیقه پیش فهمیدماتاق اصلی باربد روبه زیبا ترین قسمت باغ قرار داره؛چیزی که توی این عمارت برام عجیب بود ایه همه بادیگارد ،مگه کار این بز بچه چی که این قدر محافظ داره ؛با صدای در به خودم اومدم
    خدمتکار:خانم
    _بله
    _اقا پایین منتظر شمان
    _باشه تو برو منم الان میام
    _چشم
    بعد از رفتنه خدمتکار خودم و تو اینه دیدم لباسم مرتب بود موهام همین طور؛از نگاه کردن خودم تو اینه دست کشیدم و به سمت پایین رفتم ،از روی پله ها هم میتونستم ببینمش که با یه پیراهن مشکی پشت میز نشسته بود ؛معلوم بود هیکل خوبی داره
    مهسا:فکر کردم وایسادی تا من بیام
    باربد:خودت و خیلی مهم میدونی
    _چون مهمم
    _نیستی
    _پس چرا خواستی زنت شم
    _برای انتقام
    جا خوردم معلوم بود از دهنش پریده ولی حرفی نزد منم نزدم
    _باشه
    اشتهام کور شده بود بلند شدم تا به اتاقم برگردم
    باربد:کجا

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _میل ندارم میرم تو اتاق
    _به سلامت
    رفتم بی انکه به پشت سرم نظاره ای کنم ؛رفتم تا بیشتر از این نابود نشوم ؛خیلی زود دست اول را زد ،غافل گیر شدم ، بد

    مهسا
    ساعت از یازده گذشته بود و من حتی برای شام هم بیرون نرفتم و خودم رو با نوشتن کتاب ، و خواندن درس مشغول کردم به قول مامانم من تو تابستان یاده درس و مشق می افتم ،ولی چاره چیست این تنها سرگرمی من است.بای صدای تیک در فهمیدم بلاخره اقا تشریف اوردند خودم را به خواب زدم تا عکس العملش را ببینم ،بهتر است بگویم بشنوم
    باربد:ههههههه،دختره ی خیره سر
    دهنش بو می داد بوی نوشیدنی غیر مجاز ؛ الانا بود که بالا بیاورم؛من همیشه به بوی نوشیدنی غیر مجاز و الکل و سیگار و قلیون حساسیت بدی داشتم و دارم تا بویش را استشمام می کنم حالم بد می شود ،
    باربد:خوب خواهرت و فدا کردی مهرسا خانم ولی من انتقامم رو میگیرم وقتی جنازه ی غرق به خون خواهرت و ببینی ، چه حالی میشی؛اون زمان دور نیست که خواهر دست گلت از شدت فشار روانی خودکشی کنه اون زمان منم که هز میکنم هم انتقام گرفتم و هم از شر این دختر راحت میشم
    (ولی باربد چه می دانست که این دختر بلای جان است و هفت جان که سهل هفتاد جان دارد)
    مهسا
    چه خوش خیال یه کاری میکنم خودت خودکشی کنی نه من
    احساس کردم دارد هر لحظه نزدیک تر میشود از بالا پایین شدن تخت فهمیدم نشسته ،
    باربد:ههههههههه؛دختره ی بیچاره ؛قبل از بیست سالگی به دیار فانی میرسه
    دیگر نمی توانستم تحمل اورم حالم ناجور بد بود ،پس قبل از این که هیکل خوشگلش و استفراقی کنم پریدم تو دستشویی ؛ تعجب را در چشمانش دیدم ؛بعد از بالا اوردن چیزی که نخورده بودم صورتم راشستم و از دستشویی بیرون اومدم

     دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    باربد:هههههه؛پس بیدار بودی
    _خب که چی
    _پیچپیچی؛پس همه ی حرفامو شنیدی
    _اره
    _پس میدونی سرنوشتت چی
    _ههههههه؛مطمئنی سرنوشت منه
    _منظور
    _شاید این سرنوشتی باشه که برای تو پیش بیاد
    _نه عزیزم واسه من از این اتفاقا نمیوفته
    _صد در صد
    _جوجه ای که این چیزا رو بفهمی
    _ببخشید اقا خروسه ،شما بزرگی یاد بده به ما
    _ببین بد میبینیا
    _ما خوبشم دیدیم
    _دلت کتک میخواد
    _اونم حتما تو میخوای بزنی
    _نه میدم رفیقام بزنن
    _پ حله
    _از چه لحاظی حله
    _از این لحاظ که تو سوسکی بیش نیستی ،پ رفیقات پشم نیستن
    _سوسک ؛ریزی لیدی
    _فعلا خماری نمی فهمی چی میگی
    _چی گفتی
    بد داغ کرد ،جوری به سمتم حجوم اورد که فرصت نکردم چشمام و ببندم؛موهامو تو دستاش گرفته بود و میکشید گردنم داشت میشکست
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _اگه جرات داری یه باره دیگه زری که زدی و بزن
    _گفتم فعلا خماری نمیفهمی چی میگی
    _خیلی پرویی ولی درستت میکنم
    با یه پوسخنده صدا داری نگاش کردم و گفتم
    _ببین من و بابام نتونست درست کنه تو که عددی نیستی
    با نفرتی که موج میزد تو صداش گفت:
    خواستم روزه اولی باهات مدارا کنم خودت نخواستی ولی مشکلی نیست گردنت و میشکنم جنازت و تحویل بابای کلابردارت میدم ،خیلی دوست دارم قیافه خواهرتو ببینم
    با نفرت زل زدم تو چشماشو تف کردم تو صورتشو گفتم : هکافر همه را به کیش خود پندارد ، خواهر مادرت این طورین ،فکر کردی خواهر منم مثل اوناس ،نه اقا ،همه مثل شما امثال شما نیستن.
    ناجور عصبی بود ؛ موهامو به قدری میکشید که گفتم الانه گردنم بشکنه ،همون لحظه چشمم به گلدون کنار دستم افتاد ؛ورشداشتم و با تمامه توان زدم تو سرش ، ولی سگ جون تر از این حرفا بود هیچیش نشد فقط موهامو ول کرد و رفت اون طرفه اتاق ؛هنوز نفسم جا نیومده بود که احساس کردم معلقم بلندم کرد و با تمامه توانش پرتم کرد و برخورد باایینه قدی اتاق ؛فقط لحظه اخر گرمی خون و چشمام پوسخنده روی لب اون وحشی و بعد خاموشی
    فصل چهارم:
    مهسا
    چشمام و باز کردم جای سرسبزی بود ، پر از درخت ،گل های رز از هر نوعش ولی سفید چیز دیگری بود ،مردی را دیدم پا نهاده در اب رود و تکیه داده به تخته سنگی سفید پوش بود همانند من ؛گفتم
    مهسا:اقا
    برگشتطرفم لبخنده زبیایی بر لبان داشت چهره اش مانند خودم بود انگار خودم را مرد کرده باشند
    مرد:پس توام بلاخره اومدی
    _این جا کجاست
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _بهشت
    _بهشت؛یعنی من مردم
    _نه هنوز نموردی ولی روح سرگردون و فضولت تو رو اورده این جا
    _روحم؛اصلا شما کی هستید
    _اره روحت؛ضمیر دومت؛من عموتم
    _عموم
    _دختر تو قرص ری پلای خوردی
    _هاااااااااا
    _من عموتم عمو سهرابت
    _خب من اینجا چیکار میکنم مگه من نباید الان خونه باشم
    _باربد و یادته
    _باربد
    _اره همون s500
    _اره ، اره
    _یادت میاد سر قرض بابات باهاش ازدواج کردی
    _اره
    _شب دعواتون شد ؛تو گلدون و زدی تو سرش اونم تو رو …..
    _پرتم کرد تو ایینه قدی
    _اره
    _چقدر پیزوریم یعنی به خاطر یه ضربه مردم
    _نه ؛پیزوری نیستی،چون یه تیکه شیشه رفته تو پهلوت
    _خوب یعنی الان من مردم
    _این بستگی به تو داره که بمونی یا بری ؛ اونی که اون بلاس خواست ببینی پاداش نابودی زندگی خودت در ازای خانواده چی ؛مطمئن باش اون جام واست پاداش خوبی در نظر گرفته ؛حالا نظر خودت
    _اگه بمیرم باربد پیروز میشه ؛خانوادم نابود میشن
    _اگه بمیری باربد به حکم قتل عمد اعدام میشه
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _باربد اون موقع مست بود
    _نه اونقدر که هوشیار نباشه ؛اون کاملا هوشیار بوده
    _خب من باید چیکار کنم
    _هیچی ؛فعلا بیا پیش عموت بشین که همیشه از خدا میخواستم این فرشته ها رو از دورت برداره که بهت نزدیک بشم و ببینمت ؛ حالا خودش تو رو اورده این جا تا من تو رو بلاخره ببینم
    _بابا بزرگ همیشه میگفت یکی نوه ها خیلی شبیه شما است
    _خوب خودت بودی دیگه
    _ولی همه میگفتن زهرا بیشتر شبیه شماست
    _نه ،زهرا شبیه من نیست ؛ تا حالا دقت نکردی اقاجون تو رو بیشتر دوست داره
    _چرا؛همیشه به من میگفت واسش حافظ و شاهنامه بخونم؛ولی ازون جاییکه من اصلا خوب نمی خونم زهرا سریع می پرید و کتاب و از من میگرفت
    _هههههههه،بچس دیگه
    _خوب منم بچم
    _نچ شما دیگه خانمی شدی واسه خودت ،
    _کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم
    _چرا
    _چون اون وقت این همه مکافات نمی کشیدم
    _هیهی؛دیگه نشنوم ؛پاداش کارت و ببین ،
    _من فقط دیدن مرگ باربد و میخوام که غرق در خونه ،که رگش و زده ؛ همون چیزی رو میخوام که اون برای من و خواست
    _دیگه این حرف و نزن خانم خانما،هنوز اول راهی
    _راهی که اخرش نابودی
    _شایدم خوشبختی
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _من فقط ارامش میخوام
    _زندگی مثل یه جاده میمونه ،گاهی میپیچه ،گاهی صاف میره ، واسه تو رسیده به پیچاش نزار سرنوشت جاده بسازه خودت راهتو بساز
    _بعضی وقتا میخوام ،چشمام و ببندم پامو بزارم تو گاز دستم و از رو فرمون وردارم ،بزارم زندگی بپیچه ولی من نپیچم و مستقیم برم
    _از خدا می خوام که همچین روزی نرسه ، روزی برسه که با لذت این پیچای زندگی بپیچی
    _امید وارم
    _وقتی برگشتی به بابام بگو حالم خوبه ،جامم خوبه؛ جاش امادس پیش خودم؛من منتظرم و نظاره میکنم.
    سرم رو رو شانه ی عمویی گذاشتم که لحظه ای احساس کردم شانه های اسطوره ام پدر است ولب زدم:
    می گوییم سهراب پسر شیرمردت در کنار رود اروند همانجایی که پر زد منتظرت است ؛تا پدری را که نماد استواریست ملاقات کند .
    وبا ب*و*س*ه ی گرم عمویم سهراب ،ان سهراب شاهنمامه همانی که قدرتش میانجی زبان بود به خواب رفتم.

    باربد
    بعد از این که پرتش کردم تو ایینه از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاق کار ؛ یه دوش گرفتم و بعدم دراز کشیدم تا کمی از سردردم اروم شه نمیدونم چی شد که تسلیم خواب شدم وبعد از چند دقیقه به خوابی عمیق فرو رفتم.

    ساعت۳:۰۰
    با سردرد بدی از خواب پاشدم ؛به اطرافم نگاه کردم تو اتاقم نبودم ؛این جا کجاست اصلا ساعت چنده؟؛بعد از چند دقیقه موقعیتم و فهمیدم ساعت و نگاه کردم هوش از سرم پرید ؛ساعت۳:۲۰ بود یک خورده فکر کردم یادم بیاد چرا اینجام ؛با یاداوری دعوا با مهسا،بعدش اون حرفا و اون گلدون ،وای نه بد بخت شدم ؛ نمی دونم از اتاق کار تا اتاق خوابم چطور رفتم فقط وقتی رسیدم مهسا رو غرق در خون وسط خورده شیشه ها دیدم ؛داد زدم تا کامیار بیاد
    _کامیااااااااررررررر
    بعد چند دقیقه دیدم اومد بالا معلوم بود خواب بوده
    _بله ا….
    مهسا رو که اون تو اون وضع دید حرف تو دهنش ماسید
    _چرا اونجا وایسادی برو ماشین و روشن کن
    با صدایی لرزون گفت:
    چشم الان
    منم یه مانتو و شال از تو کمد دراوردم و تن مهسا کردم شلوارش بلند بود لازم به عوض کردن نبود ، بعدم بلندش کردم و با خودم بردمش پایین ،کامیار ماشین و روشن کرده بود؛در عقب و باز کردم و مهسا رو رو صندلی عقب گذاشتم و خودم جلو نشستم؛نمی دونم مسافت خونه تا بیمارستان و کامیار چجوری روند فقط میدونم مسیر ۳۰ دقیقه ای رو تو۵ دقیقه اومدیم ؛ تا رسیدیم پریدم پایین و مهسا از ماشین دراوردم ،پرستارا تا مهسا رو تو اون وضعیت دیدن سریع برانکارد اوردن و شروع کردن منو به سین جین کردن ،منم فقط میگفتم دعوامون شده منم پرتش کردم تو اینه قدی،همین دیگه هیچی بعدم وارد اتاق عمل شدن ؛پرستار گفت تا اطلاع ثانوی حق خروج از بیمارستان رو ندارم ،

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    ساعت۷:۰۰
    هنوز تو اتاق عملا ولی اصلا حس خوبی ندارم پلیس اومد و ازم سوال پرسید منم تمام اتفاق رو گفتم و قرار ش پلیس به خانواده مهسا خبر بده سه ساعتی میشد که تمام خانوادش حتی مهرسا ام اومدن هیچ کدومشون اروم نبودن ولی من خیلی ریلکس نشسته بودم نمی دونم چرا درون داشتم میمردم از بیرون انقدر خونسرد ؛چند باریم با دادشه مهسا دعوام شد و حسابی کتک خوردم چون اصلا حال دعوا نداشتم تمامه نیروم رو موقع کتک زدن مهسا از دست داده بودم ؛اصلا انگار این دختر سپر بلا همه بود؛اخر سرم طاقتم طاق شد و رفتم تو اتاق عمل که پرستاره به زور بیرونم کرد ؛
    میثم:خوبه یه حرکتی کردی
    _نننننننن
    _انگار کمت بوده
    _بعدا با خواهرت حساب میکنم
    ناجور عصبی شد اومد یرش ورداره سمتم که کامیار گرفتش منم یه پوسخند زدم بهش تا بیشتر بسوزه؛دیگه واقعا حالم بد بود از ساعت سه تا الان تو اتاق عمله مگه چه اتفاقی افتاده که پنج ساعته تو اتاق عملا
    ساعت۱۱:۰۰
    دکتر:همراه خانم مزدایی
    _همه پریدیم
    باربد:من همسرشم
    _عمل سختی نبود ولی خب زیاد بود؛از اون جاییکه دعوا ساعت ۱۲ بوده واین اتفاق واسه این خانم افتاده و شما ساعت ۴ ایشون رو اوردین خونه زیادی از دست دادن و همچنین شیشه ها وارد پهلوی ایشون شدن که خوشبختانه اون مشکلی نبود؛ولی از شواهد که مقدوره خانم جلوی صورتشون رو گرفتن تا صورتشون زخمی نشه دستشون کاملا پاره شده بود و با ضربه ای که بهشون وارد شده ضرب دیده د مام مجبور به اتل شدیم ؛ولی نکته نگران کننده ضربه ای که هنگام برخورد سر به شیشه و دیوار بوده،همسرتون ضربه ای به سرش قبل وارد شده،
    بابا:بله
    _همین نکته ی نگران کننده است ؛ به خاطر ضربه ممکنه دچار مرگ مغزی بشن
    باربد:چی؛مرگ مغزی
    _بله و اگه تا بیست و چهارساعت دیگه به هوش بیانن هیچ اگه نه ،مرگ مغزی ؛با اجازه
    پاهام سست شد ، به زور خودم و به صندلی رسیدم و نشستم ،اگه بهوش نیاد،وای نه ، من الان نمی خواستم؛اصلا از اینا بگذریم حکمم اعدامه قتل عمد انجام دادم ،
    میثم:فقط دعا کن بلند شه در غیر این صورت تیکه تیکت میکنم.

     دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    ۱۵ ساعت بعد:
    باربد:دکتر حالش چطوره
    _بد تر شد تا اینکه بهتر بشه
    _یعنی امیدی بهش نیست
    دکتر دستش رو گذاشت رو شونه ام با لبخنده ارامش بخشی گفت:
    _امید نباشه زندگی هم نیست؛توکل کن
    نمی دونم ساعت چند بود فقط میدونم دیگه بدنم حس نداشت ؛ حالم بد ود ناجور
    کامیار:بیا بخور الان میمری
    _نمی خورم حالم بد
    مهرسا:مامان
    _بله
    _اقاجون زنگ زده میگه چرا دیروز نیومدید خیلی عصبی چی بگم بهش
    _چه میدونم
    _بهتر نیست به اقاجون بگیم
    _چی رو بگیم
    _این که مهسا بیمارستانه ؛اگه به هوش نیاد اقا جون عصبی میشه از بابات این که چبزی بهش نگفتیم
    _اگه بهش بگیم هی سین جینمون میکنه چه اتفاقی افتاده؛اون موقع چی بگیم
    _خوب حقیقت
    _دختره احمق خوب ابرومون میره
    ههههه ابرو ؛ابروشون رو ترجیه میدن به دخترشون؛با صدای دستگاه از جام پاشدم دستگاه ضربانه قلب مهسا رو صاف نشون میداد کلی پرستار و دکتر ریختن تو اتاق مهسا و پرده اتاق رو کشیدن؛
    بعد نیم ساعت دکتر اومد بیرون
    باربد:حالش…
    _خوبه برش گردوندیم تا دو سه ساعت دیگه بهوش میاد
    یه نفس راحت کشیدم و رفتم دم پنجره اتاقش ، چشماش و بسته بود ،چشاش چه رنگی ؟هیچ وقت دقت نکردم به چشماش
    میثم:شانس اوردی حالش خوب شد وگرنه خودم میکشتمت
    منم یه پوسخند زدم بهش که یعنی هیچ غلطی نمی تونی بکنی
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    مهسا
    نمی تونستم چشمام و باز کنم فقط صدای پچ پچ بود که میومد
    _وای پسر رو دیدی ؛لامسب خیلی خوشگل بود
    _وای اره اسمش چی بود
    _مزدایی؛باربد مزدایی
    _اها اره
    _با این دختر چه نسبتی داره
    _فکر کنم داداشش
    _اااااااا
    باربد:نخیر شوهرشم
    _ااااا ببخشید
    _فکر کنم وضیفتون رسیدگی به وضعیت همسرمه ؛نه بهس کردن درمورد شوهرش
    _اخه هنوز همسرتون بهوش نیومدن باید تا الان بهوش میومدن
    _پ برو به دکتر بگو نه که این جا وایسی
    _چشم
    فکر کنم همشون رفتن ولی صدای پای باربد و میشنیدم که نزدیک میشد
    باربد:خوبه هفتا جون داری تو این از اولیش شیشتا دیگه مونده
    فکر کنم رفت سمت پنجره و بازم ادامه داد
    _حرکت بعدیت خیلی واضحه ازم شکایت میکنی به جرم ضرب و شتم ؛ هههههههه واسه تو خوب میشه یه مدت از دست من خلاص میشی ولی وقتی برگردم زندگی و زهرت میکنم
    با صدای در ساکت شد
    دکتر:هنوز بهوش نیومده
    پرستار:نه جناب دکتر
    _وضعیتش خطر ناکه برشگردون بخش مراقبت های ویژه
    باربد:چرا جناب دکتر
    _همسرتون باید تا دوساعت پیش بهوش میومدن این بهوش نیومدن و تغیر نکردن وضعتیشون نشون میده که ایشون هنوز وضعیت خطر ناکی داره
    _یعنی خطر مرگ هست
    ترس توی صداش موج میزد
    _با بهوش نیومدنشون این طور نشون میدن
    _باربد که رفت بیرون دکتر دم گوشم گفت
    _معلوم خیلی ازش میترسی
    _چشمام و باز کردم و با تعجب بهش نگاه کردم

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    دوباره ادامه داد
    _وقتی داشتم میومدم صداشو شنیدم ؛ بعدم که نبض تو گرفتم فهمیدم بهوشی ؛ اون حرفا رو زدم ببینم اونم فهمیده تو بهوشی یا نه که انگار نفهمیده بود یه ارامش بخش میزنم برات یه دو سه ساعتی می خوابی بیدار که شدی بهش میگم خطر رفع شده ؛
    _ممنون
    _خواهش
    بعد چند دقیقه به خوابی عمیق فرو رفتم؛و خاموشی

    مهسا
    از وقتی که بهوش اومدم مامانم یه تک داره غر میزنه ،انگار من بهش گفتم بیاد ؛ همون لحظه که مامانن داشت میگفت:
    مامان:تو رو خدا ببین بخاطر تو نرفتیم خونه اقا بزرگ حالا کی باید به اقا بزرگ جواب بده ها ؛دکترا یجوری گفتن ضربه مغزی شدی ،گفتم الان باید تدارک مراسم بگیرم خانم به دوساعت نرسیده بهوش اومده ،از کارو زندگی انداختیم و……
    حالا این غر غرای مامانم یه طرف این اجل موعلق (املا شو نمی دونم) هم از همون اول که مامان من داره غر میزنه تو اتاق و داره از خنده قش میکنه.اخر سرم دید من دارم نگاش میکنم خودش دهن مامانم و بس

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    باربد:من اگه می دونستم مهسا بچه سر راهی باهاش دعوا نمی کردم ،تا اون جایی که من یادم میاد ته تغاریا عزیز بودن،حالا یا مهسا سر راهی یا تو خانواده شما این طور نیست.
    حالا من مونده بودم خوش حال باشم مامانم و خفه کرده یا ناراحت باشم که بهم توهین کرده ،گزینه دوم درست .
    مهسا:نه اقا هیچ کدوم از گزینه هایی که گفتی درست نیست مامانم خسته است سر همون این حرفا رو میزنه من مثل تو بی خانواده نیستم.
    اگه بگم از گوشاش دود نزد بیرون دروغ گفتم عین چی ،با صورت سرخ شده از اتاق رفت بیرون؛می دونم تلافی میکنه ولی به درک.مامانمم که دید خیلی ناجور گاف داده ساکت شد ،.
    دوساعت بعد:
    صدایی از بیرون اتاق میومد انگار صدای دکتر بود که داشت با کسی صحبت می کرد ،یادم باش اسمش رو بپرسم مرد تازنینی ،بعد چند دقیقه در اتاق باز شد و جناب دکتر وارد شد واز مامانم و مهرسا که از همون اول اومده بود باهاش یه کلمه هم حرف نزدم حتی جواب سلامشم ندادم و مامانم کلی غر زد به جونم بابتش خواست برن بیرون ،اونام رفتن
    دکتر:مهسا جان پلیسا می خوان باهات صحبت کنن ، اگه امادگیش رو نداری به من بگو که بفرستمشون برن هااااا.
    یه لبخنده خوجلم اخرش زد که مطمئنم باربد دیدش جون از اول که دکتر وارد شد باربدم باهاش اومد تو ،نمی دونم چرا ،ولی برای این که حرص شو در بیارم که لبخند خوجلم به جناب دکتر تحویل دادم با همراه چشمک که حساب کار دستش بیاد و با نازو عشوه ای که نمی دونم از کجا یاد گرفته بودم گفتم:

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _نه جناب دکتر بزارید بیان من تصمیمم معلومه فکر کردن لازم نیست
    فکر کنم دکتر اشتباه برداشت کرد ،که گفت مطمئنی همه _فکرا تو کردی
    _بله
    بدبخت فکر کنم با خودش گفت اگه این حرفا رو به دیوار زده بودم تا الان قانع شده بود ،این دیگه کی.؛زیر چشی به باربدم نگاه کردن که اخماش تو هم رفته بود،اوه بگردی دورم با این همه غیرت؛چند دقیقه بعد از رفتن دکتر و باربد پلیسا اومدن داخل؛مرد اولی که اسمش سروان خسروی گفت:
    _خانم مزدایی این برگه ها برگه های شکایت نامه از همسرتونه فقط امضا مونده ،
    _برگه های شکایت
    _بله
    _من از همسرم شکایت ندارم
    _اما پدرتون…..
    _من دارم میگم از همسرم شکایت ندارم اون یه حادثه اتفاقی بود من خودم نباید با همسرم لج می کردم وقتی که اعصابش خورده ،
    _پس این طوری با ما دیگه کاری ندارید
    _نه خیلی زحمت کشیدید
    خیلی دوست داشتم داشتم قیافه باربد و ببینم وقتی پلیسا بگن شکایتی ندارم ،به سیم سوت ثانیه میثم پرید تو اتاق
    _یعنی چی شکایت ندارم
    _یعنی شکایت ندارم
    _تو دیونه شدی می خوای بکشدت
    _ببین برادر من اگه این سری که من و زده رسوندم بیمارستان سری بعد میزاره بمیرم
    _اگه میرفت زندان سری بعدی وجود نداشت
    _اگه میرفت زندان که من قول صد درصد بهت میدم نمیره بعدا باهام بدتر می کرد ، حالا فهمیدی
    _تو پاک عقلت و از دست دادی
    _نظر لطفته برو بیرون بزار من استراحت کنم

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _از دست تو
    _خدافظ
    هنوز میثم در و نبسته بود که به شدت باز شد باربد بود ؛اخی نقس هاش نقشه بر اب شد ،اخی گوگولی مگولی
    باربد:چرا شکایت نکردی
    _یه لحظه به قیافت پشت میله های زندان فکر کردم ،دلم برات سوخت گفتم من که انقدر بخشندم خو تو گدا رم ببخشم
    همه اینا رو با تعنه گفتم
    _اااا بزرگوار
    داشت میرفت بیرون که صداش زدم
    _باربدددددد
    _بعلههههههه
    خیلب با حال گفت بلههههه
    _میشه بگی من و مرخص کنن ، خسته شدم
    _باشه
    _مرسی
    _شبی بچه خرسی
    _بهش برسی
    _رسیدم بهش
    از دهنم پرید ،با تعجب زل زده بود بهم ؛من خواستم جمش کنم گفتم:
    _اخه همیشه همین و واسه جواب میگفتم این سریم به خاطر همین این طور گفتم ؛منظوری نداشتم
    _اهاااااا
    بعدم رفت بیرون

     دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    مهسا
    یک ماهی از مرخص شدنم میگذشت . یک ماه حوصله سر بر ،هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم ، خودم و با کتاب خوندن وگاهی نوشتن داستان مورد علاقم ،مشغول میکردم گاهی وقت ها از پشت شیشه به باغ زل میزدم و ساعت ها فکر میکردم ،توی این یک ماه باربد رو اصلا ندیدم شب ها زمانی میومد که من خواب بودم و صبح ها زمانی میرفت که من هنوز خواب بودم ،به نظر من بهترین کار همین بود تا دوباره دعوایی سر نگیره ؛ امروز با مطهره صحبت کردم ، تمام اتفاقات پیش اومد رو واسش تعریف کردم،وقتی فهمید ازدواج کردم کلی گریه کرد وهمه اش به خودش لعنت میفرستاد تو اون موقعیت پیشم نبوده ،کمی هم در مورد بچه ها صحبت کرد و دروغایی که مامان بابا سر غیبت من تو مهمونیا میگن، اخرین دروغشونم این بوده که مهسا از طرف مدرسه برهی امادگی در کنکور رفتن شمال وتا یه ماه نمیان ؛از اون ورم عصبانیت مادر بزرگم که مادر مادرمه در مورد این که من باید هر چه سریع تر ازدواج کنه و درس بی درس ؛ و اقاجونم که پدر پدرمه اب پاکی رو ریخته رو دست مادر بزرگم و گفته دخترای عظیمیان درسشون را تا جایی که خودشون بخوان ادامه میدن و با هر کسی که دوست داشته باشن ازدواج میکنن ودر ادامه گفته دخترای رحمت که پدر بنده هستن ؛باید با خانواده ای نجیب و در سطح مالی بالا ازدواج کنن نه با این دهاتیای نامداریا ، فامیلی مادرمینا ،مادر بزرگمم خیلی بهش بر خورده ولی توان جواب دادن به پدربزرگم رو نداشته ؛تنها کسی که تا به حال جواب پدر بزرگم رو داده ؛خودم بودم ، اخرین بارین باری که از مراسم عقد فرار کردم و وقتی مطمئن شدم همه رفتن خوابیدن از در پشتی، که هیچ اتاقی بهش دید نداشت جز اتاق من و اقاجون ،میرفتم بالا مچم رو گرفت و گفت برم تو اتاقش و:

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    اقابزرگ:چرا از مراسم عقد فرار میکنی دختر هاااا، ابروی پدرت برات مهم نیست
    ومن با پرویی تمتم جواب دادم:
    _چرا مهمه ولی شخصیتش برام مهم تره ؛شما فکر کنید من با فراز ازدواج کنم اون در سطح مالی و فرهمگی ما نیست پس من توی زندگیم عذاب میکشم از این بگذریم فردا پدرم میتونه فراز رد به عنوانه دامادش معرفی کنه ،خجالت نمیکشه که یه کشاورز رو داماد خودش معرفی کنه ،پدر من سومین تاجر بزرگ ایرانه ، یکی از بهترین کارخونه دارای این مملکته بعدش باید دامادش یکی مثل فراز باشه یا پسر یکی که از خودش موفق تره ،ها
    و درکمال ناباوری که گفتم الان اقاجون به خاطر حاظر جوابیم یه چک اب داره بهم میزنه خیلی منطقی رفت نشست و گفت:
    _درسته ،تمام حرفات درسته ،فردا که تو بایک ادمه موفق ازدواج کنی تمامه حرف هایی که درمورد دختر فراری به پدرت بزنن از بین میره
    _بله اقا جون میره ولی من زمانی میتونم با یک ادامه موفق ازدواج کنم که خودمم تو درس و مشقم موفق شم نه بشم یه دختر بی سواد الان یه دختر دیپلم داشته باشه تو صورتسم تف نمی ندازن حالا فکر کنید اگه من درسم و ادامه ندم به هیچی نمیرسم
    _مگه کسی مانع درس خوندنت
    _بله
    _کی

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _مامان بزرگ میگه دختر باید ازدواج کنه حق درس خوندن نداره
    _مگه بچه های خودش دانشگاه نرفتن
    _چرا،ولی نمی دونم چرا با درس خوندنه من مشکل دارن
    _نگران نباش من اون و حل میکنم ،تو خوب درست و بخون
    با یاداوری این اتفاق لبخندی گوشه لبم جا گرفت ،من همون طوری که اقاجونم رو راضی کردم بزاره درسم و بخونم و دهن فک و فامیل و ببنده میتونم باربدم راضی کنم.
    مطی میگفت نفرسوم شدم تو بچه های تجربی معدلم ۱۹٫۳۰بوده خودشم که مثل همیشه نصف درسارو افتاده و عین خیالشم نیست .

     دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    ساعت۱۱:۳۰
    مهسا
    از صبح معده درد دارم از شدت درد خوابم نمیبره ,وقتایی این طوری میشم که قرار یه اتفاق بدی برام بیوفته ،خوابمم نمیبره ،یه صدایی من و به خودم اورد ،صدای پا بود که داشت نزدیک میشد ،صدا قطع شد و دستگیره بالا پایین شد ، و بعد چند ثانیه چهره باربد نمایان شد . چشام باز بود و دیگه نمی تونستم خودم و به خواب بزنم ،اومد داخل بوی الکل میداد ،دماغ من این بو رو خوب تشخیص میداد همه دوستام مشروبی بودن؛ولی هیچ وقت خودم لب نزدم ،اومد جلو وقتی دید بیدارم یه پوسخند زد و گفت:
    _اااااا بلاخره ما چهره ی خانم رو بعد یه ماه دیدیم ،حالتون خوبه
    وخنده مستانه ای سر داد ،چشماش سرخ بود
    ادامه داد:
    _نمی خوای از شوهرت استقبال کنی بانو
    وباز هم خندید ،و اما من در شک فرو رفته بودم ؛سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم:
    _تو شبا دیر میای و صبحا زود ،من مقصر نیستم
    اومد نزدیک و رو تخت نشست و سرش رو اورد جلو وگفت:
    _اااااا که من دیر میام،خوب امشب که زود اومدم
    _خب که چی من خوابم میاد
    _نه نه نه،خواب فعلا تعطیل،شما به عنوان همسر وظایفی داری مگه نه
    و بلا فاصله مچ دستم و گرفت عین چی ترسیده بودم
    _ت..ت..تو رو خدا ولم کن
    _نچ ،نمیشه
    _تو رو جون اونی که میپرستی
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _گفتم که نه
    بعدشم با یه حرکت پرتم کرد رو تخت و بلیزش رو دراورد ،با ترس زل زده بودم بهش و التماس میکردم ،ولی گوش نمی داد ، ، داشتم از ترس سکته میکردم به پت پت افتاده بود ،اومدم دوباره التماسش کنم که لباش مهره خفه گیرو صادر کرد ، با دو تا دستم به عقب هلش میدادم ولی فایده ای نداشت سه برار من بود ، فقط دعا می کردمکه ولم کنه ولی نکرد ، و………و من فقط زجه میزدم و اشک میرختم،کاش بابام بود کاش میثم بود تا من و از دست این حیوان نجات بده ولی نبودن تنها بودم با این اشغال متجاوز ، اون دختریم و گرفت و با رفتن پاکیم روح منم رفت و من نابود شدمباربد
    از سردرد از خواب بیدار شدم ساعت ۱۰:۰۰بود چرا من انقدر خوابیده بودم ،سرم و چرخوندم و بدن برهنه مهسا که با پتو تا زیر گردنش کشیده بود رو دیدم،این چرا این جوری خوابیده ، یه نگاه به خودم انداختم،وای نه ؛تمام دیشب مثل فیلم از جلو چشمام عبور کرد ،کاری که باهاش کردم ،زجه ها وتمام التماس هایی که میکرد که رهاش کنم و من بی شرمانه به کارم ادامه میدادم انگار توی خواب هم داشت گریه میکرد ،چون از زیر پلک های بستش اشک میومد ، وای حالا چیکار کنم ؛ندایی از درونم گفت :بد کردی .و ندای بعدی گفت:مگه زنت نیست، و جنگ درونم ،بلند شدم و به سمت حمام رفتم ، شاید یک دوش حالم را بهتر میکرد .
    مهسا
    وقتی بیدار شدم باربد کنارم نبود ساعت۱۱:۰۰را نشان میداد ،چقدر خوابیده بودم ،خواستم تکانی بخورم که کمرم تیر کشید ومن جیغی خفیف سر دادم ، چشمانم به ملافه خونین افتاد ،دوباره اشک هایم جاری شد ،تمام دیشب یادم امد ،تمامه زجه هایم تمامه التماس هایی که کردم و او چه او کار خود را ادامه داد به بیشرمانه ترین شکل ،احساس نجس بودن میکردم ،احساس یک تیکه اشغال ،پاکیم را گرفته بودند به بدترین شکل ،با مکافات از روی تخت بلند شدم و خود را لنگ لنگان به حملم رساندم و در وان دراز کشیدم ،شاید کمی اب گرم دردم را تسکین دهد فقط درد جسمم را نه روحم ،باربد دیشب روح مرا کشت و مرا نابود کرد ، او یک متجاوز است،تجاوز .

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    مهسا
    روز ها و هفته ها میگذشت و من اندکی تغیر نکرده بودم ؛شب ها از ترس خوابم نمی برد هر شب کابوس میدیدم از باربد واهمه داشتم ، چند باری تصمیم گرفتم که تیغ را بردارم و رگم را بزنم ولی با یاد اوری انکه باربد همین را میخواهد خود را قانع به انجام ندادن این کار میکردم ، باربد شب ها زود میامد ساعت ۹:۰۰خانه بود و صبح ها ساعت۸:۰۰میرفت . هنوز هم در یک اتاق میخوابیدیم با این تفاوت که باربد میخوابید و من از ترس و کابوس هایم بیدار بودم صبح هم از شدت خستگی بیهوش میشدم ، بیش از اندازه کم غذا شده بودم ، که اخر سر خود باربد به زور بهم غذا داد ، روز اول که این کار رو کرده بود ، با پرویی تمام توی صورتم نگاه کرد و گفت:
    _زنمی وظیفته باید انجام بدی
    و من بی صدا اشک ریختم و هر چه از دهنم درومد بارش کردم ،بعد از اون حتی توی صورتشم نگاه نکردم.

    یک ماه بعد از اتفاق:

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    مهسا
    ساعت ۱۰:۰۰ بود باربد هنوز نیومده بود هنوز باهاش حرف نمی زدم حتی تو صورتشم نگاه نمی کردم ، اونم با من کاری نداشت ،کمی با خودم کنار اومده بودم و تونسته بودم همه چی رد به خودم بغبولونم ولی نه خیلی زیاد ،با صدای در به خودم اومدم ،باربد بود،خوش حال بود لبخند
    جالبی روی لباش بود . رویم را ازش گرفتم و به پنجره زل زدم او هم حرفی نزد ، اول به حمام رفت و بعد از ۱۰ دقیقه اومد بیرون و رفت سمت کمدش بعد ده دقیقه اومد حلوی اینه یه پیرنه مشکی با کرواب مشکی و کت و شلوار مشکی مگه میخواد بره مراسم خطم ،بعدم با ژل موهاشو فشن داد به بالا وبا عطر لاگوسش دوشگرفت و رفت . منم دراز کشیدم ،شاید امشب بشه خوابید.

    باربد
    قرارداد برج ملین رو امضا کرده بودیم و به مناسبت این قرارداد جناب مهرورز مراسمی رو ترتیب داده بود منم.قرار بود با تمام افرادم امنیت اونجا رو تامین کنم روبه تمام افرادم گفتم:
    _شش دونگه هواستون به همه چی هست از کوچک ترین چیزا مشکوکی نمیگذرید فهمیدید و اون هاام با چشم بلند اعلام کردن متوجه همه چی هستن
    _راه بیوفتید الان که مراسم شروع شه
    کامیار:بهتر نیست چند نفر و برای محافظت از خونه بزارم
    _نه
    _اما….
    _گفتم نه
    _چشم
    کسی کاری به خونه نداره
    (کاش این گونه بود کاش کسی با خانه ای که دخترک داستانمان تنهاست کاری نداشت و این اول ماجرای مهسا و باربد است .)

    باربد
    از وقتی که مراسم شروع شده بود استرس بدی داشتم دلم گواه یه اتفاق بد و میداد ،
    مهرورز:باربد خان کجایی
    _همین جا جناب مهرورز
    _بیا میخوام با کسی اشنات کنم
    _بله
    _دخترم سارا
    سارا:سلام
    دستش و جلو تورد ،با هاش وست دادم و
    باربد:سلام خانم مهرورز
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    مهرورز:خب من شما دوتا رو تنها می زارم
    و راه شو کشید و رفت
    سارا:شما با سن کم تون خوب شرکت تون رو اداره میکنید ،شرکت شما رتبه اول و داره
    _من زیادم جوان نیستم خانم مهرورز
    _میشه خواهش کنم سارا صدام کنید
    _برای چی
    _خب این طوری راحت تره منم شما رو بارفد صدا میزنم
    _بله
    _حالا مگه چند سالتونه
    _چند بهم میاد
    _۲۷ ،۲۸ سال
    _من ۲۶ سالمه
    _واقعا
    _بله
    _اگه سن منو حدس زدید
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    به صورتش نگاه کردم یه دختر سبزه با چشمای قهوه ای که لنز ابی گذاشته بود ،بینیم که کلا عملی ،لباشم پرتز بود ،گونه هاشم که نمی خورد گونه های خودش باشه و یه ارایش غلیظ برای پوشندن سنش ، دختر شیک پوشی بود روسری ابی طرح دار که مدل دار سرش کرده بود ، و مانتوی سفید بلند رسمی و شلوار و کفش مشکی ،قدش کوتاه بود چون کفش ده سانتی پاش بود و هنوز به شونه های من نرسیده بود ،دست از انالیز کردن برداشتم و گفتم:
    _۲۵
    تعجب کرد
    _کاملا درست ؛میتونم یه سوال بپرسم
    _بله حتما
    _شما ازدواج کردید؟
    _چطور مگه
    و اشاره کرد به حلقه تو دستم
    _به خاطر حلقتون میگم
    این حلقه رو زمانی که با مهسا عقد کردم انداختم دستم ،
    _شما چی فکر میکنید،من ازدواج کردم به نظرتون
    _نه ،من فکر میکنم شما برای این ،این حلقه رو دستتون کردید که کسی مزاحمتون نشه ،یعنی توی محیط کار
    _کاملا اشتباه گفتید،من الان دو سه ماهی میشه که ازدواج کردم
    بد حالش گرفته شد ،
    _واقعا،پس همسرتون کجان
    _خونه پدرش ؛اون از این طور مراسما زیاد خوشش نمیاد
    _بله؛با اجازتون من دیگه برم
    اخی عجیجم عروسک عملی بد خیت شد ،همون لحظه تلفنم زنگ خورد،خونه بود
    _بله
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    صدای خنده یه مرد پیچید توی گوشم و..
    مرد:هی مزدایی از مراسمت خوب فیض ببر چون به زودی مراسم خطم زنته
    نه ،مهسا خونه تنهاس
    باربد:کامیار
    سرا سیمه رسید
    _بله اقا
    _چند تا از بچه ها رو بیار بریم خونه
    _چشم،فقط
    _سوال نپرس،بریم
    _چشم
    نمیدونم تا خونه چه جوری رفتم ،فقط دعا میکردم دیر نرسم ،وقتی رسیدم در خونه کامل باز بود ،داخل شدم و پله ها رو دتا یکی رد کردم و به در اتاق خودم رسیدم ،در باز کردم ،ولی کسی نبود ، در بالکن باز بود ،صدا زدم
    _مهسااااااا
    ولی جوابی نیومد،همون موقع گوشیم زنگ خورد ،ناشناس
    _بله
    بازهم خنده
    _دیر رسیدی باربد،خیلی دیر
    _زنم کجاس
    _پیش ما،نگران نباش حالش خوبه ،ولی زیادی سر تقه
    _چی میخوای خسرو
    _خوب من وشناختی
    _حرفت و بزن
    _قرارداد و باطل کن
    _عمرا
    _پس دختره میمیره
    _جرات کشتنش و نداری
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _دارم
    _نداری
    و صدای گلوله و جیغ مهسا رفت بالا
    _این و تو پاش زدم بعدی تو سرش میزنم
    _نمیزنی
    _میبینی ؛تا فردا مهلت داری
    _میبینیم
    مهسا
    خندیدم یه خنده هیستریکی ،یه خنده از روی درد ،حالم بد بود ، با صدای در برگشتم ، و با قامت خسرو که چند دقیقه پیش یه گلوله توی پام زد چشم تو چشم شدم،از شانس خیلی عالیم گلوله از اون طرف پام درومده بود، در غیر این صورت باید قید این پام و میزدم . داشتم پام و نگاه میکردم که نزدیکم اومد و گفت:
    _درد میکنه
    پ ن دارم باهاش گفتمان میکنم که درد بگیره.دوباره گفت
    _نشنیدی چی میگم
    حال و حوصله اش رو نداشتم ،فقط سرم و تکون دادم ،
    دستش رو اورد زیر چونم و مجبورم کرد نگاش کنم ،یه پسر مو قهوه ای با چشمای مشکی ،صورت کشیده و برنزه و دماغ گوشتی و لبای قلوه ای ،قیافه معمولی داشت ،هیکلشم خوب بود ولی نه به خوبی باربد ،کلا باربد از این بنی بشر خوشگل تر بود ، چشمای باربد چه رنگی ؟ هیچ وقت دقت نکردم.با حرف خسرو به خودم اومدم:
    _انالیزتون تمام شد خانم
    اوه گاف دادم ناجور ،ولی از رو نرفتم و با پرویی تمام گفتم:
    _نه هنوز یکمش مونده
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    زل زد تو چشمام و فکم و فشار داد،نکن بیشعور دردم اومد .
    خسرو:هنوز انالیز داری
    الان دارم فکر میکنم نه ولی بازم من پرو بودم و زل زدم بهش و گفتم
    _الان دارم دقت میکنم تحفه ای نیستیا ،باربد قابل تحمل تر از تو،عصبی شد ناجور کلا نمی تونم خفه خون بگیرم،
    _من نمیزارم تو زنده از اینجا بری
    _خیلی خوش خیالی که فکر میکنی باربد قرارداد و فسخ می کنه
    صورتش و در هم کشید و گفت
    _چرا
    _محض ارا
    فکم و محکم تر فشار داد روانی و گفت
    _با من کلکل نکن
    _اها اون وقت چراااااا،میترسی ازم کم بیاری
    _ببین خوشگله ، فیست و واست عوض میکنما
    _پس بی زحمت دماغم و سر بالا کنید .خیلی ناجور تو صورتم
    خندش گرفته بود ولی جلوی خودش و گرفته بود و گفت:
    _عمر دیگه؟
    _نه دیگه؛ همین دماغم و درست کنید بقییه ردیفه.
    دانلود رمان جدال من و سرنوشت
    _باربد چطور تو رو تحمل میکنه؟
    _با سختی و مشقت فراوان.
    خندید بلند خندید ،خنده ای از روی خشم ،چانه ام را محکم تر فشار داد و گفت:
    _مثل همین ،کپ هم
    و من همچنان سرسخت و پرو بودم ، زل زدم در چشمان مشکی اش و با تمسخر گفتم
    _هر دومون فقط خودمون رو دوست داریم،هر دومون جنس ناجور تورو تشخیص میدیم و هر دومون میدونیم که من سالم از این در بیرون نمیرم و هر رومون میدنیم که اقا دزده به کادون زده ، چون که من برای باربد ارزش ۳۰ میلیارد پول را بیش تر ندارم و دیگر هیچ
    عصبی شده بور عصبیش کرده بودم ،.خدادادی در درونم سنسوری بود برای نابود کردن مردها ، دست خودم نبود باید میچزاندمشان تا دلم ارام گیرد و این مرد زیادی قود قود میکرد برای من.چانه ام را ول کرد و با عصبانیت به سمت در رفت اما قبل از رفتن گفت:
    _دعا کن که این طوری که گفتی نباشه وگرنه دیگه سیاهی شب را نخواهی دید.
    و از ان اتاق تاریک و نمور خارج شد ، هوا هنوز تاریک بود .
    راوی:
    مهسا ارام به سمت پنجره اتاق نمورش قدم برداشت از پایش خون بسیار رفته بود ،پرده را کنار زد و پنجره را باز کرد و به باغ بی انتهای روبه رویش زل زد ،خوب میدانست این اخرین شبی است که میبیند ، او خوب میدانست تاریک ترین موقع شب نیم ساعت تا طلوع است و خوب میدانست که این اخرین سپیده دم عمرش است .یاد شعری افتاد که پدر بزرگش می خواند:
    غروب آفتاب آمد سپیده
    به بیداری چو خواب آمد سپیده

    دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    دل دریاییم گشته کویری
    به تشنه لب چو آب آمد سپیده

    شب تنها سکوت جان فزا را
    به خوش خوانی رباب آمد سپیده

    خراب افتاده را با جام خالی
    می ناب و ش*ر*ا*ب آمد سپیده

    نشان تیر خصم بد گمان را
    به دشمن چون حجاب آمد سپیده

    به دل گفتم عجب خواب و خیالی
    مبادا چون سراب آمد سپیده

    پی درمان درد بی نشانه
    شتابان با شتاب آمد سپیده
    (نیما)
    چقدر این شعر را دوست داشت و چقدر دلش هوای پدر بزرگش را کرده بود دوست داشت قبل از مرگ خود بار دیگر او را ببیند و پیغام عمویش سهراب را به پدر بزرگش برساند.
    کاش قبل از مرگش میتوانست سر بر روی پای مردش ،تنها پدرش که برای او جاسن را میداد بگذارد و پدر ،پدرانه او را نوازش کند ولی حیف، که فرصت هیچ یک را نداشت جز وداع با سپیده دم.
    و چه پایان تلخی ، و چه نا برابرانه پایان یافت جنگش با این سرنوشت.

    در صورتی که  از رمانتون خوشتون  اومد  بگین ادامش  بذارم 🙂
     دانلود رمان جدال من و سرنوشت

    از امیدوارم رمان جدال من و سرنوشتخوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن فعلا  برای دانلود اماده نداریم  انلاین  رمان  رو  بخونید

    دانلود نسخه رمان PDF جدال من و سرنوشت به صورت کاملDownload PDF Version

    دانلود نسخه رمان ePub جدال من و سرنوشت برای آیفون و آندروید و …Download EPUB Version

    دانلود نسخه آندروید رمان جدال من و سرنوشت با فرمت ApkDownload APK Version

    دانلود نسخه جاوا رمان جدال من و سرنوشت با فرمت JarDownload Java Version

    اینم رمان جدال من و سرنوشت از نویسنده محبوب mahbanoo براتون تدارک دیده بودیم

    منبع تایپ رمان :  http://forum.negahdl.com/threads/88053/page-2

    ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

    اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

    اگه  شما نویسنده  رمان  جدال من و سرنوشت  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

     دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشتدانلود رمان جدال من و سرنوشت ر ر ردانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشتر ردانلود رمان جدال من و سرنوشتدانلود رمان جدال من و سرنوشتررر ررردانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت ر دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت  دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت  سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت دانلود رمان جدال من و سرنوشت 


    بر چسب ها :
    نوشته های مشابه
    دیدگاه ها
    2 دیدگاه برای “دانلود رمان جدال من و سرنوشت”
    1. چرا دانلود نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ثبت دیدگاه

      • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
      • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
      • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید